خانه‌ای برای دورهمی و نوشیدن شراب و بافتنی بافتن

«سرای سالمندان»

نیمروز

مثل هر پدیده دیگری در دنیا، سرای سالمندان به خودی خود بد نیست، چطور از آن استفاده کردن خوب و بدش را تعریف می‌کند. دوست ندارم نه خودم، نه سالخوردگانی که می‌شناسم از سر ناچاری و ‌‌نارضایتی و تنهایی در این خانه سکنی گزینیم و به فراموش‌شدگان بپیوندیم.

چندی پیش در یک دورهمی، یکی از آشنایان ایده‌ای داشت که‌ به چشم من ناب و دوراندیشانه بود. صحبت از دوران پسابازنشستگی بود، حرف سفرهای نرفته و کارهای نکرده. هرکس آرزویی داشت و رویایی را گذاشته بود برای آن روزها. گفتند و برنامه ریختند و سال به سال جلو رفتند تا رسیدند به دورانی که شاید حوصله جهانگردی نداشته باشند و خسته شوند ولی حوصله خانه زندگی و نظافت و مسئولیت‌هایش را هم ندارند. یک عمر انجام دادن همه این کارها بسشان بود. پس چه کنیم؟ یکی گفت یکی را استخدام کنیم هر روز خانه یکیمان را بروبد و بپزد و بیاراید، خیلی استقبال نشد. یکی گفت پرستار بگیریم، جواب شنید آدم مطمئن از کجا؟ باز هم که تنها می‌مانیم. هرکس هر چه می‌گفت تهش یک ناخشنودی بود. یکی گفت خرج‌ها را بین خودمان تقسیم کنیم. تا پولهایمان را تمام نکرده‌ایم، خانه‌ای بزرگ در یک جای خوش آب و هوا و آرام بگیریم، یک مدتی خودمان نوبتی در خلال استراحت بین سفرهایمان می‌گردانیمش تا کادر خوب و کارآمد را دستچین کنیم، بعد آماده است تا به وقت نیاز ساکنش شویم. فکر می‌کردم به بقیه بربخورد که یعنی چه برویم خانه سالمندان؟! عکس انتظار من، همه استقبال کردند و بال و پر ایده را گرفتند و پروازش دادند. دور همی شراب می‌نوشیم و کتاب می‌خوانیم، تو هم برایمان جلوی شومینه دو دهن بخوان، داستان شبمان هم با تو، برای بچه‌ها لواشک درست می‌کنیم، به من بافتنی یاد بده، سردابش بزرگ باشد و … . انگار نه انگار که داشتند برای دوران ناتوانی برنامه می‌ریختند، برای یک زندگی پرکار ۲۴ ساعته خواب و خیال داشتند.

دو چیزش برایشان خیلی جذاب بود، یکی اینکه همه دورهم بودند و خوش می‌گذراندند و دیگر اینکه بچه‌ها که ایران نیستند نگرانی ما و پیریمان را نخواهند داشت. من از این مورد آخر خوشم نیامد، هنوز اینقدر بی‌معرفتی نشان نداده بودیم که پیشواز چنین دوراندیشی‌هایی بروند ولی نمیشد کتمان کرد که‌ چنین کاری جنبه مثبت و زیبای سرای سالمندان بود.

Advertisements