پیری و رنج بی‌کسی

«سرای سالمندان»

بامداد

وقتی اسم سرای سالمندان رو می‌شنوم یک اتاق کوچک کم‌نور میاد تو ذهنم با یک تخت و یک پنجره و سکوتی سنگین پر از دلتنگی و تنهایی. از اون واقعیت‌های جامعه است که مطلقا نمی‌تونم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. خیلی وقت‌ها تو بحث‌های همیشگی من و مامانم، تو خلوت‌های معمولمون که از همه چی حرف می‌زنیم ماماتم گفتن بسیار موافق جایی به اسم سرای سالمندانن، راستش هیچ وقت یادم نیست پشت بندش چه دلایلی رو عنوان می‌کنن چون همزمان یه سوال تو ذهنم شروع و مدام تکرار می‌شه که چی شده مامانم بهش فکر می‌کنه؟ چی از من دیده که ناخودآگاه خودش رو داره به پذیرفتن این مکان متقاعد می‌کنه؟ از من ناامید شده؟ خودش رو اونجا مجسم کرده؟ احساس بی‌عرضگی بهم دست می‌ده.

من هم می‌دونم یکی از لزومات جامعه‌ی مدرن امروزی است، همچنین می‌دونم برای یک سری از افراد موهبت محسوب می‌شه، اما بی‌رحمانه است. با اون قسمتش مشکل دارم که پدر و مادرهایی هستند و اونجا زندگی می‌کنند و اتفاقا بی‌کس و کار نیستند و مشکل مادی ندارند و سالم هستند. انسان‌هایی که توسط بچه‌های خودشون به اونجا برده می‌شن چون توانایی نگهداری ازشون رو ندارند، یا خودخواسته اونجا رو انتخاب کردند چون فرزندانشون هر کدام درگیر روزمرگی و مشکلات دنیای خودشون هستند و این به شدت دردناکه. اون نگاه‌های پر از انتظار و ناامیده که منو به مرز جنون می‌رسونه. نمی‌تونم بفهمم چی به سر یک انسان میاد که می‌تونه خودش و به این کار راضی کنه؟ دلشون شور نمی‌زنه؟ یعنی دچار کابوس نمی‌شن؟ دلشون اونجا جا نمی‌مونه؟ میرن سر بزنن بهشون؟ از خجالت نمی‌میرن؟ اون هایی که واقعا خودشون گرفتارن چی؟ چه حال بدی دارن؟ چه بار سختی رو به دوش می‌کشن. هرازگاهی فیلمی رو می‌بینم که از سالمندی گرفته می‌شه و در اون از بچه‌هاش خواهش می‌کنه بیان و ببرنش خونه. هر بار آرزو می‌کنم اون سالمند اختلال‌حواس داشته باشه و فرزندی در کار نباشه. نمی‌شه از دور قضاوت کرد، نمی‌شه رأی کلی صادر کرد اما شاید یکی از ارمغان‌های جامعه‌ی امروزی بی‌رحمی است.

Advertisements