چه کاری بهتر از این

«فرزندخواندگی»

نیم‌روز

می‌گویند که آوردن کودک به خانه کار درستی نیست. چون بچه وقتی بزرگ می‌شود‌، اگر پسر باشد برای زن خانه نامحرم است و اگر دختر باشد برای مرد. اما به نظر من مرد و زنی که کودکی را به خانه می‌آورند و او را مثل بچه خودشان در آغوش می‌فشارند‌، نمی‌توانند نیت بدی داشته باشند. آنها بچه را درست تربیت می‌کنند. اگر زن و مرد در زندگی مشترک با هم تفاهم دارند، در کنار هم راحت زندگی می‌کنند، همدیگر را رقیب هم نمی‌دانند، فرزندخواندگی یکی از انسانی‌ترین و خداپسندانه‌ترین کارهاست. فرزند‌خواندگی در میان اقوام ما امری طبیعی و قابل قبول است. چه کاری بهتر از این که کودک بی‌خانمانی را به خانه بیاوری و صاحب والدین و نان و اقوامش کنی.

به طور مثال بگویم که زن و شوهر جوانی که حدود ده سال از ازدواجشان می‌گذشت و بچه‌دار نمی‌شدند. چون زن نازا بود‌، خانواده مرد او را تحت فشار قرار می‌دادند که یا زنش را طلاق دهد‌، یا اجازه ازدواج مجدد بگیرد. در حالی که زن و شوهر در کنار هم زندگی آرامی داشتند. نه زن راضی به جدائی بود‌، نه مرد دلش زنی دیگر می‌خواست. تا این که شنیدیم که این دو صاحب فرزندی شده و فامیل را برای مراسم نامگذاری دعوت کرده‌اند. هر کدام از ما شیرینی یا لباس نوزاد و … خریده و خانه‌شان رفتیم. آثاری از وضع حمل در زن دیده نمی‌شد. کودک نوزاد چند روزه نبود‌، بلکه شش یا هفت ماهه بود. مرد جوان گفت‌: «‌من و زنم از همدیگر راضی هستیم. با هم کنار می‌آییم. از طرفی دلمان بچه می‌خواهد و آرزو داریم پدر و مادر شویم و از طرف دیگر دوست نداریم به خاطر این موضوع آشیانه‌مان را ویران کنیم. به همین سبب تصمیم گرفتیم کودکی را به فرزندی قبول کنیم. از شما عزیزان می‌خواهیم که به این تصمیم ما احترام بگذارید و این کودک معصوم را قبول کنید. برای بچه شناسنامه گرفته و اسم گذاشتیم. این مراسم به خاطر آشنایی شما با این عضو جدید خانه‌مان است. اگر موفق به تربیت و نگهداری صحیح او شدیم بچه‌ای دیگر نیز به فرزندی قبول خواهیم کرد.‌» اگر چه بعضی‌ها با این تصمیم آنها موافق نبودند، اما ‌رفتار و حرف زدن زن و شوهر سبب شد که هیچ کسی اعتراض نکند. کودک بزرگ شد و به مرور زمان دانست که فرزند‌خوانده است. اما این موضوع باعث ناراحتی و دردسر نشد.

دوستی بسیار صمیمی داشتم  که دخترکش خیلی شبیه خاله بزرگش بود. خاله بزرگ هشت بچه داشت و بسیار فقیر و بدبخت بود. روزی که با هم درد‌دل می‌کردیم‌ گفت : «‌شوهرم نازاست. چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که مادر و اطرافیان سرزنشم کردند که زندگی در خانه مرد نازا فایده‌ای ندارد. تو حق داری بچه‌دار شوی‌. تا سن و سالت نگذشته جدا شو و با دیگری ازدواج کن. نمی‌خواستم جدا شوم. به خود گفتم‌ چند سالی با این مرد زندگی کرده‌ام، اخلاق خوب و بدش را می‌شناسم. می‌دانم چگونه با او کنار بیایم. خدا می‌داند مرد دوم خوب از آب دربیاید یا نه. شاید هم چند تا بچه داشته باشد و من هم هیچ علاقه‌ای به زن بابا شدن ندارم. تازه از قدیم گفته‌اند که (‌آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل بیر باشدان گؤتوروب او بیری باشا قویاسان / زن که کلاه قرمز نیست از سری برداری و بر سر دیگری بگذاری.‌) خواهرم برای بچه نهم حامله بود که شوهرش تصادف کرد و فلج شد. خواهرم ماند و یک عالمه بچه و کار سخت برای پر کردن شکم ده سر عائله. روزی از او خواستم که بچه‌ای را که در شکم دارد به من بفروشد. طفلک بیچاره پولی نخواست و قول داد بچه را همان بیمارستان به من تحویل دهد. همین که بداند بچه جایش امن و شکمش سیر است‌، کمک بزرگی است. نوزاد را از همان روز اول تولد گرفته و به خانه آوردیم و مادرش فقط شیرش داد و از همان روز اول من شدم مادر و مادرش شد خاله. هر وقت دلش بخواهد بچه را می‌بیند و دعاگوی ماست.

2 نظر برای “چه کاری بهتر از این

  1. حس خیلی خوبیه بچه ی بی سرپرستی رو به فرزندی پذیرفتن و زندگی و شرایط خوبی براش مهیا کردن. از وقتی که 17-16 ساله بودم، بچه ی دوستان نزدیک و و فامیل رو هر وقت که مادروشون نیاز به کمک داشت، نگهداری میکردم. عاشق بچه ها بودم و هستم. بعدها که شاغل شدم، با بچه های همکارهایی که باهاشون صمیمی بودم، چنین قصه ای داشتم. فرقی نمیکرد همکارم خانم بود یا آقا، همه شون هم به من عمه میگفتند. حتی یکی از همکارهای خیلی صمیمی ام با اینکه مامانش طبقه ی پایین خونه شون زندگی میکرد، اما هر وقت، که برنامه ی مهمونی و عروسی که تا دیروقت طول میکشید، داشتند، پسرکوچولوش را میاورد پیش من (از وقتی که هنوز بغلی بود). کلی با هم حال میکردیم، سرِ غذاخوردن، سر خوابیدن بعد از ظهر، سرِ پارک رفتن، سر بازی و شعر خوندن، خلاصه که حسابی با هم حال میکردیم. در ماه هم یکی دو بار بچه های همکارایی که باهاشون صمیمی بودم، با مامان یا باباشون میومدند شرکت واسه دیدن من و محال بود که یه شاخه گل یا یه بسته شکلات کوچولو برام نیارند.
    من و شوهرم زمانی که ازدواج کردیم، شوهرم ازمن پرسید: دوست داری بچه دار بشیم؟ و من جواب دادم: نه! تعجب میکنید؟ حق دارید. با تمام عشقی که به بچه ها داشتم و دارم، هیچوقت در خودم ندیدم که بتونم بچه دار بشم، دلِ مادر شدن نداشتم. شاید وسواس شدید و نادرست داشتم. اما همیشه نگران بودم که اگه بچه ام بلایی سرش باید، من چه کنم؟ این دلهره من رو میکشت. این شد که من و شوهرم تصمیم گرفتیم بچه دار نشیم. امروز 20 سال از ازدواج ما میگذره. اما هیچکدوم، حتی لحظه ای از تصمیمی که گرفتیم پشیمون نشدیم. هیچوقت نگفتیم کاش بچه دار میشدیم. من هنوز هم عاشق بچه هام. بطوری که فیلمهایی که توشون بچه ها رو اذیت میکنند یا اخباری که در مورد آزار بچه ها یا مریضی و … شون هست، نمیتونم نگاه کنم.
    همیشه میگم، هر کی بچه داره، خدا سلامت بداردش. اما خدا روشکر که روی تصمیمم موندم و بچه دار نشدم. دلهره ی والدین رو این روزها با این همه خطراتی که بیرون از خونه در کمین بچه ها هست رو خوب میفهمم.
    برای همه ی مادر و پدرها و جگرگوشه هاشون سلامتی و شادی های بی پایان آرزو میکنم.

    لایک

    1. بله حس خوبیه بچه ها رو دوست دارید و به همه شون محبت می کنید و اونها هم هرگز مهر و صفای شما رو فراموش نخواهند کرد.

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.