عماد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

غروب

من انتخاب کردم. اونقدر دور و برم پر بود از حوادث ناخوشایند که بدون حتی یه لحظه تردید انتخاب کردم.

موضوع ساده بود. فکر کردم اگه ازدواج کنم و زمانی اختلافی بین بچه‌هام و مرد پیش بیاد و مجبور بشم طرف یکی رو بگیرم از بچه‌هام نخواهم گذشت و از مرد فاصله می‌گیرم. نه به خاطر اینکه فکر می‌کنم همیشه حق با بچه‌ست، به خاطر اینکه مطمئن بودم اگه توی این دنیا در قبال فقط یه نفر مسئول باشم، اون شخص بچه‌م خواهد بود. برای من موضوع به سادگی حل یه معادله از پیش‌حل‌شده بود: هر اتفاقی که می‌خواد بیفته، هر چی که می‌خواد بشه، جای من همیشه کنار بچه‌هام خواهد بود. با این زمینه ذهنی وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. چون می‌دونستم با اولین تلاطم بهم خواهد ریخت، و کوچکترین نسیم مثل یه طوفان هولناک ویرانش خواهد کرد.

پس پرونده ازدواج رو همون سال‌های اول، قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه یا چیزی بپرسه توی ذهنم بسته بودم. اما نیاز به داشتن رابطه بود. من زن جوانی بودم. نیازهای خودم رو داشتم. نیازهایی که ساکت نمی‌شد، از بین نمی‌رفت. بود. حضور داشت و کمبودش گاهی نفس رو می‌برید. گاهی حتی مهم نبود که کسی لمست کنه. همین که فکر می‌کردی کاش کسی باشه ، کسی که وقتی دلتنگی بتونی گوشی تلفن رو برداری و باهاش صحبت کنی، کسی که نگرانت باشه، تو رو به خاطر بیاره، براش مهم باشی، کسی که به تو حس زن بودن بده. این نیازی بود که دست برنمی‌داشت. اما من از همین هم ترسیدم. اونقدر اخبار ناراحت‌کننده خونده بودم که از تصور قرار دادن بچه‌هام در شرایط غیر قابل بازگشت ترسیدم: مبادا کسی اذیتشون کنه، مبادا کسی دست  روشون بلند کنه، مبادا کسی نگاه ناپاکی داشته باشه، مبادا… مبادا… مبادا…

اونقدر این افکار آزاردهنده بود که آگاهانه دور همه چیز رو خط کشیدم. نه تونستم به ازدواج فکر کنم، نه عشق و نه دوستی. نیاز به قضاوت خانواده نبود. نیاز به خط‌کشی جامعه و عرف و مذهب نبود. من نیاز به هیچ بند و چفت و افساری نداشتم. اونقدر از آسیب به بچه‌هام و تخریب زندگیشون می‌ترسیدم که به امنیتی که ممکن بود حضور مردی به زندگیمون بیاره فکر نکردم. ریسک نکردم. دروغ نگفته باشم سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت. شد حتی زمانی که در حسرت داشتن یه هم‌نفس سوختم و اشکم دراومد، اما هر چی که بود، پای بچه‌هام ایستادم. پا پس نکشیدم.

ستون خونه بودم یا نبودم، نمی‌دونم. فقط می‌دونم که حالا خیلی خسته‌م.