بوی ادرار

«سرای سالمندان»

سحرگاه

پدربزرگ آلزایمر و بی‌اختیاری ادرار داشت و به هیچ وجه از پوشک بزرگسالان استفاده نمی‌کرد. یک بار با پرستارش کتک‌کاری کرده بود که چرا او را پوشک می‌کند. در واقع هرجا که می‌رسید و نیاز به دفع ادرار داشت همان جا کار دفع را انجام می‌داد، اتاقش بوی ادرار می‌داد. یک بار پرستارش یادش رفت و در را قفل نکرد تا سه روز همه‌ی شهر را به دنبالش گشتند، در نهایت هم در کنار یک سطل زباله پیدایش کردند. فرزندان پدربزرگ (در عین داشتن تمکن مالی عالی) ترجیح دادند کل خانه بوی ادرار بگیرد و پدرشان در خانه‌ی خودش زندانی باشد و هیچ وقت رخ خیابان را نبیند، اما قوم و خویش نگویند که بی‌عاطفه هستند و پدرشان را بردند گذاشتند خانه‌ی سالمندان. هر وقت حرف خانه‌ی سالمندان می‌شد، همه‌ی فرزندان متفق‌القول بودند که هر اتفاقی که بیفتد خانه سالمندان نه! پدربزرگ در نهایت فوت کرد و خانه‌ی بو ادراری را کوبیدند و جایش برج ساختند اما به نظرم هنوز آن برج بوی ادرار می‌دهد.

با دوستی در مورد آینده صحبت می‌کردیم، می‌گفت من به همسرم گفتم «حساب جداگانه‌ای باز کنیم و برای هزینه‌های خانه‌ی سالمندانمان پس انداز کنیم.» یک بار همین ایده را در جمعی مطرح کرد، تقریبا همه خاطره‌ای مشترک از بوی ادرار و  برچسب‌هایی داشتیم که عرف به فرزندانی می‌زند که پدر و مادر خود را به خانه‌ی سالمندان منتقل می‌کنند. قرار شد خودمان هر زمانی که احساس کردیم نیاز است به خانه‌ی سالمندان برویم، خودمان در کمال آرامش برویم و فرزندان نداشته‌مان را به ورطه‌ی سرگردانی و ناچاری و امان از حرف مردم نندازیم و کاری نکنیم زمانی هم که نبودیم افرادی ما را با بوی ادرار به خاطر آورند.

خانه‌ی سالمندان مکانی است شبیه مهدکودک. مکانی است برای گذراندن دوران ناتوانی و کهولت، بدون هیچ گونه بار منفی و مثبت که در ایران شرع و عرف سعی می‌کنند به این مکان تحمیل کنند.