به راضیه و لبخند پر دردش…

«سرای سالمندان»

نیمه‌شب

نوزده سالم بود که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی دیدمش. روز مادر بود. گزارشگر تلویزیون رفته بود به خانه سالمندانی در تهران و داشت از پدرها و مادرهای تنهایی که هر کدام به  دلایلی روزهای کهنسالی را در آنجا می‌گذراندند گزارش می‌گرفت.

من مشغول ریختن چای بودم و پدربزرگ با غم غریبی خیره شده بود به تلویزیون. فکر کردم تلخی گزارش دارد آزارش می‌دهد. با سینی چای آمدم نشستم و بعد کنترل را برداشتم که کانال را عوض کنم. یکهو گفت: «صبر کن. الان راضیه رو نشون میده. کاشکی باهاش حرف هم بزنن.» کنجکاو شدم. با خنده و اندکی تردید پرسیدم: «راضیه کیه شیطون؟» پدربزرگ با اندوه نگاهم کرد. صداش انگار از ته چاه می‌آمد: «خوب‌ترین و باهوش‌ترین دختر دایی‌ام. بچه‌هاش همه رفتن آمریکا. شنیده بودم گذاشتنش خانه سالمندان ولی باورم نمی‌شد. خیلی ساله بی‌خبریم ازش…» بعد هم صدای تلویزیون را بلندتر کرد و گفت: «اول گزارش دیدمش. مطمئنم خودش بود. یه شاخه گل هم بهش دادن.»

آن روز توی آن گزارش راضیه را نشان دادند. روی ویلچر نشسته بود توی اتاق دلبازی رو به پنجره و آفتاب کم‌جان پاییزی. روی پاهای بی‌رمق و خسته‌اش یک پتوی بافتنی چهل‌تکه رنگ و وارنگ انداخته بود. گفت سال‌هاست که منتظر هیچکس نیست. گفت که بچه‌هایش فقط پول می‌فرستند و آنقدر دورند که امیدی ندارد باز ببیندشان اما همه دخترهای اینجا مثل دختر خودش هستند. گفت چاره چیست خوب من پیر شده‌ام و آن طفلکی‌ها که نمی‌توانند به پای من بسوزند و هر کدام زندگی خودشان را دارند. ‌بعد با صدای زنگ‌دار قشنگش خواند: «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد، در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.» آخرش هم لبخند زد و دوربین آرام و سنگین رو به عقب حرکت کرد و تصویرها تار و مات شدند و تمام…

سال‌ها بعد شنیدم که راضیه در تنهایی و بی‌کسی در گذشته است. چند باری تلاش کردم پیدایش کنم اما در هیچکدام از خانه‌های سالمندانی که می‌شناختم زنی با مشخصات راضیه نبود. تشابه اسمی دو مورد وجود داشت که با تصویرش همخوانی نداشتند. همین شد که صدا و تصویر راضیه در قاب دوربین برایم تبدیل شد به تلخ‌ترین تصویر هستی و سرای سالمندان غمناک‌ترین جای جهان.

Advertisements