تو هیچ چیز نمی‌دانی

«فرزندخواندگی»

شبانگاه

می‌دانی، اصلا عشق زیباترین قطعه‌ی عالم است، که هیچ گاه از شنیدنش سیر نمی‎شوی و همیشه یک عطش پایان‎ناپذیر برای بلعیدنش داری. می‌دانی، من همیشه به آدم‌های عاشق حسودی‌ام می‌شود. به لذتی که می‌برند. به کیفی که می‌کنند. به عطش پایان‌ناپذیر بلعیدنشان. به چشم‌هایشان به وقت دیدن، به لب‌هایشان به وقت خندیدن. می‌دانی، من همیشه دوست داشتم عاشق شوم. عشق را بچشم، عشق را ببویم، ببلعم، بجویم. می‌دانی، من همیشه حسرت خورده‌ام. حسرت داشتن تو را. چرا همیشه من را ته دریا نگاه می‌داشتی؟

می‌دانی، من ماندم با حسرت زنانگی مانده روی پوست خیس بدنم. با حسرت مادرانگی مانده بر دستانم، به آغوش بچه‌ای که هیچ وقت از برای من بود. با حسرت رویاهای همیشگی‌ام. با ترس‌هایم. می‌دانی، تو آنقدر پست و منفور بودی که حتی لذت در آغوش کشیدن یک بچه را هم از من دریغ کردی. تویی که نگذاشتی من بچه‌ای را از آن خود به آغوش بکشم، بچه‌ای را از آن خود ببویم، بچه‌ای را از آن خود ببوسم.

می‌دانی، من حقیرترین عاشق روی زمین بودم که وقتی تو بدیهی‌ترین حقم را از من گرفتی، من باز چیزی نگفتم.می‌دانی، آن روز که با هم به آن پرورشگاه سرد و تاریک ته آن خیابان نا‌آشنا، با آن درختان خشک که انگار اسطوره های ماقبل تاریخ رفتیم، من در دل داشتم به تو زشت‌ترین فحش‌های روی زمین را می‌دادم و تو وقتی گفتی: موافقی؟ من لبخندی زدم و گفتم: شک نکن. می‌دانی، من شک کرده بودم. من همیشه شک کرده‌ام. به تو، به خودم، به رابطه‌مان. به دهانم که همیشه بسته مانده. به قلبم که بی‌اختیار می‌زند. به اینکه چرا دوستت دارم. به اینکه دیگر خسته شدم. به اینکه چرا نمی‌توانم جلوی رویت قد علم کنم و قرص و محکم بگویم: من بچه‌ی تو را می‌خواهم. بچه‌ی خودم را.

می‌دانی، هنوز صدایت در گوشم می‌پیچد وقتی داد می‌زدی و می‌گفتی نمی‌خواهی بچه داشته باشی. که می‌گفتی اگر بچه می‌خواهی «پرورشگاه»، و باز گفتی من دیگر نیستم. و باز گفتی و باز گفتی و باز گفتی. می‌دانی، تو برای همیشه رفتی اما من هنوز عاشقت بودم. من هنوز دوستت داشتم. من دیوانه بودم. من از تو خسته بودم. اما همچنان چشم در راهت بودم. می‌دانی، من نمی‌توانم. من هیچ وقت نتوانستم. من تنها بودم. من تنها هستم.

من حتی در آن پرورشگاه سرد و تاریک، ته آن خیابان نا آشنا، با درختان خشک اسطوره‌ای‌اش، با کلی بچه که هم زمان با هم تصمیم به گریه گرفته بودند و من باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردم هم باز تنها بودم.

1 نظر برای “تو هیچ چیز نمی‌دانی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.