خانوم کوچولوهای ابدی

«سرای سالمندان»

عصر

دختربچه هنوز مدرسه نمی‌رفت. مادرش بچه‌های بزرگترش را که می‌رساند مدرسه، دست او را می‌گرفت و می‌رفتند خانه مادربزرگ. آن‌جا دخترک باید می‌نشست روی صندلی کنار تلفن و به چیزی دست نمی‌زد تا مادرش پیرزن فرتوت و بی‌حواسی را که روسری نخی نازکش را دور سرش چند دور پیچانده بود حمام کند. در این مدت، مادربزرگش (که دختر ِپیرزن فرتوت بود) کنار در آشپزخانه می‌ایستاد و با اشمئزاز حرکات مادرش و دخترش در حمام را می‌پایید که مبادا نجاست به جایی ترشح کند و هرازگاهی به دختربچه تشر می‌زد که دست خیس به چیزی نزند. دختر بی‌حرکت می‌نشست و مادرش را نگاه می‌کرد که قربان صدقه پیرزن می‌رود؛ از حمام بیرونش می‌آورد؛ لباس می‌پوشاند؛ روسری تمیزی سرش می‌کند و برایش کمی چای می‌ریزد و به مادرش می‌گوید: «تا خودم هستم بذار بخوره می‌برمش دسشویی نمی‌ذارم کثیف‌کاری کنه.» بعد پیرزن را مثل کودکی پوشک می‌کند و دوباره می‌بوسد و بلند می‌شود که برود. پیرزن دستان مادر را می‌بوسد و می‌گوید: «خانوم دستت درد نکنه پسرم بیاد جبران می‌کنه برات.» مادر گریه‌اش می‌گیرد و می‌روند خانه. باید ناهار درست کند و برود بچه ها را از مدرسه بیاورد.

مادربزرگ باز ناراضی است. تحمل ندارد مادر پیری را که اختیار حواس و عضلاتش از دست رفته در خانه نگه دارد. مدام درخواست می‌کند بگذارندش خانه سالمندان، همه غیر از مادر دختربچه (نوه پیرزن) موافقند. مادر توانایی نگهداری از مادربزرگش در خانه خودشان را ندارد؛ اما هر روز برای نظافت و غذا دادنش خودش را می‌رساند و مخالفتش را فقط با گریه ابراز می‌کند. عاقبت مادر مغلوب می‌شود‌. پیرزن فرتوت را می‌گذارند آسایشگاه و همه نفس راحت می‌کشند‌.

حالا جمعه‌ها مادر با بچه ها و شوهرش سوار فولکس قورباغه‌ای می‌شوند و با خوراکی می‌روند خانه سالمندان برای دیدن پیرزن و هم‌دندان‌هایش. برادرهای دختربچه، پیرزن و پیرمردهای ویلچیردار را می‌برند توی حیاط می‌گردانند و دخترها و مادر غذا دهانشان می‌گذارند و لباس‌هایشان را مرتب می‌کنند. پیرزن می‌گوید:« خانوم خدا خیرت بده پسرم که برگرده…»

دختربچه یکبار داستان پیرزن را از خواهرش شنیده. پیرزن وقتی خیلی جوان بوده پسر نوزادش را دیده که تشنج کرده و تا برساندش به خانه حکیم و همسایه توی بغلش تمام کرده و این، آغاز مختل شدن هوش و حواس پیرزن بوده. بعد از آن بچه‌های دیگری به دنیا می آورد و پسر دیگرش در جوانی می‌رود سفر و تصادف می‌کند و این، برایش ضربه نهایی بود. پیرزن همیشه منتظر بود پسرش از سفر برگردد و همه چیز درست شود. مادر گریه می‌کرد برای پیرزنی که هیچ بهره‌ای از زندگی نداشت و دلش به دیدن هر روزه «خانمی» خوش بود که حتی یادش نمی‌ماند نوه خودش است. گریه می‌کرد از غصه این‌ که پیرزن در میان کسانی بمیرد که نمی‌شناسندش. گریه می‌کرد برای غربت ابدی پیرزنی که حتی حواسش او را تنها گذاشته.

یک روزِ یکشنبه پیرزن در خانه سالمندان فوت کرد و خبرش را به مادر دادند. دختر بچه حالا مدرسه می‌رفت و می‌توانست نوشته روی سنگ قبر را بخواند.
خانمْ‌بالا …..
تاریخ تولد …..
تاریخ وفات …..

– خانومْ‌بالا ینی چی؟ مادر میان گریه جواب می‌دهد: یعنی خانوم کوچولو و دختر فکر می‌کند چقدر این اسم به آن زن کوچک‌اندام مهربان بی‌گناه می‌برازیده است.

Advertisements

2 نظر برای “خانوم کوچولوهای ابدی

  1. این نوشته های «سرای سالمندان» من رو می کشه. با خوندن هر کدوم غم تمام آدمهای دنیا میاد توی دلم و اشکم سرازیر میشه…‌ قبلا» از مدرم اینجا نوشتم… مادرم پیر و بیمار است و یک سالی هست که رختخوابی شده… دیگه هیچ کاریش رو خودش نمی تونه انجا بده … ماههاست که دیگه حرف هم نمیزنه… با حرکت چشمهای قشنگش با من حرف میزنه… با هم زندگی میکنیم … من اما دیگه خاطره های «سرای سالمندان» رو نمی خونم… نمی تونم…

    دوست داشتن

  2. 😦 الهی :* میدونم که خیلی غمگین بود. اما باعث شد خودم تصمیم بگیرم برای آینده م در خانه ی سالمندان پس انداز کنم.
    این کامنت شما نقطه امید درخشان منه. همین که میدونم چشم های مادرتون از خوشی میدرخشه وقتی شما کنارش هستید؛ همه ی تلخی ها رو میتونه بشوره و ببره :*

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.