بی‌رحمی در همه‌ی ما هست، انکارش نکنیم

«پایان دادن به چرخه خشونت»

نیمه شب

هنوزم وقتی قیافه یک سالگی پسرک یادم میاد گریه‌ام می‌گیره. عکس‌هاش رو نگاه می‌کنم، دو تا چشم درشت ترسیده که در برابر خشم و ناامیدی بی‌حد من بسیار بی‌پناه بود. روزگار سختی بود. تنها بودم و به شدت بی‌حوصله توی یک شهر کاملا غریب. تنها کسی که در کنارم داشتم پسرک بود. هنوزم متحیرم چطور می‌تونستم اونقدر داد بزنم؟ چطور می‌تونستم یه بچه‌ی یک ساله رو اینقدر دعوا کنم؟ تمام خشمم تو چشمام جمع می‌شد و بچه به شدت ازم می‌ترسید. من و همسرم مشکلات زیادی با هم داشتیم، راه مواجه‌ی همسرم با مشکلات و اختلاف‌ها سکوت مطلق بود و به همین دلیل من پر بودم از حرف‌هایی که مجال و امکان گفته شدنش نبود، من بودم و یک بغض فرو خورده‌ی همیشگی. گاهی ساعت‌ها گریه می‌کردم و گاهی بی‌دلیل خشمگین بودم. کنترل زندگی از دستم در رفته بود و قربانی این داستان غم‌انگیز طبعا پسرک بود. مامانم بنده خدا مدام سفارش می‌کرد که مراقب پسرک باشم، نبودم. نمی‌تونستم.

یه مدت هر شب کابوس‌های مشابهی رو می‌دیدم، مضمون همه‌شون یکی بود. دعواهای من و پدرم تو سال‌های نوجوانیم. خیلی طول کشید تا داستان رو درک کردم، خدای من انگار تاریخ دوباره تکرار شده بود. من عین پدرم شده بودم. با همون نگاه‌های غضبناک، با همون لحن و تن صدا. من هیچ وقت پدرم رو به خاطر رفتار و عملکردش نبخشیدم و الان من کسی بودم دقیقا مثل او. اینکه به خودم بیام و مسیرم رو عوض کنم و تمام تلاشم رو متمرکز کنم رو تغییر رفتارم پروسه‌ی طولانی و بسیار انرژی‌گیری بود، اما بالاخره شد.

خشونت مختص دنیای بیرون نیست. ما خودمان قربانی‌های خشونت‌های ندانسته و از روی نا‌آگاهی بودیم و هستیم و همین به آسانی می‌تونه در رفتار ما هم ظهور کنه اگر مراقبش نباشیم، اگر کنترلش نکنیم.

Advertisements