ماه: فوریه 2017

دوستی‌های بی‌بهانه‌

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

غروب

وقتی خوب فکرشو می‌کنم می‌بینم که باقی دوستی‌هام هم به همین سادگی شروع شده بود. توی کتابخونه سر امانت گرفتن یه کتاب، یا توی تاکسی وقت صحبت کردن سر ترافیک، یا سر کلاس وقت قرض گرفتن پاک‌کن. دوستی داشتم که همیشه می‌گفت خیلی شبیه پسرداییش هستم. یه روزم اصرار کرد که بیا اصلا خودت بهش زنگ بزن و باهاش صحبت کن. گوشی رو برداشتم و خیلی با مهارت نقش دختر کوری رو بازی کردم که بخاطر نقص جسمیش نمی‌تونه از خونه بیرون بره و به ناچار برای درددل پناه به تلفن آورده. پسردایی دوستم شک نکرد. یا جوری که بعدا گفت اصلا دلیلی برای شک وجود نداشت. فرض کن کور نبودم اما اون قسمتش که گفته بودم دلم می‌خواد با کسی صحبت کنم درست بوده. یادمه بعد از قطع کردن تلفن، دوباره زنگ زدم، عذرخواهی کردم، خودمو معرفی کردم و جریانو گفتم که اصلا به خاطر چی تلفن زدم و اینکه کنجکاو بودم بدونم کدوم آدم بخت‌برگشته‌ای شبیه منه! پسر دایی دوستم که از اینجا به بعد توی این نوشته صداش می‌کنم «میم»، از اون روز بهترین دوست من در تمام زندگیم شد.

بین من و میم شباهت خاصی نبود. یعنی من به جز علاقه شدید به کتاب بین خودمون شباهت خاصی پیدا نمی‌کردم. اتفاقا برعکس هر چی می‌دیدم نشون از تفاوت داشت. تفاوت خانواده، سبک بزرگ شدن، محیط زندگی، حتی رفتارهای ظاهری. اون یه پسر آروم بود از یه خانواده سنتی. من یه دختر آزاد و اجتماعی و شاد بودم با یه دایره بزرگ دوست. کلا شبیه هم نبودیم، از حس میم به جز تحسینی که گاه به گاه به زبونش می‌اومد چیز زیادی نمی‌دونم . اما اون چیزی که از خودم یادمه آرامش عمیقی بود که در کنار میم حس می‌کردم. حسی که هیچ‌وقت کنار هیچ آدم دیگه‌ای نداشتم، هنوزم این حس رو با آدم دیگه‌ای تجربه نکردم.

من در مورد همه چیز با میم صحبت می‌کردم. روابط روزمره زندگیم، شعرهایی که می‌نوشتم، جاهایی که می‌رفتم، درگیری‌هام با خانواده، مصاحبه‌های کاریم، خوشحالی و غمگینیم، آدمایی که کشف می‌کردم، کتاب‌هایی که می‌خوندم، از دیوونگی‌های وقت و بی‌وقتم… هر هفته چند بار همدیگه رو می‌دیدیم. حالا یا جمع کتابخونی بود، یا شب شعر، یا با هم سینما و تئاتر می‌رفتیم و شام بیرون می‌خوردیم. یواش‌یواش دوستی من و میم باعث کنجکاوی بقیه شد. اول از همه خانواده من واکنش نشون دادن که این همه صمیمیت یعنی چی، بعد سعی کردن سر از کارمون دربیارن که چقدر با یه پسر غریبه می‌تونم حرف داشته باشم که هر روز باید ببینمش یا باهاش صحبت کنم. بعد دوستای مشترک شروع به پچ‌پچ کردن که لابد بین ما سر و سری هست و نمی‌خواهیم صداشو دربیاریم و بعد کار به خانواده میم رسید که اگه من دختر خانم نجیبی هستم نیازی به این کارها نیست و می‌شه رفت خواستگاری.

حداقل از آدم‌های طرف خودم علت نشون دادن این همه حساسیت رو نمی‌فهمیدم. میم تنها دوست جنس مخالف من نبود. من کلی آدم می‌شناختم از شب شعر و محفل سینما و دانشگاه و محل کار و مهمونی‌های فامیلی. شاید چون هیچکدوم به نزدیکی و صمیمیت میم نبودن. انگار یه ارتباط خاص نامرئی ما دو تا رو بهم وصل می‌کرد. چیزی که همه حسش می‌کردن ولی هیچکس نمی‌تونست درکش کنه و چون کم می‌آورد وصلش می‌کرد به رابطه جنسی که نداشتیم و یا عشق که شاید بود اما من بهش فکر نکرده بودم.

من عمیقا میم رو دوست داشتم و برای من این دوست داشتن اونقدر ارج و قرب داشت که حاضر بودم بخاطرش بجنگم. رفیق راه و خوشی و ناخوشی هم شده بودیم. بارها همدیگه رو  به آرزوهای بزرگ و کوچکمون رسونده بودیم: خریدین بلیط فیلمی که دلمون می‌خواست ببینیم، جورابی که یه بار پشت ویترین مغازه‌ای به هم نشون داده بودیم و دلمون می‌خواست بخریمش، کاست نواری که منتظر پخشش بودیم، کتابی که به خاطرش تمام کتابفروشی‌ها رو زیر پا گذاشته بودیم. ما هر کاری از دستمون برمی‌اومد برای همدیگه می‌کردیم.

دوستی من و میم تا امروز پابرجا مونده. چند قاره بینمون فاصله افتاده، پیر شدیم، هر کدوممون زندگی و گرفتاری‌های خودمون رو داریم و با مشکلات زندگی خودمون درگیریم. دوستیمون اون نزدیکی سابق رو نداره، اما هنوز به قوت خودش باقی مونده و قطع نشده… احتمالا شما تا اینجای نوشته رو خوندین و حالا منتظرین یه چیز دیگه هم بشنوین که هنوز نگفتم. منم همون نکته رو برای آخر نوشته نگه داشته بودم.

یه روز میم بهم زنگ زد و گفت می‌خواد منو بببینه. قرار شد شام بخوریم اما سر میز فقط با غذا بازی کرد. بعد وقتی نوبت به حرف زدن رسید ازم پرسید چرا هیچوقت نخواستی با هم رابطه جنسی داشته باشیم و بعد تعریف کرد که با دختری دوست شده و دختر میل به رابطه جنسی داره. میم رد کرده بود. دختر بهش توپیده بود که می‌شه مرد با زنی باشه و دوستش هم داشته باشه و پسش بزنه؟ میم منو مثال زده بود. دختر با طعنه گفته بود لابد از تو بدش می‌اومده. حالا میم می‌خواست بدونه که علت این همه سال دوستی بدون رابطه جنسی همینیه که دختر گفته یا نه. اولین جوابی که به زبونم اومد، ساده‌ترین جوابی بود که به ذهنم رسیده بود. گفتم چون رابطه ما همه چیز داشت و نیاز به چیز دیگه‌ای نبود. ما خوشحال بودیم و همین کافی بود. تو هم هیچ‌وقت پیش‌قدم نشدی و من فکر کردم همه چیز در بهترین حالت خودش قرار داره.

اون موقع ده سال از عمر دوستیمون می‌گذشت. ما هیچوقت وارد رابطه‌ای که رنگ و بویی از جنسیت داشته باشه نشده بودیم، بعد از اون هم نشدیم. اما شاید من به گذر زمان نیاز داشتم که پیش خودم اعتراف کنم که از ترس بهم خوردن دوستی نابی که با میم داشتم، از ترس از دست دادنش، با همه عشق و علاقه‌ای که بهش داشتم همیشه فاصله رو حفظ کردم. تلاشی که باعث شد در تمام این مدت رابطه قطع نشه، اما خدا می‌دونه که توی همه اون سال‌ها، اگه میم یه قدم جلو برمی‌داشت من بازم قادر به خودداری بودم یا به طرفش پرمی‎کشیدم.

Advertisements

ما فقط دوستیم… دوست اجتماعی

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

عصر

شب، داخلی، خانه، همین لحظه

زن: «اجاره خونه‌اش عقب می‌افته، زنگ می‌زنه به تو. با مادرش دعواش می‌شه، زنگ می‌زنه به تو. از سر کار می‌خوان اخراجش کنن زنگ می‌زنه به تو، با دوستاش به مشکل می‌خوره زنگ می‌زنه به تو، حالا شوهر خواهرشم چکش پاس نشده زنگ زده به تو؟ آخه مگه تو موسسه قر‌ض‌الحسنه‌ای؟ وکیلی؟ وزیری؟ مشاور خانواده‌ای؟ رئیس بانکی؟ تو چکاره حسنی که ایشون راه به راه شماره تو رو می‌گیره؟ اونقدی که وقت می‌ذاری برای گوش دادن به این آدم تا حالا به من گوش دادی؟…»

مرد: «تو درکت به این مسائل نمی‌رسه. مدرن نشدی. مفهوم دوست اجتماعی رو نمی‌فهمی. بابا ما دوستیم. دوست اجتماعی. خیلی قبل از اینکه من با تو آشنا بشم و ازدواج کنم اون بوده. به نظر تو دوستی اجتماعی فقط بین دو تا دختر و دوتا پسر طبیعیه. هر رابطه‌ای خارج از این باید بهش یه کاتالیزور اضافه کنی که توی قواعد سفت و سخت سنتی تو جاش بگیره. طرف حتما دوست دخترشه، زنشه، معشوقشه…»

پیش‌ از ظهر، خارجی، مقابل خانه‌ای در یکی از خیابان‌های مسکونی یک محله متوسط، چند روز بعد آن لحظه

زن: «الو، سلام. ببین من صبح که رفتم کلیدمو جا گذاشتم. پشت در موندم. کجایی تو؟ الو… صدا نمیاد؟ می‌گم موندم پشت در کلید ندارم. تو سر کاری؟»

مرد: «نه، من زدم بیرون. برو خونه مامانت میام از اونجا ورت می‌دارم. اومدم کرج ماموریت. دو سه ساعت کارم طول می‌کشه. برو اونجا من میام دنبالت کارم تموم شد.»

ظهر، داخلی، خانه مادر، همان روز

زن: «الو، برگشتی؟ الان اداره‌ای یعنی؟ من خیلی خونه کار دارم. میام اداره کلید بگیرم. نه نمی‌تونم صبر کنم تا عصر. کلی کار دارم که باید تا شب تحویل بدم دو ساعت زودترم برسم خونه دو ساعته. اومدم. خداحافظ…»

ظهر، خارجی، مقابل ساختمان اداره‎‌ای در مرکز شهر، همان روز

مرد: «خوب جونم. اوقات خوشی بود. به موقع رسیدیم نیومده هنوز. رسیده بود تا حالا دو هزار بار زنگ زده بود. من برم تا سر نرسیده، بدشانسی شد دیگه. قفلی زده که بره خونه. به من زنگ بزن رسیدی باشه؟»

زن نشسته روی پله‌های ساختمان به انتظار که چشمش خیره می شود روی  پژوی سفید ۴۰۵ که با شتاب می‌ایستد و ترمز می‌کند. مرد با عجله با پالتویی که یک آستینش را به بر کرده و یکیش آویزان است گونه زن راننده را می‌بوسد و پیاده می‌شود و از ورودی ساختمان می‌دود به سمت آسانسور. خانم راننده و مرد فقط  با هم دوستند، دوست اجتماعی …

این ماجرا واقعی است و شباهت میان شخصیت‌ها با آدم‌هایی که می‌شناسید هیچ وجه تکذیب نمی‌شود.

دوست صمیمی؟

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

نیم روز

مامان مدیر مدرسه بود و با وجود ظاهر کاملا مذهبی‌ش آزادانه با مردهای دور و برش صحبت می‌کرد، گاهی درمورد بعضی مسایل که نظر موافقی نداشت بحث‌های طولانی می‌کرد. من بچه بودم، و شنیدن این که بابا به مردی اشاره کنه و بگه دوست مامانت باعث شد هیچوقت فکر نکنم اشکالی در دوستی یک زن و یک مرد وجود داره. شاید برای همین بزرگتر که شدم، و بابا هم مذهبی‌تر شده بود، هیچوقت زیر بار اینکه «زن نباید با مرد حرف بزنه»ی جمع‌های سنتی نرفتم.

دانشجو بودم و صمیمی‌ترین دوستم یکی از پسرهای سال بالایی بود. یه روز دختری از همکلاسی‌هاش اومد بهم گفت می‌خوای برم فلانی رو برات خواستگاری کنم؟ و من تازه فهمیدم خیلی‌ها مثل من به دوستی یک پسر و یک دختر نگاه نمی‌کنن. بعدتر وقتی به دوست-پسرم گفتم که ماجرای عاشق شدنم رو برای این دوستِ جنس مخالفم تعریف کردم، تا چند روز با من حرف نزد. خودش می‌گفت اگه می‌خواستم درباره‌ی رابطه‌ای که مربوط به دونفرمونه با کسی صحبت کنم باید قبلش به اون هم می‌گفتم. من می‌دونستم مساله اینه که دوستی از جنس مخالف دارم. من و دوست-پسرم بعدها زن و شوهر شدیم، و من تمام این سال‌ها یکی از اهدافم این بود که همسرم بپذیره من دوستانی از جنس مخالف دارم و این چیزی غیرعادی نیست. و اینکه رابطه‌ی دوستانه با رابطه‌ی عاشقانه متفاوته. خیلی وقته که پذیرفته اما به نظرم گاهی چه اون، چه خود من، نگران این می‌شیم مبادا رابطه‌ای دوستانه به عاشقانه تغییر شکل بده.

با دوستِ دختری پیاده‌روی می‌کردیم. داشتم دوستی که قرار بود ببینیم رو بهش معرفی می‌کردم. پسری بود. گفتم یکی از بهترین دوست‌هامه و حرف کشید به اینکه دوستی با جنس مخالف چطوره، و اینکه تا چه حد می‌شه صمیمی بود. گفتم که من تجربه یاد گرفتم از یه حدی صمیمی‌تر نشم، و اینکه مدام از این دوست‌هام حرف بزنم تا مثل شخص ممنوعه‌ای برام نباشن که رابطه‌ی خاصی باهاشون دارم. گفتم اینجوری تونستم دوستی‌های خوبی داشته باشم. دوستم گفت برای همین ملاحظاته که به نظرش نمی‌شه دوست صمیمی از جنس مخالف داشت. هنوز نمی‌دونم باهاش موافقم یا مخالف.

یک مرد، یک زن

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

پیش از ظهر

هفت سالم بود که مادرم عاشق شد. مادر من با یک دختر هفت ساله و یک پسر چهار سال و نیمه و پدری که همسر او می‌شد. مادرم به شکل دردناکی عاشق شده بود و این را همه می‌دانستند. همه می‌دانستند مادر من عاشق دوست و همکارش شده. دوست و همکاری که ابتدا همکارش بود، بعد شد دوستش، بعد دوست خانوادگی‌مان و بعد معشوقش.

یک شب که جناب دوست و همکار مهمانمان بود، پدرم همان طور که بالای میز نشسته بود و لقمه‌های فسنجان بلعیده توسط دوست و همکار را نظاره می‌کرد، آن نطق معروفش را برای اولین و آخرین بار سر داد، و مضمونش این بود که اصولا به دو مرد یا دو زن در کنار هم می‌گویند دوست و باز گفت که دوستی یک زن و یک مرد در قاموس او معنایی ندارد.

پدرم مرد باآبرویی بود. پدرم آن شب که ما، من و برادرم، برنج‌ها را خالی‌خالی می‌خوردیم، چرا که در خانه ما هیچ کس فسنجان دوست نداشت و مادرم آن شب نمی‌دانم برای که فسنجان گذاشته بود و صد البته برای جناب دوست و همکار، خلاصه اینکه پدرم، پدر باآبرویم، همان طور که ما برنج‌ها را با زور ماست پایین می‌دادیم، فهمیده بود که این جناب دوست و همکار، چیزی فراتر از دوست و همکار است. و البته که بود و البته که مادرم سرش را در برف کرده بود و نمی‌خواست قبول کند و هر بار تئوری مسخره‌اش را بیان می‌کرد که دو تا زن نمی‌توانند با هم دوست باشند: ”از بس زن‌ها حسود و زیرآب‌زنند تو محیط کار.” و روی ”محیط کار” تاکید می‌کرد. و البته که او با مردی دوست شده بود که قابلیت نابودی زندگی‌اش را داشت و مادرم هیچ وقت فکر نمی‌کرد روزی چنین شود. و چنین شد.

مادرم، مادر من و برادرم، همسر پدرم، عاشق مردی شده بود که آن شب خانه ما فسنجانش را با لذت می‌خورد و هیج وقت نمی‌دانست من و برادرم مبهوت ساعت مچی‌اش شده‌ایم که او به دست چپش بسته بود و آنقدر سفت بسته بود که در طول مهمانی ما فکر می‌کردیم خون به انگشتان جناب دوست و همکار نخواهد رسید و دکمه‌هایش را چنان تا آن بالا بسته بود که باز هم فکر می‌کردیم هر آن ممکن است خفه شود.

پدرم راست می‌گفت یک زن، یک مرد هیچ وقت با هم دوست نیستند. پدرم لغزش‌ها را دیده بود. پدرم سرد و گرم چشیده بود. پدرم قهر کردن‌های وقت و بی‌وقت مادرم، بی‌اشتهایی‌هایش، حواس‌پرتی‌هایش، یواشکی تلفنی حرف زدن‌هایش، پدرم همه و همه را دیده بود. پدرم با آبرو بود. مادرم می‌گفت پدرت امل است. می‌گفت دنیا دارد جلو می‌زند. می‌گفت افکارش پوسیده است. مادرم به خیالش مدرن بود که زندگی‌اش را به باد داد.

بعدها فهمیدم ساعت مچی سفت جناب دوست و همکار به خاطر جای خودکشی روی دستانش بوده که مبادا معلوم شود. دکمه‌های تا بالا بسته‌اش هم به خاطر شغل دولتی‌اش. او و مادرم هیچ وقت با هم زندگی نکردند. حتی جناب دوست و همکار هم دیگر هیچ وقت خانه‌مان نیامد. اما پدرم آن شب  وقتی بشقاب‌ها را یکی‌یکی به آشپزخانه می‌برد و من دیدم که بشقاب‌ها از دستانش پرت شدند و افتادند و هزار تکه شدند. پدرم وقتی آرام‌آرام تکه‌های خرد‌شده بشقاب‌ها را که جمع می‌کرد حتما فکر می‌کرد دیگر این زندگی برایش چیزی ندارد. که به پای من و برادرم نرود، دست من و برادرم را گرفت و با خود برد و مادرم ماند با جناب دوست و همکار که هر روز عاشق یک نفر می‌شد و هر روز عاشق یک همکار جدید.

امشب داشتم دوستی را برای مهمانی دعوت می‌کردم. پدر قول داده بود شام بپزد. گفته بودم چه بپزد. وقتی گفتم دوستم فسنجان دوست دارد باز هم نزدیک بود لیوانش از دستانش بیفتد. گفتم همکارم زن است، خانم است. پدر خندید.

دوست معمولی

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

صبح

سال‌های سال با هم دوست بودیم. خونه‌شون نزدیک ما بود و از طریق دوست‌های مشترک آشنا شده بودیم. شاید ماهی یک بار یا دوهفته یک بار حرف می‌زدیم. مریض که شد رفتم عیادتش تو بیمارستان. از نظر من همه چی عادی بود. چند سال‌ بعد، من اومدم این ور دنیا و اون هم اومد یه ایالت دیگه. یه بار داشتیم به هم پیغام می‌دادیم، گفت همیشه از من خوشش می‌اومده و هنوز هم همون احساس رو به من داره. اون زمان هم من و هم اون ازدواج کرده بودیم. من دیگه باهاش زیاد حرف نزدم. گفتم یادش می‌ره و می‌ره سر زندگیش. بچه دومم که به دنیا اومد، دوباره زنگ زد. دیگه چیزی از عشق و عاشقی نگفت. اما حس من عوض شده بود. الان مدتی می‌گذره، اونم دو تا بچه داره و هر کدوم سرمون به زندگی خودمون گرمه، ولی دوستیمون دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نشد.

الان که به بیست سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که این داستان با تفاوت کمی چندین بار توی زندگیم با افراد مختلف اتفاق افتاده.  احتمالا هنوز تو ایران این مدل دوستی جا نیفتاده بود، شاید هم سنم کمتر بود و جاذبه‌های جوانی بیشتر. شاید هیچوقت واقعیت را ندونم. نصفه دوم زندگیم در آمریکای شمالی سپری شد ولی تجربه دیگه‌ای بود. چندین دوست مرد داشتم و هنوز هم دارم، که هیچ وقت حس نکردم به من نگاه دیگه‌ای به غیر از دوستی دارند. این دوستی‌ها همچنان ادامه دارد.

چیزی که می‌دونم اینه که هرچی بیشتر به رابطه دوستی و با هم بودن مرد و زن حساسیت نشون داده بشه، رابطه از فرم دوستی بیشتر خارج می‌شه و شرایط مشکل‌تری برای هر دو طرف پیش میاره. وقتی مرد و زن تجربه ارتباط انسانی با جنس مخالف نداشته باشن، هر نوع ارتباط تبدیل به ارتباط جنسی می‌شه. برای اینکه قدرت جنسی مخصوصا در جوانی خیلی زیاده.

مدتیه با خودم فکر می‌کنم که شاید دیگه وقتش باشه که به اون دوست قدیمی زنگ بزنم. شاید باید همه این حرف‌ها و فکرها رو بذارم کنار و به معنای دوستی و رفاقت خالص بین زن و مرد بیشتر فکر کنم. هر چی باشه، شنیدن صدای یه دوست قدیمی یه احساس دیگه‌ای داره.

پنبه‌ها و آتش‌ها

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

سپیده دم

وقتی معشوقم برای اولین بار گفت بیا برویم دوستم را ببینیم و وقتی برای اولین بار شنیدم نام دوستی که می‌گوید فریبا است؛ کمی ترسیدم. دوست نداشتم دختری را ببینم که مربوط به پیش از من باشد ولی آنقدر این موضوع را راحت گفت که حس کردم فقط یک دوست است نه چیزی دیگر. دیدنش حس بسیار خوبی بود. از خاطرات دانشگاهشان گفتند و از خاطرات آشنایی ما پرسید و با همسرش به خانه‌ی دوست دیگری که ما در آن مهمان بودیم آمدند و تا صبح نشستیم و حرف زدیم و بازی کردیم و خندیدیم. حالا هر چند وقت یک بار با هم در تماسیم از زندگی مشترک حرف می‌زنیم و منتظر فرصتی هستیم که هم را ببینیم (آن‌ها در شهر دیگری زندگی می‌کنند) و حالا بیشتر از اینکه دوست همسرم باشد دوست من است.

تجربه‌های شخصی خودم کم است پسرهایی بودند اندک، که حرف می‌زدیم و من گمان می‌کردم دوستیم و آنها گمان کردند اگر حرف زده‌ام یا مسیج جواب داده‌ام حتما در باغ سبزی نشان داده‌ام و عاقبت رابطه به آن جا کشید که دوستی را از دست دادم اما اعتمادم به به دوستی را نه. هنوزم معتقد نیستم که پنبه و آتش را نباید کنار هم گذاشت که نکند آتش بپرد و پنبه را بگیرد یا پنبه ممکن است قل‌قل‌زنان برود خودش را بیندازد در آتش.

یکی از دوستانم که دانشجوی شهر دیگری بود یک شب از اتوبوس جا می‌ماند، خوابگاه نداشته و برای هتل رفتن نیاز به مدارک شناسایی کامل بوده و شب را در نمازخانه ترمینال هم نمی‌توانسته سر کند. پس دلش را زده به دریا و به جای ماندن در خیابان،  رفته خانه پسری که با هم در گروه‌های شعر و ادبیات دانشکده فعالیت داشتند، مسلما ترسیده بوده، نگران بوده و هر پیشامدی را پیش بینی می‌کرده. وارد خانه شده، شام خورده، پسر برایش بلیطش را برای فردا صبح زود اوکی کرده و برای خودش بالش و پتو آورده و توی هال گذاشته و به او گفته هر وقت خوابش گرفت برود توی اتاق و بخوابد و تا وقت خواب فیلم دیده‌اند و داستان فیلم، پسر را یاد عشق قدیمی‌اش انداخته. فیسبوک را باز کرده‌اند و دختر مورد علاقه را از تویش بیرون  کشیده‌اند و عکس‌هایش را تماشا کرده‌اند. در مورد عشق حرف زده‌اند. چای دوم را هم خورده‌اند و کم‌کم دختر رفته که بخوابد و صبح وقتی بیدار شده که پسر رفته بوده سر کار و او در مدت زمانی که تا زمان حرکتش وقت داشته، خانه را مرتب کرده و یادداشت تشکری نوشته و در را بسته و رفته. این تجربه‌ی قشنگی بوده هم برای خودش هم برای ما، برای ما که معتقدیم قرار نیست آدم‌ها کنترلشان را بدهند دست جنسیت و غریزه‌شان.

خودم دوست جنس دیگر نداشتم. همیشه از وابستگی از ایجاد علاقه و ارتباطی که بخواهد به جاهای باریک برسد می ترسیدم. در ضمن همیشه نگران ادامه دوستی دو نفر بعد از ازدواج هستم. آیا توضیحش همیشه به همین راحتی خواهد بود؟ من ترجیح می‌دادم چنین چیزی برای توضیح نداشته باشم.