خواهرم، برادرم

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

سحرگاه

از بچگی وابستگی زیادی به پدرم داشتم و همین باعث شد بیشتر توی جمع‌های مردونه باشم تا زنونه. بزرگتر که شدم، بودنم بینشون براشون عادی شده بود و اگه زمانی هم حضور نداشتم سراغم رو می‌گرفتن. شاید همین دلیلی شد برای اینکه دوستان پسرم زیاد باشن و دوستان دخترم انگشت‌شمار. خودم هم احساس راحتی بیشتری می‌کردم با جنس مخالف و برعکس، کنار همجنس نقاب به چهره می‌زدم  چون خیلی از همون دوستان حسود بودند، بد آدم رو می‌خواستند و …

نمی‌دونم چرا دوستان مخالفِ جنسیت من آدم‌های صادقی بودند، شاید چون هیچ تهدیدی برای هم محسوب نمی‌شدیم، مثلن قرار نبود قاپ فرد مورد علاقه طرفمون رو بدزدیم. با گذشت سال‌ها من هنوز هم دسته‌بندی دوستانم مثل سابق هست اما تعدادشون خیلی خیلی کمتر شده از هر دو جنس. همسرم با این مسئله مشکلی نداره، شاید به خاطر چهار سال دوستی بینمون و شناختی که از هم پیدا کردیم باشه، جالبه که من و همسرم از ابتدای آشنایی تصادفیمون فقط برای هم حکم دوست رو داشتیم و هر دو درگیر رابطه دیگه‌ای بودیم و درست چهار پنج ماه قبل از ازدواجمون به هم علاقه‌مند شدیم. من توی سال‌های بعد از ازدواج هم سعی کردم این روابط معمولی رفاقتیم برای همسرم رو باشه تا دچار شک و تردید نشه.

به خیالم از بس رابطه داشتن، جنسیت، وای خواهرم حجابت را! مراقب خودت باش، خواهرم حواست به دل جوان‌های مردم باشه، توی اتاق دربسته دو نفر تنها باشن شیطونم سر می‎رسه و محدودیت و جدا کردن دختر و پسر و و و هزار و یک حرف باعث شده دید منفی نسبت به این قضیه داشته باشیم و یا در ناخودآگاهمون فکرهای مسموم سر برسه، در حالی که طبق تجربه خودم، آدمهای مخالف یک جنس برای هم دوستان خیلی خوبی می‌شن و رفاقت صادقانه‌ای برقرار می‌کنند و هوای هم رو همیشه دارند. هرچند این به ذات دو طرف برمی‌گرده و استثنا هم وجود داره، اما همین استثناها هم به خاطر جامعه و حرفهای درونشه.

Advertisements