ماه: فوریه 2017

خواهرم، برادرم

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

سحرگاه

از بچگی وابستگی زیادی به پدرم داشتم و همین باعث شد بیشتر توی جمع‌های مردونه باشم تا زنونه. بزرگتر که شدم، بودنم بینشون براشون عادی شده بود و اگه زمانی هم حضور نداشتم سراغم رو می‌گرفتن. شاید همین دلیلی شد برای اینکه دوستان پسرم زیاد باشن و دوستان دخترم انگشت‌شمار. خودم هم احساس راحتی بیشتری می‌کردم با جنس مخالف و برعکس، کنار همجنس نقاب به چهره می‌زدم  چون خیلی از همون دوستان حسود بودند، بد آدم رو می‌خواستند و …

نمی‌دونم چرا دوستان مخالفِ جنسیت من آدم‌های صادقی بودند، شاید چون هیچ تهدیدی برای هم محسوب نمی‌شدیم، مثلن قرار نبود قاپ فرد مورد علاقه طرفمون رو بدزدیم. با گذشت سال‌ها من هنوز هم دسته‌بندی دوستانم مثل سابق هست اما تعدادشون خیلی خیلی کمتر شده از هر دو جنس. همسرم با این مسئله مشکلی نداره، شاید به خاطر چهار سال دوستی بینمون و شناختی که از هم پیدا کردیم باشه، جالبه که من و همسرم از ابتدای آشنایی تصادفیمون فقط برای هم حکم دوست رو داشتیم و هر دو درگیر رابطه دیگه‌ای بودیم و درست چهار پنج ماه قبل از ازدواجمون به هم علاقه‌مند شدیم. من توی سال‌های بعد از ازدواج هم سعی کردم این روابط معمولی رفاقتیم برای همسرم رو باشه تا دچار شک و تردید نشه.

به خیالم از بس رابطه داشتن، جنسیت، وای خواهرم حجابت را! مراقب خودت باش، خواهرم حواست به دل جوان‌های مردم باشه، توی اتاق دربسته دو نفر تنها باشن شیطونم سر می‎رسه و محدودیت و جدا کردن دختر و پسر و و و هزار و یک حرف باعث شده دید منفی نسبت به این قضیه داشته باشیم و یا در ناخودآگاهمون فکرهای مسموم سر برسه، در حالی که طبق تجربه خودم، آدمهای مخالف یک جنس برای هم دوستان خیلی خوبی می‌شن و رفاقت صادقانه‌ای برقرار می‌کنند و هوای هم رو همیشه دارند. هرچند این به ذات دو طرف برمی‌گرده و استثنا هم وجود داره، اما همین استثناها هم به خاطر جامعه و حرفهای درونشه.

Advertisements

دوستی ساده‌ی ما غیرمعمولی شد

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

مهمان هفته: شراگیم زند

وقتی رابطه‌ی بین دو جنس مخالف همیشه در کتگوری ممنوعیات تعریف شده است، وقتی دختر و پسر از هفت سالگی و حتی قبل از آن از هم جداسازی می‌شوند، وقتی دو جنس مخالف جدای از یکدیگر و به دور از هم رشد می‌کنند و بازی می‌کنند و درس می‌خوانند و اصولا شناخت و رابطه‌ای بینشان شکل نمی‌گیرد، نتیجه‌اش این می‌شود که در سنین بالاتر هم اگر قرار باشد دوستی ساده‌ای بین دو جنس مخالف شکل بگیرد، این دوستی ساده به قولی در همان بدو امر «غیر معمولی» می‌شود.

یادم می‌‌آید نوجوان که بودم دوستی و حتی حرف زدن با جنس مخالف آنقدر برایم دور از دست و افسانه‌ای به نظر می‌رسید که بعد از چندین ماه که با خودم کلنجار رفتم و شهامت خودم را جمع کردم که با دختری حرف بزنم تصمیم گرفتم از او ساعت بپرسم. آن روز کلی به خودم رسیدم و از چند ساعت زودتر رفتم جایی که او هر روز رد می‌شد ایستادم و وقتی که آمد خیلی طبیعی (از نظر خودم البته) ساعت را پرسیدم. آن زمان برای منِ دخترندیده گفتن این جمله کوتاه در حکم کوهی بود که جابجا کردم. فقط می‌خواستم به هر قیمتی با دختری حرفی زده باشم و او هم جوابی به من داده باشد که البته آن دخترک هم انگار که کمپلکس‌هایش از من بیشتر بود، اصلا جواب نداد و رفت.

در دوران جوانی کمی‌ اعتماد به نفسم بیشتر شده بود. چیزهایی در شبکه های بی‌بی‌اس (با بی‌بی‌سی اشتباه نشود!) که پدرجد اینترنت امروزی‌ست می‌نوشتم که خب بامزه و جالب بود و دخترها که کلا یک آیدی بدون عکس بودند هر از گاهی زیر نوشته‌هایم کامنت می‌دادند و باب گفتگویی در حد تق‌تق‌تتق کی‌بورد باز می‌شد و همین هم برای من غنیمت بود که حس کنم الان مثلا «سانیا بیست و دو – دو صفر» من را مخاطب قرار داده. البته بعدها فهمیدم که نصف این سانیا-مانیاها پسر هستند که با آیدی دخترانه می‌آیند که اعتماد دخترها را جلب کنند و دخترها راحت با آنها چت کنند. خلاصه آنجا گفتمان می‌کردیم راجع به فلسفه و زندگی و مسائل جامعه ولی شش دانگ حواسمان همه جا بود جز همان بحثی که در جریان بود.

در سال‌های بعدی و بعدی و بعدی حرکتم به سمت زنان همچنان حلزون وار ادامه داشت. سینه‌خیز، آهسته ولی پیوسته به سمتشان می‌رفتم. یک ابله به تمام معنا بودم و دخترانی که با آنها درگیر رابطه می‌شدم هم چندان وضعیت بهتری از من نداشتند. کل رابطه‌ام با اولین دوست دخترم که دو سال به طول انجامید و تقریبا هفته‌ای دو سه بار همدیگر را می‌دیدیم به گرفتن دست (آن هم بعد از سال اول دوستی‌مان) خلاصه شد. برای من آن زمان کشف زنانگی مهم‌تر از هر چیزی بود. فرقی نداشت که طرف همکلاسی دانشگاهی‌ام باشد یا همکاری که در محل کار داشتم. زنانی که دور و برم بودند و سلام و علیکی داشتیم کم و بیش سوژه فانتزی‌های جنسی‌ام هم بودند. بعدها چیزی که باید در سنین شانزده هفده سالگی برایم اتفاق می‌‌افتاد و عادی می‌شد در سن بیست و پنج سالگی اتفاق افتاد و بعد همه چیز شروع به عادی شدن کرد. آدم‌ها و دوستی‌ها و روابط در جایگاه درستشان قرار گرفتند. هنوز چند سالی تا سی سالگی داشتم که کم و بیش «آدم» شده بودم و از حالت انسان نئاندرتال از غار بیرون آمده در آمده بودم. دیگر هر زنی قبل از اینکه موجودی اسطوره‌ای و نمادی از اروتیسم در ذهن من باشد یک انسان بود که می‌شد با او حرف زد، شوخی کرد، خندید، بحث کرد، سفر رفت، دعوا کرد، رفاقت کرد و تمام این فعل و انفعالات در فضایی اتفاق بیفتد که ذهن درگیر کمپلکس‌های جنسی نباشد.

بی‌جهت نیست که مومنین دو آتشه آنقدر از زنان وحشت دارند. بی‌جهت نیست که صدای زن و موی زن و لباس زن و راه رفتن زن و حضور زن هم تحریکشان می‌کند. بی‌جهت نیست که می‌گویند روی صندلی‌ای که زن نشسته است نباید نشست تا گرمای بدن زن از بین رفته باشد و صندلی سرد شده باشد. اینها از بس محرومیت کشیده‌اند در دوران نئاندرتالی بلوغ مانده‌اند. از نظر جسمی‌ بالغ شده‌اند اما ذهنشان نابالغ است. همانطور که من به خاطر بی‌دست و پایی خودم و شرایط محیط سالها درگیر این کمپلکس بودم. من درمان شدم چرا که سد ذهنی و فکری مانند مذهب برای برخورد و شناخت زنان نداشتم. اما آنها درمانشان سخت‌تر است چرا که علاوه بر قوانین و عرف جامعه باورهای مذهبی هم دست و بالشان را بسته.

در چنین کشوری و با چنین قوانینی و چنین فرهنگی، اگر یک رفاقت سالم و درست و برابر و یا به عبارت بهتر «یک دوستی ساده و معمولی» بین دو جنس مخالف شکل بگیرد، به نظر من باید به طرفین درگیر در رابطه تبریک گفته شود. در این شرایط اگر این دوستی‌های ساده و معمولی پس از مدتی «غیر معمولی» هم بشوند و طرفین به هر دلیل نسبت به هم کششی نیز احساس کنند که رابطه‌شان را جدی‌تر کند که دیگر نور علی نور است… تا کور شود هر آنکه نتواند دید!

درد مشترک ما

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

بامداد

تعدادی از ما زنان مانند کوهی هستیم که طوفان‌ها دیده و نلرزیده. اگرچه موهایمان نه در آسیاب که در اثر خشم طوفان سهمگین زندگی سفید شده، اما رو سفید از چنگ این طوفان‌ها نجات یافتیم. بله من نیز جزو این زنان هستم. ترس از طلاق و رفتن به خانه پدرآن هم دست خالی یعنی بدون فرزندان، ترس از سرزنش مردم، ترس از تمسخر بدخواهان، ترس از تنهایی و … دست در دست هم دادند تا صبر پیشه کنم. به چشم خود دختر فلانی را دیدم که طلاق گرفته و به خانه پدر برگشته است. چه‌ها کشید. شوهر سابق بچه‌ها را برداشت و به بهانه ماموریت به شهری دوردست منتقل شد و او سال‌ها در حسرت دیدار دلبندانش سوخت. طفلک با دیدن بچه‌های هم سن و سال با بچه‌های خودش خون به دل می‌شد. در خانه پدری‌اش مجبور به حرف شنوی از زن داداش یود. نمی‌توانست یک دل سیر بگرید و بنالد. چون تا می‌دیدند که اخمهایش توی هم است شروع به سرزنش می‌کردند «گفته بودیم که صبور باش، گفته بودیم که حرف شوهرت را گوش کن، به تو گفته بودیم که دوری سخت است. به تو گفته بودیم که…» گاهی وقت‌ها دلم می‌خواست به خانه‌ام بیاورمش و بگذارم در اتاقی خالی بنشیند و بگرید و دلش باز شود. اما امکان نداشت. چون مادرش می‌گفت «‌زن بیوه اجازه ندارد پا درازی کند. مردم پشت سرش حرف در می‌آورند.» مادر من نیز به او حق می‌داد.

سرنوشت او درس عبرتی برایم شد. به خود گفتم در هر دو صورت رنج خواهم کشید. طلاق بگیرم دوری فرزندانم و سرزنش اطرافیان دق‌مرگم می کند، خانه شوهر بمانم آزار شوهر و مادرش. از خیر طلاق می‌گذرم و می‌مانم تا بچه‌هایم را به سر و سامانی برسانم و بعدش خدا بزرگ است. ما می‌گوییم «صبریله حالواپیشر ای قورا سندن / گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»

بزرگترهایم گفته بودند که زن با لباس سفید عروسی وارد خانه شوهر می‌شود و با کفن سفید از خانه او بیرون می‌آید. من که با کفنی سفید به نام لباس عروسی وارد خانه شوهر شده بودم . به خودم و به باقی مانده عمرم، حیفم آمد. به بچه‌هایم جوانم فکر کردم که دوست داشتند مرا در کنارشان داشته باشند. این مسائل موجب شد که نه با کفنی سفید بلکه با لباسی آبی به رنگ زلال دریایی آرام، بیرون بیایم و در دریای آرام و بی‌تلاطم زندگی جدید غوطه‌ور شوم. بعد از جدایی اطرافیانم بارها و بارها تذکر دادند که فکر بازگشت و زندگی در وطن را از سرت بیرون کن که اینجا آب خوش از گلوی زن بیوه پایین نمی‌رود. در همان حال و هوا وبلاک‌نویس هم شدم و گفتند «گؤزل آغا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچیک چیخارتدی / آقا خوشگله خوشگلیش بس نبود آبله هم درآورد.» فکر می‌کردند زن آن هم بیوه و بدون صاحب چه نیازی دارد که بنویسد و درددل کند و زیادی حرف بزند. اما من بی‌وقفه نوشتم. اکنون که به ده سال پیش فکر می‌کنم با خود می‌گویم عجب جسارتی به خرج دادم. نه تنها من که اکثر زنان وبلاک‌نویس در شرایط من. اما خدا را شکر می‌کنم که از طرف فرزندانم متحمل فشاری نشدم. چون آنها مرا درک می‌کنند و می‌دانند کار خلافی انجام نمی‌دهم و نوشتن و خواندن کاری غیرعادی نیست.

گر دوست خود دشمن است، شکایت کجا برم؟

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نیمه شب

دختر خاله پدرم فقط دو سال از من بزرگتر بود، وقتی هجده ساله بودم ازدواج کرد، همسرش یکی از بهترین آدم‌هایی بود که توی عمرم شناختم و زندگیشون در رویایی‌ترین شکل ممکن بود. انقدر دنیاشون قشنگ و شیرین بود که من آخر هفته‌ها سعی می‌کردم برنامه‌م رو طوری بچینم که کنارشون باشم، البته به دعوت خودشون. بعد از دو سال باردار شد و همه می‌گفتن از این بهتر نمی‌شه و زندگی مشترکشون به حد کمال رسیده. سه ماه از بارداریش می‌گذشت که نشونه‌های بیماری همسرش پیدا شد و بعد از کلی دکتر و رفتن این مطب و اون مطب، تشخیص دادن که تومور بدخیم داره. هیچوقت یادم نمیره، پسرشون سه ماهه بود که مهمون خونه‌شون بودم، نصف صورت همسرش فلج شده بود ولی تو چشماش برق عشق و خوشبختی می‌درخشید، با علاقه پسرشون رو بغل کرد و توی خونه راه می‌رفت که همونطور بی‌هوش شد. بچه از یک طرف گریه می‌کرد، دخترخاله از یک طرف جیغ می‌کشید و من هم احساس می‌کردم فلج شدم. یک ماه بعد فوت کرد و زندگی دخترخاله دگرگون شد.

توی مدت زندگی مشترکشون یک خونه خریده بودند، نصف پس‌انداز خودشون و نصفش رو پدر محمد داده بود ولی با این شرط که کل خونه رو به نام پدر محمد کنن و وقتی قرضشون رو پرداخت کردن، خونه رو بنامشون کنه. بعد از فوت محمد زیر قول و قرارشون زدن و با منت گذاشتن هستی و پسرش اونجا زندگی کنن و هنوز کفن پسرشون خشک نشده به هستی تاکید کردن که به فکر این نباشه که پسر کوچکترشون رو بابای پسرش کنه! حرف سنگینی بود و هستی هنوز باور نمی‌کرد زندگیش می‌تونه یک شبه اینطور تغییر کنه، اما روزای پیش رو وحشتناک‌تر بود. دوستای جوون متاهلش باهاش قطع رابطه کردن، زیر ذره‌بین خانواده خودش بود و خانواده همسرش هم از رفتن به خونه‌شون منعش کرده بودن و فقط سر برج مقداری پول به حسابش می‌‌ریختن و با آژانس مواد غذایی دم خونه‌ش. یک روز که عموی پسرک دلتنگ برادرزاده‌ش شده بود و برای دیدنش رفته بود، قیامت به پا کردن، به هستی گفتن که می‌دونن چه فکر کثیفی توی سرشه و با اینکه پسرک نوه عزیزشونه ولی اجازه نمیدن آینده پسر دیگه‌شون هم خراب بشه! اونجا فهمید که فوت پسرشون رو از چشم اون می‌بینن و خیال می‌کنن بد قدمه.

دو سال بعد با پسری توی محیط کار آشنا شد، پسر به شدت ابراز علاقه می‌کرد و انقدر محبت کرد تا هستی هم احساس کرد دلی که فکر می‌کرد مرده، از نو زنده شده. دوست داشتن باعث شد به پسر نگه یک بچه کوچیک داره و خیال می‌کرد اونقدر این عشق بزرگه، روزی که متوجه بشه پسرش رو هم قبول می‌کنه، حتی گاهی فکر می‌کرد هرگز حرفی از بچه نزنه و سرپرستیش رو به خانواده خودش بده، تنهایی، تهمت‌ها و حرف‌ها باعث شده بود چشم ببنده و راهی پیدا کنه برای برگشتن به جایگاه گذشته، اما مهر مادری قوی‌تر بود و بر ملا شدن داشتن یک بچه، همه چی رو دود کرد و به هوا برد. پسر از اونجا انتقالی گرفت به یک شهر دور و هیچوقت پشتش رو نگاه هم نکرد و هستی برای بار دوم قلبش شکست.

همیشه یاد این شعر می‌افتم که مصداق بارز زندگی هستی بود «از دشمنان شکایت پیش دوستان برم! گر دوست خود دشمن است، گلایه کجا برم». بدترین کار رو خانواده در حق هستی کرد، مادر، پدر، خواهر، برادر، عمو و دایی و هر کسی که فکر می‌کنی مهمترین و عزیزترین آدم‌های زندگی تو هستن، عوض بستن در دهن گشاد مردم، بیشتر پر به پرشون می‌دادن: کجا می‌ری؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چرا موهات بیرونه؟ چرا آرایشت زیاده؟ خونه فلانی نرو برات حرف درمیارن. با فلانی چرا سلام علیک کردی؟ به فلانی چرا اینطور نگاه کردی؟ فراموش نکن تو اون دختر سابق نیستی، تو الان یک زن بیوه‌ای که خریدار نداره و باید تا آخر عمر بشینی تو خونه و پسرت رو بزرگ کنی. مرد واسه تو یکی بود که مُرد، باید تا وقتی می‌میری با همین وضعیت سر کنی. ما آبرو داریم، باهاش بازی نکن. یک عمر با عزت زندگی کردیم سرافکنده‌مون نکن… حجم این حرف‌ها اونقدر سنگین بود که هستی با اولین مردی که سر راهش قرار گرفت ازدواج کرد و خبر وقتی به گوش خانواده‌ش رسید که کار از کار گذشته بود. هنوز یکسال نگذشته همسرش به جرم ضرب و شتم هستی بازداشت شد و دادگاه حکم طلاق داد.

این روزها با هستی هیچ ارتباطی ندارم، ولی می‌دونم خانواده طردش کرده ولی هنوز هم زیر ذره‌بین نگه‌ش داشتن، می‌دونم حرف‌های به تلخی زهرشون هنوز هم پشت دخترشونه، می‌دونم که خیال می‌کنن بی آبرو و سرافکنده شدن. و هستی… هستی انگار همون وسط زمستون کنار محمد دفن شد.

ولی افتاد مشکل‌ها

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

شبانگاه

 مادرم دوست‌های زیادی داشت، در بینشان چندتایی عموی مجرد هم بود که همیشه مادرم و بقیه خاله‌ها دنبال همسر خوبی برایشان بودند. در عنفوان نوجوانی حس کردم یکی از عموها بیش از بقیه با ما معاشرت می‌کند. آدم جالب و هیجان‌انگیزی بود و ازش خوشم می‌آمد. با اینکه همه کتاب‌های داستان و کارتون‌ها و سریال‌های تلویزیون تاکید داشتند که شوهرِمادر اصلاً مرد خوبی نیست و فقط از من کار خواهد کشید و کوزت خواهم شد ولی باز هم در بازی‌هایم عمو همخانه‌مان شده بود و در گرفتاری و کارهای مادرم کمکش می‌کرد. برایم این اتفاق جذاب بود و دل توی دلم نبود بفهمم نظر مادرم چیست. ولی عمو همیشه عمو ماند.

دوستم می‌گوید یک بار در مدرسه حسابی اشک ریخته‌ام و برای مادرم غیرتی شده‌ام. من و مادرم اما، از این احساس چیزی یادمان نمی‌آید. یا احساسی گذرا و دوره‌ای بوده یا واکنشی به قضاوت دنیای اطرافم یا برای رد گم کنی فیلم‌بازی کرده‌ام. آخر همیشه همه به مادرم مدال وفاداری و پایداری و فداکاری داده‌اند که البته برای فاطی تنبان نمی‌شود. در ثانی تا حافظه خودم و مادرم یاری می‌کند، به مجرد شناخت عشق و عاشقی برایش دنبال دوست‌پسر بوده‌ام. تا یادم است نگران تنها ماندنش بودم.

از مادرم پرسیدم واقعاً کسی پیدا نشد؟ چرا سختگیر بودی؟ گفت پیدا که نشد، ولی حق داشتم سخت بگیرم. باید کسی می‌بود که دوباره دلم را بلرزاند و به قوانین و گذشته خانواده‌مان احترام بگذارد، منطق و درکش با من هم‌راستا باشد، عکس همیشگی بابا روی طاقچه را تاب بیاورد، نخواهد هویتت را تغییر دهد، خیالم را راحت کند که در دوران نوجوانی و جوانی تو لولو سر خرمنت نمی‌شود، آسیب روانی و جنسی به تو نمی‌رساند، آزادیم را نمی‌گیرد، خودش و حضورش قوزی بالای قوزهای زندگیمان نمی‌شود. باید کسی می‌بود که ارزش و تحمل حرف و حدیث‌ شنیدن را داشته باشد. نمی‌خواستم چند صباحی باشد و بعد برود، توان از دست دادن دوباره را نداشتیم. گفت الآن هم که دیگر به زندگیم خو گرفته‌ام و حوصله ناز کردن و ناز کشیدن ندارم.

مرخصی

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

شامگاه

یه یار کم داریم و داریم نیروی جدید جذب میکنیم. ممکنه یه هفته صبر کنین تا تکمیل بشیم؟

عماد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

غروب

من انتخاب کردم. اونقدر دور و برم پر بود از حوادث ناخوشایند که بدون حتی یه لحظه تردید انتخاب کردم.

موضوع ساده بود. فکر کردم اگه ازدواج کنم و زمانی اختلافی بین بچه‌هام و مرد پیش بیاد و مجبور بشم طرف یکی رو بگیرم از بچه‌هام نخواهم گذشت و از مرد فاصله می‌گیرم. نه به خاطر اینکه فکر می‌کنم همیشه حق با بچه‌ست، به خاطر اینکه مطمئن بودم اگه توی این دنیا در قبال فقط یه نفر مسئول باشم، اون شخص بچه‌م خواهد بود. برای من موضوع به سادگی حل یه معادله از پیش‌حل‌شده بود: هر اتفاقی که می‌خواد بیفته، هر چی که می‌خواد بشه، جای من همیشه کنار بچه‌هام خواهد بود. با این زمینه ذهنی وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. چون می‌دونستم با اولین تلاطم بهم خواهد ریخت، و کوچکترین نسیم مثل یه طوفان هولناک ویرانش خواهد کرد.

پس پرونده ازدواج رو همون سال‌های اول، قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه یا چیزی بپرسه توی ذهنم بسته بودم. اما نیاز به داشتن رابطه بود. من زن جوانی بودم. نیازهای خودم رو داشتم. نیازهایی که ساکت نمی‌شد، از بین نمی‌رفت. بود. حضور داشت و کمبودش گاهی نفس رو می‌برید. گاهی حتی مهم نبود که کسی لمست کنه. همین که فکر می‌کردی کاش کسی باشه ، کسی که وقتی دلتنگی بتونی گوشی تلفن رو برداری و باهاش صحبت کنی، کسی که نگرانت باشه، تو رو به خاطر بیاره، براش مهم باشی، کسی که به تو حس زن بودن بده. این نیازی بود که دست برنمی‌داشت. اما من از همین هم ترسیدم. اونقدر اخبار ناراحت‌کننده خونده بودم که از تصور قرار دادن بچه‌هام در شرایط غیر قابل بازگشت ترسیدم: مبادا کسی اذیتشون کنه، مبادا کسی دست  روشون بلند کنه، مبادا کسی نگاه ناپاکی داشته باشه، مبادا… مبادا… مبادا…

اونقدر این افکار آزاردهنده بود که آگاهانه دور همه چیز رو خط کشیدم. نه تونستم به ازدواج فکر کنم، نه عشق و نه دوستی. نیاز به قضاوت خانواده نبود. نیاز به خط‌کشی جامعه و عرف و مذهب نبود. من نیاز به هیچ بند و چفت و افساری نداشتم. اونقدر از آسیب به بچه‌هام و تخریب زندگیشون می‌ترسیدم که به امنیتی که ممکن بود حضور مردی به زندگیمون بیاره فکر نکردم. ریسک نکردم. دروغ نگفته باشم سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت. شد حتی زمانی که در حسرت داشتن یه هم‌نفس سوختم و اشکم دراومد، اما هر چی که بود، پای بچه‌هام ایستادم. پا پس نکشیدم.

ستون خونه بودم یا نبودم، نمی‌دونم. فقط می‌دونم که حالا خیلی خسته‌م.