اینجا چراغی روشن است

«سرای سالمندان»

پیش از ظهر

مادربزرگ پدری من پانزده سال آخر زندگیش به خاطر سکته‌ی مغزی دست راستش رو از دست داد. پیرزن سرحال و قبراق و تقریبا خوش‌اخلاقی بود که تا سه چهار سال آخر همه‌ی کارهاش رو خودش می‌تونست انجام بده. یک دختر و یک پسرش باهاش زندگی می‌کردند و دنبال کارها و زندگی خودشون بودند. سه سال آخر همه ازدواج کردند و بچه‌هاش همه با هم تصمیم گرفتند که هر ماه پیش یک نفرشون مهمون باشه. اتفاقی که در عمل شدنی نبود. مادرجون با همه‌ی نوه‌ها سازگاری اخلاقی نداشت و دلش می‌خواست در مورد همه چیز نظر بده و احترامش رعایت بشه. بعضی وقت‌ها در کمتر از سه روز از یه خونه بیرون می‌زد. گاهی اوقات سه ماه می‌موند. سال آخر اما توان همینقدر جا‌به‌جا شدن رو هم نداشت. سختش بود. براش پرستار گرفتیم و انگار به آرامش رسید. پیرزن نیاز به روند روتین داشت و این جا‌به‌جا شدن دائم به اسم خانواده‌دوستی و وابستگی و عطوفت اذیتش می‌کرد.

مادربزرگ مادری رو بار آخری که دیدمش حسابی پیر بود. یک پیرزن دوست‌نداشتنی و به شدت چروکیده و عجیب. توان درست صحبت کردنش رو از دست داده بود و دیدنش من رو که در ابتدای جوانی بودم به شدت منزجر می‌کرد. دختر بزرگش طلاق گرفته بود و با هم توی یه خونه زندگی می‌کردند. لقوه داشت و هیچ کاری رو خودش انجام نمی‌داد و دخترش همه‌ی کارها رو به عهده داشت. پیرزن سیگار می‌کشید. زیاد. دخترش آخر از تنگی نفس مرد به گمونم. پسرها تا همون موقع هم به رسم ادب چند ماه یکبار سر می‌زدند و رای دادند به خانه‌ی سالمندان. دختر کوچکش هم ایران نبود. یازده ماه بعد زن فوت کرد. مطمئنم اگر زودتر به فکر می‌افتادند و زودتر پیرزن رو به خانه‌ی سالمندان می‌فرستادند و فرض نمی‌کردند وظیفه‌ی قطعی دختر بزرگ نگهداری از مادرشه، دخترش بیشتر زنده می‌موند.

مادربزرگش یکی از سرای سالمندان‌های پاسداران زندگی می‌کرد. قبل از اینکه از خانه حرکت کنیم خیلی آرام و زیر لبی بهم گفت که چقدر دلش برای مادربزرگ داشتن تنگ شده. ما اون روز جمعه تنها ملاقاتی‌های مادربزرگ پیرش بودیم. خسته بود و به سختی حرف می‌زد. باید باهاش شمرده شمرده صحبت می‌کردی و بعد صبر می‌کردی تا کلمه‌هاش رو بفهمی. پیرزن سعی کرد نشون بده چقدر از دیدنمون خوشحاله. چند دقیقه نشستیم و رفتیم. چند ماه بعد، فوت کرد.

من آدم نگهداری از پدر و مادرم نیستم. آدم نگهداری از هیچ آدم سالمندی نیستم و می‌دونم مثل کودک که شرایط خاصی برای نگهداریش لازمه، در سنین بالا هم نگهداری و مراقبت ویژه‌ای برای آدم‌ها لازمه. اگر روزی به اندازه‌ای پیر شدند که نتونستن خودشون از پس زندگیشون بر بیان کمکشون می‌کنم که پرستار بگیرن و اگر جا به جایی سختشون شد، براشون سرای سالمندان خوبی پیدا خواهد کرد. ساختارهای خانوادگی امروز با حتی ده سال پیش فرق می‌کنه و نمی‌شه و نباید توقع داشت بچه‌ها زندگیشون رو برای پدر و مادرشون قربانی کنند. شاکله‌ی همه چیز فرق کرده و اگر نهادی نمی‌تونه مسئولیت خودش رو درست اجرا کنه بهتره بهش کمک کنیم. اگر خانه‌ی سالمندان خوب نداریم بهتره کمک به ساختنش کنیم نه اینکه از پایبست، حضور یکی از نهادهای مهم رو نقص کنیم.

Advertisements

6 نظر برای “اینجا چراغی روشن است

  1. از چهار سال پیش کم کم توانایی های مادرم کمتر و کمتر شد تا به امروز که ابدا» هیچ کاریش رو نمی تونه خودش انجام بده؛ عملا» رختخوابی شده. از چندین سال پیش دکترش تشخیص داد به هیدروسفالوس مبتلاست، چند جراحی روی مغزش شد. مدتی توی خونه خودش بود. اما دلم راضی نشد و آوردمش پیش خودم. اون وقتها هنوز سرپا بود و همه کارهاش رو خودش انجام میداد. من فقط احتیاطا»همراهش و مراقبش بودم. از چهار سال پیش ناتوان تر و ناتوان تر شد. هنوز هم با هم زندگی می کنیم، مادرم، شوهرم و من. ماههاست که دیگه من مادرِ مادرم شدم و مادرم بچه ی من😊؛ بچه ای که روز به روز ناتوان تر میشه. گاهی من رو «مامان» خطاب میکنه. از صبح براش می خونم، می رقصم، مسخره بازی در میارم، کتاب می خونم. چندروز پیش که داشتم صبح [توی تخت] صورتش رو می شستم، تا دستم رفت طرف دهنش دستم رو بوسید. راستش هم لذت بردم هم غصه ام شد و هم گریه کردم. اما لذت میبرم از پرستاری اش. کلی خاطرات خوشایند و ناخوشایند از همین روزها دارم. اعتراف میکنم پرستاری از پدر و مادر بیمار و پیر خیلی سختی های خیلی زیادی داره؛ سختی های روحی، عاطفی، فیزیکی … اما لذت میبرم.
    خواهر و برادرهای دیگه هم دارم. اما حاضر نیستم جایی غیر از پیش من باشه. ازطرفی اونها مشغول کار و زندگی و … هستند. 🌸

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

    1. این حس و این تجربه خیلی قشنگه ماهرخ جان. امیدوارم توان روحی و مالی و جسمیتون روز به روز فزونی بیشتری داشته باشه که بتونین به حضور قشنگتون ادامه بدین.

      دوست داشتن

  2. سلام…
    همیشه فکر میکنم وقتی ما بچه بودیم و اونا از خیلی از تفریحات و خوشی ها و فرصت هاشون گذشتن و ما رو بزرگ کردن ، هیچ وقت فکر کردن که ما رو بذارن جایی مثل مدرسه ی شبانه روزی و خودشون سرگرم زندگی خودشون بشن، چون فکر کنن که خب ما چون بچه ایم با بودن کنار بچه های دیگه خوشتریم….
    با پرستار موافقم اما به نظرم بودن پرستار چیزی از وظایف فرزندی کم نمی کنه.
    البته که الان زندگی ها سریعتر شده و آدمها تصور میکنن که همیشه از قافله ی زندگی عقبن، اما به گمانم آدمها تو هر دوره ایی اینجوری به اون زمان خودشون فکر میکنن .
    من سه سال با مادر شوهر پیرم زندگی کردم و یک سال آخر عمرشون تنها من بودم و ایشون … خدا رحمتشون کنه
    جزو بهترین دوران زندگی من بود با اینکه زحمت داشت اما دعای خیرشون رو همیشه و الان هم در زندگیم احساس میکنم. 🌸🌼
    قصدم تنها بیان نظرات و تفکرات خودم بود. ممنون بابت نوشته های همه زنان عزیز رقصنده🌹🌹🌹🌹

    دوست داشتن

    1. مریم بانو عزیز
      دقیقا با شما موافقم که اگر کسی خودش انتخاب کنه، حضور سالمندان در زندگی برکته. اما محدود کردن کسی و مجبور کردنش به زندگی با سالمندان رو درست نمی دونم.
      روحشون شاد. خیلی ممنونم که نوشتی.

      دوست داشتن

  3. کسانی هستند که به شدت با سرای سالمندان مخالفند و نگهداری از والدین را وظیفه بچه هاشون می دونند اکثریت این افراد اصلا تجربه شخصی نگهداری از ادمهای مسن پیش خودشون را ندارند و بنابراین راحت قضاوت می کنند و برچسب می زنن مادربزرگ مادری من دوسالی هست که به خاطر تنهایی کنار پدر ومادر من زندگی می کنه و علی رغم اینکه سالم هست و در یک طبقه مجزا هم زندگی می کنه واقعا دمار همه را در اورده تو فرهنگ ما بچه عصای پیری هست بنابراین خیلی افراد مسن فکر می کنن وظیفه بچه هاست که مطلق در خدمتشون باشن اجازه دارن در همه امور حتی امور کاملا شخصی نوه هاشون نظر بدهند و به خاطر بزرگتر بودن باید احترامشون حفظ بشه و بعضا با رفتارهای تبعیض امیز بین بچه ها و نوه هاشون همه را به جون هم می اندازند یا هر وقت بهشون یک سلامی کنی یک ساعت سرزنش و احساس گناه بهت می دهند که ما چقدر تو را دوست داشتیم و ذوقت را کردیم حالا چرا دایم پیش ما نیستی واقعا فقط توانایی فیزیکی نیست بعضی وقتها سرکردن با برخی آدمه توانایی روحی زیادی هم می طلبه

    دوست داشتن

    1. درسته خانم کوچیک جان. کاش بیشتر صحبت کنیم که قبح مرزهای قدیمی بشکنه. شاید مرزهای جدید برای همه بهتر باشند.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.