درد مشترک ما

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

بامداد

تعدادی از ما زنان مانند کوهی هستیم که طوفان‌ها دیده و نلرزیده. اگرچه موهایمان نه در آسیاب که در اثر خشم طوفان سهمگین زندگی سفید شده، اما رو سفید از چنگ این طوفان‌ها نجات یافتیم. بله من نیز جزو این زنان هستم. ترس از طلاق و رفتن به خانه پدرآن هم دست خالی یعنی بدون فرزندان، ترس از سرزنش مردم، ترس از تمسخر بدخواهان، ترس از تنهایی و … دست در دست هم دادند تا صبر پیشه کنم. به چشم خود دختر فلانی را دیدم که طلاق گرفته و به خانه پدر برگشته است. چه‌ها کشید. شوهر سابق بچه‌ها را برداشت و به بهانه ماموریت به شهری دوردست منتقل شد و او سال‌ها در حسرت دیدار دلبندانش سوخت. طفلک با دیدن بچه‌های هم سن و سال با بچه‌های خودش خون به دل می‌شد. در خانه پدری‌اش مجبور به حرف شنوی از زن داداش یود. نمی‌توانست یک دل سیر بگرید و بنالد. چون تا می‌دیدند که اخمهایش توی هم است شروع به سرزنش می‌کردند «گفته بودیم که صبور باش، گفته بودیم که حرف شوهرت را گوش کن، به تو گفته بودیم که دوری سخت است. به تو گفته بودیم که…» گاهی وقت‌ها دلم می‌خواست به خانه‌ام بیاورمش و بگذارم در اتاقی خالی بنشیند و بگرید و دلش باز شود. اما امکان نداشت. چون مادرش می‌گفت «‌زن بیوه اجازه ندارد پا درازی کند. مردم پشت سرش حرف در می‌آورند.» مادر من نیز به او حق می‌داد.

سرنوشت او درس عبرتی برایم شد. به خود گفتم در هر دو صورت رنج خواهم کشید. طلاق بگیرم دوری فرزندانم و سرزنش اطرافیان دق‌مرگم می کند، خانه شوهر بمانم آزار شوهر و مادرش. از خیر طلاق می‌گذرم و می‌مانم تا بچه‌هایم را به سر و سامانی برسانم و بعدش خدا بزرگ است. ما می‌گوییم «صبریله حالواپیشر ای قورا سندن / گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»

بزرگترهایم گفته بودند که زن با لباس سفید عروسی وارد خانه شوهر می‌شود و با کفن سفید از خانه او بیرون می‌آید. من که با کفنی سفید به نام لباس عروسی وارد خانه شوهر شده بودم . به خودم و به باقی مانده عمرم، حیفم آمد. به بچه‌هایم جوانم فکر کردم که دوست داشتند مرا در کنارشان داشته باشند. این مسائل موجب شد که نه با کفنی سفید بلکه با لباسی آبی به رنگ زلال دریایی آرام، بیرون بیایم و در دریای آرام و بی‌تلاطم زندگی جدید غوطه‌ور شوم. بعد از جدایی اطرافیانم بارها و بارها تذکر دادند که فکر بازگشت و زندگی در وطن را از سرت بیرون کن که اینجا آب خوش از گلوی زن بیوه پایین نمی‌رود. در همان حال و هوا وبلاک‌نویس هم شدم و گفتند «گؤزل آغا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچیک چیخارتدی / آقا خوشگله خوشگلیش بس نبود آبله هم درآورد.» فکر می‌کردند زن آن هم بیوه و بدون صاحب چه نیازی دارد که بنویسد و درددل کند و زیادی حرف بزند. اما من بی‌وقفه نوشتم. اکنون که به ده سال پیش فکر می‌کنم با خود می‌گویم عجب جسارتی به خرج دادم. نه تنها من که اکثر زنان وبلاک‌نویس در شرایط من. اما خدا را شکر می‌کنم که از طرف فرزندانم متحمل فشاری نشدم. چون آنها مرا درک می‌کنند و می‌دانند کار خلافی انجام نمی‌دهم و نوشتن و خواندن کاری غیرعادی نیست.

Advertisements