ماه: ژانویه 2017

شادی یک حق است

«نقش زنان در ایجاد شادی»

پیش از ظهر

همیشه کار با بچه‌ها رو دوست داشتم، دلم می‌خواست برای شادیشون قدمی بردارم چون معتقدم بچه‌ها آینده‌سازهای کشور ما هستند و هرچه روحیه‌شون بهتر، لبخندشون واقعی‌تر، دنیاشون قشنگ‌تر باشه، زندگی بهتری هم خواهند داشت. اما از یک جایی متوجه شدم کار من فقط ذره‌ای ممکنه اثرگذار باشه و مهمترین قسمت ساختن چنین دنیایی در دست پدر و مادر هست و چه بسا بیشتر در دست مادر. توی تمام این سال‌ها شاگردهایی داشتم که سر کلاس همیشه باعث خنده و شادیشون می‌شدم اما تا به محض تموم شدن کلاس چشم‌هاشون پر غم می‌شده، دلایل ساده و کودکانه‌ای هم داشتند ولی برای سن خودشون بزرگ بوده.

مادر من زندگی سختی داشت، توی غربت و قاطی یه مشت آدمی بود که حرفش رو نمی‌فهمیدن و خیال می‌کردن عوض عروس، کلفت آوردن. مادر من همیشه خدا یه غمی توی چشماش بود اما با تمام اختلافاتی که با هم داشتیم، خاطرات شیرین کودکی من شامل اون لحظاتی می‌شه که می‌خندید و آرامش و شادیش باعث خوشحالی ما هم بود. ولی با این حال انگار تمام استرس و ناآرامی و غمش توی اون سال‌ها همراه من شده و قد کشیده و به امروز رسیده.

زندگی بالا و پایین داره، بی‌پولی و قسط و حرف مفت شنیدن داره، ولی بار شادی توی زندگی انگاری روی شونه‌های زنه و بعدها وقتی مادر می‌شه. یاد سال‌های اول ازدواجم می‌افتم، از صبح تا شب هزار و یکی صحبت و غر و گله‌گی می‌شنیدم و وقتی همسرم خسته و بی‌خبر از سر کار برمی‌گشت با خودم می‌گفتم اگه غم شنیدن حرفهای مفت رو با همسرم قسمت نمی‌کنم. نمی‌خوام زندگیمون غمبار باشه و لحظه‌ای خوشی نبینه. پس درست یا غلط اکثر مواقع لبخند زدم و خستگی یک روز کاری همسرم رو به در بردم. بعد از تولد بچه هم تمام تلاشم رو کردم که مثل مادرم نباشم و غم و افسردگی و استرس رو ارثیه فرزندم نکنم و با شادی و با محیط آروم و لبخند صبح رو براشون به شب برسونم. شادی حق بچه‌هاست و برآورده کردن چنین چیزی وظیفه مادر، وظیفه زن و وظیفه جنس لطیف در دنیای زمخت مردانه.

مرخصی

«نقش زنان در ایجاد شادی»

صبح

صبح در مرخصی است… تا پیش از ظهر صبر کنید.

من و مادرم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سپیده‌دم

می‌گویند «زن مایه شادی خانه است.» این جمله را که می‌شنوم ، بی‌اختیار به مادرم فکر می‌کنم. به سرمای سوزان زمستان، به زیرزمین بزرگ و بی‌در و پیکر که آشپزخانه‌مان بود. به چراغ خوراک‌پزی نفتی که بعد از پر کردن نفت و آلوده شدن دست مادر به بوی نفت‌، به شست و شوی دست‌هایش با آب سرد و آه و ناله‌اش از سرمای آب و سرخ شدن و ترکیدن پوست لطیف دستانش می‌اندیشم. وقتی جلیقه نازک و چادر شبش که به کمر می‌ست تا تن و جانش را از سرمای سوزان و هوای سرد زیرزمین حفظ کند یادم می‌افتد، جان و دلم یخ می‌زند.

عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، با کتری چای تازه دم‌اش بر روی علاالدین و چهره مهربانش روبرو می‌شدیم. با نان و پنیر و چای شیرین از فرزندانش پذیرایی می‌کرد و می‌گفت‌: در این سرما فقط چای داغ به آدمی انرژی می‌دهد. باور می‌کردیم و می‌‌خوردیم و می‌آشامیدیم و سیر می‌شدیم. سپس همگی دور علاالدین نشسته و سرگرم درس و مشق می‌شدیم. در شب‌های طولانی زمستان، پدرم شاهنامه و حافظ می‌خواند و مادرم برایمان پلیور و دستکش و شال و کلاه می‌بافت. او که علاقه زیادی به خوانندگانی چون حمیرا و گلپا داشت، زیر لب زمزمه می‌کرد و بعد از چند لحظه صدایش بلند می‌شد. پدر سر از کتاب برمی‌داشت و گوش به صدای دلنواز مادر می‌داد. بیشتر وقت‌ها ناهارمان آش بود. مادر برایمان از فواید نخود و لوبیا و … می‌گفت و پدر با اشتیاق می‌خورد. ما نیز از پدر یاد می‌گرفتیم که از زحمات مادر سپاسگزاری کنیم.

بعضی شب‌ها بعد از خوابیدن ما دو نفری می‌نشستند و با هم صحبت می‌کردند و نقشه می‌کشیدند. حقوق پدر را مثل گوشت قربانی تقسیم می‌کردند. قسط خانه، پول برق، پول آب، مواد غذایی… در آن دوران بی‌پولی و فقر چه دل شادی داشتند و چه انرژی به ما می‌دادند. پدرم از اینکه درآمدش کم است و نمی‌تواند به ما در بهترین حد خدمت کند شرمنده می‌شد و مادر به او قوت قلب می‌داد که شکمی که با یک لقمه نان خالی هم سیر می‌شود ، غصه‌ای ندارد.

تابستان که می‌شد ، پدر باغچه حیاطمان را بیل می‌زد و می کاشت و مادر از سبزیجات و برگ‌های مو غذا می‌پخت و خدا را شکر می‌کرد. چه مهمانی‌ها و عروسی‌ها که دعوت شد و نرفت، چون لباس مناسب نداشت. پولی برای هدیه دادن نداشت، اما خوشحال بود از داشتن سقف بالای سرش، همسرغمخوارش، فرزندان سالم و با ادبش. از رادیویی که تنها سرگرمی‌مان بود و قصه‌های شبش مهمان بی‌ادعای شب‌های سرد و گرم زندگیمان… بله مادرم مایه شادی خانه‌مان بود. او به ما آموخت که در هنگام فقر و تنگدستی و وجود مشکلات می‌توان شاد بود و از زندگی لذت برد.

اکنون خودم را با مادرم مقایسه می‌کنم. من و مادرم تفاوت زیادی با هم داشته و داریم. من همیشه غمگین و نگران بودم. هیچ  پشت‌گرمی نداشتم. مادرم می‌گفت: «تا زمانی که از ته دل خود را صاجب خانه و زندگیت ندانی، خوشحال و خوشبخت نیستی. تو ازدواج کردی و به خانه خودت آمدی.» اما او نمی‌دانست که به خانه خودم نیامده‌ام. شوهرم معتقد بود که گربه را باید دم حجله کشت. یادش داده بودند که شب عروسیمان دو پای گنده‌اش را روی پاهایم بگذارد. گویا این کار موجب می‌شود که زبان زن از همان شب اول کوتاه شده و مطیع همسر گزدد. و من ساده فکر کردم شوخی می‌کند. دلگیر شدم که دردم آمد. اما وقتی بعدها متوجه شدم که این کارش با هدف بوده، رنج کشیدم. آخر مگر او به هدف برده‌داری زن گرفته بود؟ هر روز بین سخنانش تذکر می‌داد که این خانه، خانه خواهرم است. می‌توانم با یک اردنگی تو را از خانه بیرون کنم، اما خواهرم را نه. تو در این خانه مهمانی. مادرش می‌گفت: «به زن نباید زیاد رو داد که خود را صاحب همه چیز بداند.» گفتند که اگر بچه‌دار شوید اوضاع تغییر خواهد کرد. بچه‌دار شدیم و اوضاع بدتر شد. این بار می‌گفت خانه متعلق به پدرم است. هر وقت بخواهد می‌تواند بیرونت کند.

این چنین بود که اعتماد به نفس، دلگرمی و شادی به کلی از دل و جانم گریخت. دیگر کسی صدای خنده‌های از ته دل مرا نشنید. و روزی از روزها این مهمان خانه همسر، کوله‌بارش را برداشت و رفت تا به همه بگوید که مرد و زن دست در دست هم مایه شادی هستند و یک دست صدا ندارد. زمانی زن مایه شادی خانه است که مرد در فراهم کردن این شادی نقشی داشته باشد.

دولت و صحبت آن مونس جان یا بلند فکر کردن در مورد شادی

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سحرگاه

این روزها دوست دارم زندگی رو تقسیم کنم به کیفیات و کمیات. مثلا پول داشتن، چطور سفری رفتن یا چه ماشینی سوار شدن رو توی بخش کمیات دسته‌بندی کنم و خواب راحت داشتن، خونه ی پر نور و گیاه داشتن یا مهربانی رو توی بخش کیفیات بگنجونم.

رخداد بخش کمیات زندگی به نظرم – و هیچ تاکیدی بر درست بودن نظرم ندارم فقط دارم بلند فکر می‌کنم – به مقدار زیادی به کیف پول بستگی داره. مثلا شما می‌تونی پول‌هات رو جمع کنی و بری ماشین دوست‌داشتنیت رو بخری یا می‍تونی بری یه خونه مناسب بگیری و با زیباترین وسایل ممکن مبله‌اش کنی. این کار از دست همه بر میاد. فکر می‌کنم فرق در بخش کمیت‌ها، به سلیقه‌های آدم‌ها بر می‌گرده. الان تقریبا همه ما یه سقف بالای سرمون داریم و با نوعی از سلیقه‌مون چیدیمش. خواسته‌های کمی نیاز به حسابرسی روی کاغذ داره به نظرم.

کیفیات اما چیزی از جنس زمان هستند. همون دل‌انگیزی بزرگ کردن یک نوزاد، یا پرورش یک گلدان در بخش کیفیات قرار می‌گیره. یا مثلا اون روزی که شما زنگ می‌زنی به دوستت و اون خودش رو فقط برای نوشیدن یک فنجان چای و گذروندن یه عصر دلپذیر بهت می‌رسونه، زندگی اونجاست که کیفی شده. کیفیات بیشتر از هر چیزی به گذران زمان نیاز دارند. به حوصله و ساب زدن چندین باره اتفاق و خودمون. کیفیات در لحظه رخ نمی‌دن. خریدنی نیستن. شبیه پرورش باغ می‌مونن. ساختشون زمان زیادی می‌خواد.

باز فکر می‌کنم کیفیات یک جور خوبی در هم تنیدگی دارند. برخلاف کمیات که خرید ماشین خودش رو مشروط به خرید خونه (یا برعکس) نمی کنه. اما رخداد و ماندگاری کیفیات به هم وابسته است. برای یه خواب راحت، به نظرم مهمه که از خودت رضایت نسبی داشته باشی. یا حداقل صمیمیت رو توی روابطتت تجربه کنی. کیفیات هستند که در نهایت رضایت از زندگی رو به بار میارن. واقعا فکر می‌کنم در ته چاه افسردگی و وقت غمگینی که هستیم، مهم نیست توی چه جور خونه‌ای تنها نشستیم.

قراره در مورد نقش زن‌ها و شادی بنویسیم. فکر می کنم برای خیلی از مردهای امروزی هم این حرف صدق می‌کنه و اونها هم پاسداران صادق شادی هستند. شادی برای من از جنس کیفیاتیه که نیاز به حضور مداوم و مهربان شخصی دیگه داره. زن‌ها در برابر آدم‌های مهم زندگیشون، با چشم‌های مهربان‌تری به جهان نگاه می‌کنند. حضور پیوسته تری‌دارند. برای من شادی با امنیت در هم تنیده است. به آسوده خویی. با آرامش. حضور پیوسته دیگری به من کمک می کنه تا در نهایت روی این کیفیات، خانه‌ی شادی بنا کنم. چیزی که خیلی وقت‌ها زن‌ها – و گاهی اوقات مردها اگر بخوان – به هم هدیه می‌دن.

رقص

«نقش زنان در ایجاد شادی»

مهمان هفته: بی‌نام

یکی شادی را رهایی می‌داند، یکی رضایت، یکی آرامش و یکی هیاهو. شادی برای من مثلِ خنده است. مثلِ رقص. رهاییِ موقت از یکنواختیِ زندگی. شادی برای من خاطره یک عروسیِ شبانه در شهری کردنشین است. حیاطی نسبتا بزرگ. صدای بلند موسیقی. لباسهای پر زرق و برقِ کردی. رقصی زیبا و پرهیاهو. هر زنی میان دو مرد و هر مردی میان دو زن. شادی، پایکوبیِ هماهنگِ زن و مرد است. با این تصویر، رقص تجلی بیرونی شادمانی است. اندام‌هایی که به شکلی غریب تکان می‌خورند. برای من این تجلی بدون حضور زن و مرد در کنار هم ناقص است. شادمانی در تمایزِ واضحِ دو جنس نهفته است؛ وقتی یکدیگر را در بر می‌گیرند.

آیا می‌توان زن را از این میانه به کناری کشید و نقشش را در ایجاد شادی جداگانه آزمود؟ تصویر هر زنی را که تصور می‌کنم-  زنی در روستایی دور افتاده، زنی کارمند در شهری کوچک و یا دختری بیست ساله در شهری بزرگ – انسان‌هایی جلوه می‌کنند که در موقعیت‌های روزمره‌شان می‌توانند شادی بیافرینند. درست مثل مردهایی که می‌توان تصور کرد – با شادی‌آفرینی‌های روزمره‌شان. هر یک از دو جنس، در غیابِ دیگری یک انسان است با تمام قدرتِ آفرینندگی‌اش. اما از این که نقش زنان در ایجاد شادی در زندگی من چه بوده می‌توان بیشتر نوشت. شاید بسیاری با همین تجربه‌ها حس مشترکی بیابند. اما من نمی‌توانم تجربه‌ام از شادی‌آفرینیِ زنان زندگی‌ام را به کسان دیگر تعمیم دهم.

در یک مسیرِ پیاده‌رویِ زیبا در میان درختانی انبوه، ناگهان شادیِ دخترانه‌ای جیغ می‌کشد؛ کشفِ پروانه‌ای رنگی یا‌ گلی کوچک اما کمیاب. در کنارِ ساحل، شعفِ یافتنِ صدف‌های رنگی. در فروشگاه،‌ شوقِ دیدنِ یک پیراهنِ زیبا. اگر این‌ها نبود آرامش، بهترین توصیفِ لحظه‌های خوبِ زندگیِ مشترک ما می‌شد. اما شعفی که همسرم از کشف زیبایی‌های کوچک دارد مرا تکان می‌دهد. انگار چشمان دیگری دارم که بی‌اعتناییِ مرا به جزئیات جبران می‌کند. درختان برای من انبوهی سبز و زیبایند و با کمک چشمان اوست که برگ برگ می‌شوند و شکوفه‌ها خود را نشان می‌دهند. شادی از یکسو برای من مهربانیِ بی دریغ خواهرم است. وقتی هدیه‌ای برایم می‌خرد. یا وقتی هر روز حالم را می‌پرسد.

باز در همه این تجربه‌های شخصی، کنتراستِ خصوصیات مردانه – زنانه است که مرا از یکنواختیِ دردناک زندگی رها می‌کند. دقیقا مثل رقص. خنده هم از همین جنس است؛ مثل اساس همه جوک‌ها: رها کردن ناگهانی ذهن شما از روال عادی قضایا؛ رو کردن جلوه‌ای ناگهانی و غیر متجانس. رقصیدن زن و مردهایی که با هم سر میز حرف‌های عادی می‌زنند. شاید اگر زندگیِ عادی رقصیدنِ مدام بود، شادترین لحظه‌ها را حرف زدن می‌ساخت.

به سفیدیِ استقلال

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

بامداد

چندسال قبل‌تر از این، وقتی به باهم بودن فکر می‌کردیم رویای جالبی می‌ساختیم که اینطور بود: هرکداممان یک خانه جدا داشته باشیم و بدون اینکه قرار و عهد و پیمانی داشته باشیم، باهم باشیم‌، گاهی در خانه او گاهی در خانه من و گاهی با هم، اما در اصل مستقل و آزاد. گمان می‌کردیم این‌طور که باشد تا ابد می‌توانیم عاشقانگی رابطه را حفظ کنیم بی‌آنکه بیالاییمش به دردسرهای زندگی مشترک، به قسط و اجاره و مهمان و شستشو و آشپزی.

عملی کردن این سبک زندگی در جامعه – اگر نگویم ناممکن – حداقل در خانواده‌های ما بسیار بسیار سخت بود؛ بنابراین تن دادیم به ازدواج؛ اما رسوم را تا آن‌جا که می‌شد کم کردیم. حالا، اگرچه حتی از بین قسط و قرض و اجاره و مهمان‌بازی وقت می‌یابیم که هم را دوست بداریم؛ اما من هنوز به آن خانه جدا فکر میکنم که گاهی از دست مهمان‌داری بگریزم آنجا و هیچکس را نبینم. اگر ازدواج سفید شبیه آن باشد ک ما آن‌وقت‌ها می‌خواستیم، به نظرم خوب است؛ اما اگر قرار است فقط عقد و مهریه و حضانت نداشته باشد، به نظرم همان آش قبلی است در یک کاسه‌ی جدید.

(راستش من نزدیک خودم کسی را ندیده‌ام که این‌کار را کرده باشد فقط گمان کردم باید یک راه حلی برای فرار از سختی‌ها ‌و قید و بندهای ازدواج باشد بنابراین من اطلاعاتم ناقص ناقص است و حسم همین ها که گفتم)

رابطه به زبان آدمیزاد

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

نیمه شب

یه مدتی خیلی دلم می خواست لباس سفید بپوشم و یه عالمه مهمون دست بزنن و پایکوبی کنن و رو سرم نقل بریزن و یه شب همه با هم جمع شن و به من تبریک بگن که از یک بودن دست کشیدم و به طور رسمی دو نفر شدم. حالا هر چقدر زمان داره می‌گذره می‌بینم چقدر من آدم اون ژست‌ها و اون حالت‌ها و اون قیافه‌های آتلیه‌ای نیستم. چقدر سختمه یه شب چند میلیون برای یه دست لباس بدم. چقدر بدم میاد به دین اجباری کشور عقد شم و چقدر دوست ندارم اجازه‌نامه‌ی ازدواجم رو پدرم امضا کنه. داره زمان می‌گذره و می‌بینم اصلا دلم نمی‌خواد، اون مراسم رو از سر بگذرونم.

ما کارهای مشترک زیادی می‌کنیم. از وقت‌گذرونی و تفریح مشترک تا کارمون با همدیگه‌ است. نصف اتفاق‌ها به عهده‌ی اونه و نصف دیگه با من. شام امشب رو من پختم. سفره شام رو اون آماده کرد. ظرف‌ها هم موند تا فردا ببینیم چه می‌کنیم. تصمیم‌های مالی رو با هم می‌گیریم. جیبمون یه بخش زیادیش مشترک شده. می‌دونم به چی فکر می‌کنه. می‌دونم نگران چیه. می‌دونه این روزها در چه حالم.

این وسط خانواده‌هامون غایب هستن. پدر مادر‌های هیچ کدوممون نمی‌دونن ما تقریبا کل هفته داریم با هم زندگی می‌کنیم. هر کس فکر می‌کنه بچه‌اش خونه‌ی خودش رو داره و صبح تا شب سرش شلوغه. من عصرها قبل از رسیدن به خونه به چند تا مغازه سر می‌زنم و مایحتاج شام دو نفره رو می‌خرم. اون برنامه‌ی گردش آخر هفته رو مدیریت می‌کنه. و بله همین یک عالمه سر شلوغی داره!

من اهل معاشرت با خانواده نیستم. اون اهل معاشرت با فامیل نیست. دلم نمی‌خواد پای پدر و مادر و بقیه وسط کشیده شه. دلش نمی‌خواد مجبور شه عید‌دیدنی‌ها خونه یک عالمه آدم که حتی اسمشون رو هم نمی‌تونه به خاطر بسپاره بیاد و معذب بشینه و تعریف و تعارف بشنوه. زندگیمون روال آرومی داره. از صبح‌ها که با خنده و بوسه شروع می‌شه تا عصرها که به شوق دیدن همیم. هیچ کس مجبور به بودن با اون یکی نیست. این رو هر روز می‌دونیم. انگار هر هفته از نو تصمیم می‌گیریم که با هم باشیم. انگار هر بار از این آزمایش سر بلند بیرون می‌آییم.

یه زوج دوست عزیز دارم که اون‌ها هم الان هفت ساله دارند با هم زندگی می‌کنند و زن رابطه اصلا دلش نمی‌خواد ازدواج کنند. تازگی تصمیم گرفتند که بچه‌دار شن و این هنوز دلیلی نیست تا بخوان با هم بودنشون رو رسمی کنند. من هم دارم به بچه فکر می‌کنم. به حدود پنج سال دیگه که زندگیمون ثبات بیشتری بگیره و یه نفر بهمون اضافه شه. مطمئن نیستم بخوام برای حضور بچه ازدواج کنم. همینه که بیشتر از ازدواج به مهاجرت فکر می‌کنم.

قانونی یا غیرقانونی؟

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

شبانگاه

سوار تاکسی بودم. مسیر طولانی‌ای بود. خانوم کنار دستی شروع به صحبت کرد. کمی از خودش که گفت شروع کرد از همسرش صحبت کردن. از اینکه در شهری دیگر کار پیدا کرده و زن هم تا چند ماه دیگر می‌رود همانجا پیش همسر. پرسید ازدواج کرده‌ام یا نه، چند وقت است، بچه دارم یا نه،… گفت چند ماه دیگر می‌شود دو سال که ازدواج کرده‌اند. گفتم قبلش دوست بودید؟ گفت نه، راستش سی ساله که شدم فکر کردم حالا دیگر وقت ازدواج است. گفتم خب بعد چطور با همسرت آشنا شدی؟ گفت با واسطه، بعد هم خواستگاری.

من و همسرم چند سالی دوست بودیم. آخر هفته‌ها دور از چشم خانواده‌ها با هم زندگی می‌کردیم در ایام دوستی و دانشجویی. روزی که درس هر دویمان تمام شده بود، و باید برمی‌گشتیم زیر ذره‌بین خانواده‌هایمان و راه دیگری نبود با هم باشیم ازدواج کردیم. همیشه در ذهن من اینطور بوده که وقتی نمی‌توانی بدون کسی زندگی کنی، وقتی آنقدر حضور یک نفر در کنارت اهمیت پیدا می‌کند که می‌خواهی صبح‌ها چشم به چشمش باز کنی، وقتش است بروید زیر یک سقف، عنوانش چه باشد اهمیتی ندارد. اینها شاید ابعاد عاطفی و اجتماعی دونفره شدن باشد، اما مسایل حقوقی و قانونی هم باید در نظر گرفت. اینکه وقتی دو نفر با هم زندگی می‌کنند، چطور قانون از حقوق هر کدامشان حمایت کند.

در برخی کشورها دونفره بودن افراد در شهرداری ثبت می‌شود، لزوما هم وردی خوانده نمی‌شود، مراسمی در کار نیست. دو نفر هم اگر خواستند به خانواده‌هایشان می‌گویند، نخواستند هم خودشان اند و خودشان. چیزی شبیه ازدواج سفید در ایران است با این تفاوت که در ایران این مساله جایی ثبت نمی‌شود. و همین مورد ایراد است به نظرم. اگر جایی حقی از هر یک از دو نفر ضایع شود، پیگیری سخت است. در همان برخی کشورها ازدواج با خواندن ورد در شهرداری، یا در کلیسا هم برقرار است. و در تمام این موارد می‌تواند مراسم بزن و بکوبی در کار باشد یا نباشد. ریخت و پاش و هزینه باشد یا نباشد. و مهم‌تر اینکه در همه‌ی این موارد قانون حامی حقوق دو نفر است.

یک سبد سبزی برای من، یک سبد سبزی برای تو

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

شامگاه

داشت سبزی‌های هر روزه‌اش را پاک می‌کرد. وقتی دسته‌های تره را برمی‌داشت، النگوهایش جرینگ  جرینگ صدا می‌داد. دختر گوشه‌ای نشسته بود. نشسته که نه، که بیشتر چمباتمه زده بود گوشه‌ای و نگاهش به النگوهای مادر بود که چه برقی می‌زد، که چه صدایی می‌داد. زن تره‌ها را که پاک می‌کرد، دختر اشک چشم‌هایش جاری شد. زن نگاهش کرد و گفت: ”‌مادر تو به تره هم حساسی؟” و ریز خندید. و باز گفت: ”‌پس فردا چطوری می‌خوای شوهر کنی؟ نه پیاز می‌تونی خرد کنی نه تره. مردا تره دوست دارند. چقدر دخترای الان لوس شدند.” و باز دسته‌ای دیگر برداشت و باز النگوها جرینگ جرینگ صدا دادند. دختر چشم‌هایش را پاک کرد و باز نگاهش به النگوهای مادر افتاد.

نگاهش به النگوها بود، فکرش اما جایی دیگر. به دنبال راهی می‌گشت برای بازکردن صحبت با مادرش. اما مگر می‌شد؟ زن تند تند داشت از مهمانی احتمالی برای این پنج‌شنبه و پاگشا کردن عروس برادرش می‌گفت. از این که خدا رو شکر، پسر برادرش هم سر و سامانی گرفته و از عروس می‌گفت که چه دختر برازنده‌ای‌ست. در منطق زن، ازدواج یعنی سر و سامان گرفتن. در منطق زن همه چیز به ازدواج ختم می‌شد. اما انگار داشت بلند بلند با خودش حرف می‌زد، که دختر هیچ هم‌فکری و هم‌زبانی‌ای با او نداشت. زن باز برگشت و گفت: ”‌مادر، به حرفام گوش می‌دی؟ باید کمکم کنی. دست تنهام. بیست نفر آدمن. هستی دیگه؟”

و دختر فکر کرد که این لحظه، همین لحظه طلایی با این جمله طلایی ”‌هستی دیگه” و منطق مضحک زن نسبت به ازدواج، می‌تواند شروع خوبی باشد. که همه چیز را بگوید. که بگوید که دیگر نیست. که دیگر هیچ وقت نخواهد بود. که می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. که می‌خواهد به خانه‌ی دیگری برود. به خانه‌ای دیگر با یکی دیگر، یکی دیگر بجز او و بجز پدرش. می‌خواهد به خانه‌ای برود که خودش سبزی‌ها را پاک کند. که دیگر تره لای سبزی‌ها نگیرد، که از چشمانش به وقت پاک کردن آب نیاید. که از منطق مادر در مورد ازدواج حالش بهم می‌خورد. همان طور که از آن تره‌ها. که ازدواج هیچ وقت به معنای سر و سامان گرفتن نیست. و هیچ وقت نخواهد بود.

باید به مادرش می‌گفت. باید می‌گفت که می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. با کسی که سال‌ها دوستش داشته. با کسی که سال‌ها حسرت زندگی با او را داشته. حالا می‌خواهد با او زندگی کند. نه اینکه با او ازدواج کند. نه اینکه زنش باشد. که اگر قرار بود زنش باشد و قرار به ازدواج بود، انقدر تلاش برای چگونه گفتن به مادر نداشت. که فقط می‌خواهد با او زندگی کند، زیر یک سقف، با او.

چگونه می‌توانست اسم این ”‌ازدواج سفید” را برای مادرش بگوید. چگونه توجیه‌اش کند. چگونه هضمش کند. چگونه می‌شد برای کسی که فقط و فقط ازدواج برایش تعریف شده، با ثبت در شناسنامه، حالا توضیح داد می‌شود ثبت در شناسنامه هم نداشت. حتمن می‌شد. اما او در آن لحظه ملعون ناتوان بود.

پس باز به النگوها نگاه کرد، و صدای ممتد جرینگ جرینگ‌شان. تره‌ها دیگر تمام شده بودند. مادر همان طور که دسته‌های نعنا و ترخون را از لای سبزی‌ها جدا می‌کرد تند تند، از چیزی هم می‌گفت. حتمن همان مهمانی‌اش، حتما غذاهایش، حتما دسرهایش. دختر اما حواسش جای دیگری بود. جایی برای شروع.

می‌توانست از تره‌ها شروع کند. مثلا بگوید: ”مادرجان می‌دانی. من از تره متنفرم. نه اینکه به وقت پاک کردنش اشک چشمم جاری می‌شود… نه. من از تره متنفرم به یک دلیل بی‌دلیل و فکر می‌کنم هیچ وقت از هیچ سبزی‌فروشی تره لای سبزی‌هایم نخواهم خرید. که تره‌ها را دوست ندارم. که در خانه ی خودم با همان مردی که قرار است با او زندگی کنم و حتی همسرم هم نیست، تره‌ای در کار نخواهد بود. و این را به او هم خواهم گفت. مثلا خواهم گفت: «هی تو که همسرم نیستی و معلوم نیست کلا چیستی. من تره دوست ندارم و لای سبزی‌هایم هیچ وقت تره نخواهد بود. پس لای سبزی‌های من دنبال تره نگرد. و اگر تو تره دوست داری خودت سبزی بگیر و خودت لای سبزی‌هایت تره بگیر. و وقتی تو آن طرف میز نشسته‌ای و من این طرف، یک سبد سبزی برای توست و یک سبد سبزی برای من. که سبد من بدون تره است و سبد تو پر از تره. و این یعنی من و تو زیر یک سقف زندگی می‌کنیم. و هر کدام سبزی‌های خودمان را می‌خوریم. هر کدام به شکلی. هر کدام به نوعی.”

این ها را باید می‌گفت. هم به مادرش، هم به او.

سبز، سفید، قرمز: اراده‌ام چه رنگی‌ست؟

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

غروب

ازدواج سپید نام شایسته‌ایست برای سپیدبختی، به‌ ویژه با توجه به قوانین ایران برای زن مزدوج. ازدواج اول بدبختی‌ست در ایران. ازدواج که کردی اختیارت دیگر دست خودت نیست. نه که همه عناصر ذکور عین هم باشند ولی قانون حرف دیگری می‌زند. برای انجام فرایض رخت‌خوابی می‌توانند سین جیمت کنند. تا دیروزش سفر و خانه و کار دست خودت و از نظر قانون دست پدرت بود و پدر هم هر طور که باشد بیخ ریش آدم است. ولی بعد از آن امضای لعنتی برای تک‌تک خواسته‌ها و اراده‌هایت یا باید همان روز امضا بگیری یا پیه هر غمزه‌ای را به تنت بمالی. در کل از نظر من در چارچوب قوانین ایران، با ازدواج هویت فردی را از دست می‌دهی و باید در سایه و معیت کس دیگری به حیاتت ادامه دهی.

آن سند کذایی متضمن هیچ بخت بلند و وفاداری‌ای نخواهد بود. چون هر چه که به اشتباه در ازدواج می‌جوییم در اصل باید در طرفمان بجوییم. اوست که باید برابری با زن و حقوق زن در زندگی و به معنای واقعی کلمه زندگی مشترک را درک کند، که اگر درک کرد با سند و بی‌سند شادی این همزیستی ردخور ندارد. اگر هم درک نکرد همین سند می‌شود بلای جان زن، همین سند به اویی که درک نکرده امکان تازاندن بیشتری می‌دهد.

راهی برای گریز

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

عصر

آن قدیم‌ها یادش به خیر، پسری دختری را می‌پسندید و مادر و خواهر و خاله و عمه را به خواستگاری می‌فرستاد. چند روز بعد بزرگترها برای بله‌برون به خانه دختر می‌رفتند. قرار بسته می‌شد و زمان عقد را تعیین می‌کردند. آنچه که داخل بقچه لباسمان بود می‌پوشییدم و می‌رفتیم تا در شادی دو خانواده شرکت کنیم. به هنگام خرید عروسی، دختر می‌دانست که داماد چقدر دارد و تا چه مبلغی می‌تواند خرید کند. یک سال برای تهیه جهیزیه (‌که کمرشکن هم نبود‌) فرصت گرفته می‌شد. هر کسی به اقتضای توان مالی‌اش هدیه‌ای می‌خرید و خانه عروس و داماد را آماده می‌کرد. کسی محبور نبود مبلغ کلانی برای تهیه هدیه هزینه کند. اما اکنون چه‌؟ هزینه عروسی‌، رقابت بر سر پوشیدن بهترین لباس و دادن گران‌ترین هدیه و سرانجام کم‌حوصلگی در مقابل مشکلات و عدم اطمینان سبب شده که جوان‌ها به روشی که اسمش را ازدواح سفید گذاشته‌اند روی بیاورند. ما به این روش می‌گوییم :سودا بوغولان سامان چؤپوندن ياپيشار / کسی که در آب غرق می‌شود برای نجات خود دست به چوب کاه می‌برد.

ازدواج سفید راهی برای گریز است. گریز از مسائل اقتصادی‌ همچون مسکن‌، خرید عروسی‌، مهریه سنگین و غیر‌قابل پرداخت. این نوع زندگی اگر چه  به ظاهر آسان است و دست و پاگیر نیست‌، به نظر من ‌‌روش درستی هم نیست. زن و مرد بدون عقد ازدواج‌، با هم زندگی می‌کنند. نسبت به هم مسئولیت کمتری احساس می‌کنند. هر وقت بخواهند بدون هیچ ضرر و زیان مادی از هم جدا شده و هر کدام به راه خود می‌روند. اما از نظر عاطفی جدا شدن ‌‌همان طلاق است و ضربه روحی‌اش به همان اندازه سنگین و اثرات مخرب این ضربه روحی بیشتر متوجه زنان است. چرا که در قوانین ما داشتن چنین رابطه‌ای غیر قانونی و غبر شرعی به حساب آمده و زنا نامیده می‌شود‌ که بیشتر دامان زن را می‌گیرد. در صورت گرفتار شدن‌، مرد با ضربه شلاقی رها می‌شود و زن با شلاق سرزنش‌، هزاران ضربه می‌خورد.

حالا از این ها می‌گذریم و به بچه که حاصل زندگی مشترک زن و مرد است می‌رسیم. یکی از اهداف زندگی مشترک ‌‌بچه‌دار شدن است.  در ازدواج سفید ‌‌اگر فرزندی به دنیا بیاید از نظر قانونی نامشروع است و طفلک کودک ‌به دنیا آمده نیز ناخواسته دچار دردسر می‌شود. زمان بچه‌دار شدن زن محدود است و مادر شدن با تمام سختی‌ها و مشکلاتش‌، شیرین‌ترین هدیه الهی است. یک زن هر چقدر هم خسته و مانده باشد یک لبخند شیرین بچه خستگی را از تن و جان‌اش می‌زداید و به او نیرویی تازه می‌بخشد. در حالی که مرد می‌تواند در هر سن و سالی بچه‌دار شود.

به نظر من ازدواج سفید راهی برای گریز از قوانین دست و پاگیر عرفی و شرعی و قانونی است. اما مزیت ازدواج قانونی بیشتر است. پس زنان و مردان عزیز آداب و رسوم دست و پا گیر اقتصادی را از سر راهتان بردارید. دست در دست هم داده و پایه‌های زندگی مشترک قانونی‌تان را محکم کنید. بگذارید از خانه‌هایتان صدای کودکانتان بیاید و ببینید زندگی با آنها چقدر زیبا و شیرین است. بچه‌ها پشت و پناه دوران پیری ما هستند. این نعمت را از خود دریغ مدارید.

آدمی در هر کشوری که زندگی می‌کند ‌‌باید تابع قوانین آن کشور باشد وگرنه زندگی‌اش بسیار مشکل می‌شود. از قدیم گفته‌اند: بیر کنده گئتدین گؤزو قییق‌، سن ده اول گؤزو قییق‌، اولماسا گؤزون قییق‌، قیی اولسون گؤزون قییق / اگر به روستائی رفتی که کوچک چشم‌اند،‌ تو هم چشم کوچک‌باش ، اگر چشمانت کوچک نباشد‌، جمعش کن که مثل آنها باشی‌. ( به مصداق مثل‌: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.)

از خاک بر سری تا سبک زندگی

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

بعد از ظهر

من در اغلب کلاس‌هایم که ارتباطی با خانواده داشته باشد، در مورد ازدواج سفید صحبت می‌کنم. یکی از دانشجویانم که بسیار مذهبی و سنتی است پیشنهاد داد که من به جای ازدواج سفید، از کلمه‌ی ازدواج سیاه استفاده کنم، چون این نوع زندگی بیشتر سیاه است تا سفید. دخترِ جوانی وقتی متوجه شد تعریف ازدواج سفید چیست، با چشمانی متعجب من را نگاه کرد و گفت: «خاک بر سر دختره! این جوری که بدبخت میشه، بعد از یه مدت پسره ولش می کنه و میره و دیگه کسی هم نمی گیردش!» دانشجوی دیگری حرفش این بود که «اونا که به هم حروم هستن، برن یه صیغه بخونن محرم بشن!» و دانشجوی دیگری باورش نمی‌شد که این نوع زندگی در ایران رواج داشته باشد. (در حالی که در ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، این سبک زندگی رواج دارد و فاصله دانشگاه تا ساختمان ما از لحاظ زمانی‌ حدود نیم ساعت است.)

برایشان توضیح دادم که این یک سبک زندگی است و در جامعه‌ی ما صرف نظر از خوبی و بدی، حلال بودن یا حرام بودن فعل وجود دارد. به نظر می‌رسد بزرگترین مانع ازدواج سفید در ایران، بحث محرم و نامحرم بودن است ولی با وجود این مانع، این سبک زندگی در ایران وجود دارد. انگار تغییر روند زندگی از احکام و قوانین مذهبی قدرتمندتر بوده. در واقع زندگی کنونی تاب تحمل قوانین را ندارد.

به نظرم ازدواج سفید و همخانه شدن با دیگری بدون سیاه کردن اوراق هویت را نیز باید به عنوان زندگی دلخواه بخشی از جامعه پذیرفت و به تصمیم ایشان احترام گذاشت.

سیاه‌نمایی، تهدید علیه امنیت روانی جامعه و چند چیز دیگر

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

نیمروز

  • یک

«هیت نظارت بر مطبوعات مجله … را به دلیل ترویج و توجیه ازدواج سفید توقیف کرد».
خبر مثل پتک می‌خورد توی سرم. شبیه به همه خبرهای دیگری که می‌شنوم و هربار مبهوت‌تر از قبل می‌بینم به جای پیدا کردن راهکار برای چیزی که ما در اصطلاح به آن می‌گوییم مسئله یا مشکل، باز یک مغز متفکری پیدا شده که پاک‌کن را برداشته و اصل ماجرا را پاک کرده است. پدیده‌ای نه چندان نوظهور به نام ازدواج سفید در میان نسل تازه ایران باب شده که چیز عجیب و ترسناک و پیچیده‌ای نیست. در واقع همان ازدواج است منتها بدون ثبت در محضر. از این بابت می‌گویم سخت و ترسناک و پیچیده نیست که همانقدر که آسان رخ می‌دهد می‌تواند پایان بیابد. بدون تشریفات قانونی. بله می‌دانم که در جامعه نقص در قوانین آنقدر زیاد است که ممکن است مخالفین این پدیده بگویند تضمینی برای بقای این رابطه نیست اما سوال اینجاست که در شکل قانونی ازدواج مگر تضمینی هست؟ مگر آن‌ همه امضا و بگیر و ببند و مهریه بده و جهاز بیار و می‌تواند دل‌ها را با هم یکی کند اگر نباشند؟ اگر باور دارید که آن دست و پا بستن‌های قانونی چاره کار است، این چند خط را با دقت بیشتری بخوانید: «بر اساس آمار رسمی منتشر شده در ایران به دلیل تورم، مشکلات اقتصادی، «خیانت» در زناشویی و دخالت خانواده‌ها در کار زن و شوهر، فقط در سال ۹۲، ۱۵۸ هزار و ۷۵۳ مورد طلاق در ایران اتفاق افتاده. بیشتر این طلاق‌ها در گروه سنی ۲۵ تا ۳۰ روی داده است.

  • دو

عنوان مقاله این است: «سونامی پیردختری در راه است».
مقاله‌ای است  در باب افزایش سن ازدواج در یکی از خبرگزاری‌های رسمی دولتی که چیزی حدود ۲۰۰۰ کارمند و کارشناس دارد با بودجه‌ای عریض و طویل. یکی از  جامعه‌شناسان محترم در این مقاله بار‌ها خانم‌هایی که به گفته‌ی ایشان به تجرد کامل رسیده‌اند – یعنی یائسه شده‌اند- را پیردخترانی نامیده که هرگز طعم شیرین استقلال را نخواهند چشید. مقاله‌ای سراسر توهین آشکار که به جای علت‌یابی و ارائه راهکار‌های منطقی، چپ و راست جامعه زن و مرد مجرد را به انواع صفات نامربوط و برچسب‌های توهین‌آمیز نواخته است. آقای جامعه‌شناس هیچ ایده‌ای برای بهبود اوضاع ندارد. در تمام مقاله و در پاسخ به همه سوالات یک سری کلید واژه مشخص را تکرار می‌کند. بنیان خانواده، نظام اسلامی، اشاعه فحشا، صیغه، ازدواج با مدت معلوم، برای نیفتادن به گناه… نام و عنوانش را یک بار دیگر می‌خوانم تا مطمئن شوم دارم اظهارات یک جامعه‌شناس را می‌خوانم نه یک روحانی و کارشناس دینی را….

  • سه

نام جامعه‌شناس محترم در میان نام شاکیان مجله محبوب من است. او یکی از دو شاکی است که علیه تنها مجله‌ای که مسائل مربوط به حقوق زنان را واکاوی، نشر و بررسی می‌کند و تلاش دارد در این باره راه‌کارهای عملی و قابل اجرا ارائه دهد شکایت کرده است. اتهامات عبارتند از: «تهدید علیه امنیت روانی جامعه»، «سیاه‌نمایی» و «طرح و تبلیغ ازدواج سفید».

سفید و سیاه

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

پیش از ظهر

ازدواج چیه؟ یک نفر چند جمله عربی می‌خونه که بیشتر مردم معنى‌اش رو نمی‌دونن. دو تا سوال می‌کنه از عروس و داماد و بعدش هم امضا و رقص و بخور بخور! چرا ازدواج و چهار تا جمله عربی و امضا به زوج اجازه می‌ده رابطه جنسى داشته باشن که تا دو دقیقه قبلش مجاز نبوده؟

من معتقدم بیشتر ازدواج‌ها، مخصوصا در نسل گذشته که مادر پدرها براى بچه‌ها تصمیم می‌گرفتن، تجاوز جنسى است. وقتى زن یا مرد راضى نباشه ولى مجبور باشه به خاطر اون چهار تا جمله عربی و فشار خانواده که با کسى که دوست نداره رابطه جنسى داشته باشه می‌شه تجاوز.

ولى رابطه‌اى که دو طرفه باشه و بر اساس علاقه و عشق شروع شده باشه، ارزش بالاترى داره. حالا الان اسمش رو گذاشتن ازدواج سفید که به نظر من اسم خوبیه. نه قسمت ازدواجش. بلکه قسمت سفیدش! یعنى بقیه ازدواج‌ها سیاه هستن و این نوع ازدواج راحت، بدون فشار خانواده و سَبُک است. مثل یک پرده سفید در نسیم خنک تابستان. عاشقى بدون دخالت دیگران.

توافق و با هم بودن دو نفر با شخصیت‌هاى متفاوت ، به اندازه کافى سخت است و با دخالت دیگران و اضافه کردن آداب و رسوم به دردنخور سخت‌تر هم می‌شه. دو سال اول ازدواج، یکى از سخت‌ترین سالهاست. باید با زیر و بم زندگى با یک انسان متفاوت آشنا بشى و خودت را بر اساس نوع زندگى و خواسته‌هاى طرف مقابل عوض کنى. شاید اگر دو سال اول همه ازدواج‌ها سفید بود، پایان خیلى از اونها سیاه نمی‌شد.

می‌شد جور دیگه‌ای باشه

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

صبح

گاهی که به دلایل ازدواجم فکر می‌کنم به نتایج خنده‌داری می‌رسم. تقریبا هیچ دلیل خاصی پیدا نمی‌کنم که نشون بده نیازی به ثبت قانونی اون رابطه داشتم. در واقع من هم مثل خیلی از دخترهای هم‌نسلم ازدواج کردم چون فکر می‌کردم باید ازدواج کنم، فکر می‌کردم این شتریه که دم در خونه هر کسی خوابیده. برای من چیزی نبود که نشون از انتخاب خاصی باشه. روال زندگی بود. مثل مدرسه رفتنم، دانشگاه رفتنم، یا حتی مثل مادر شدنم بعد از ازدواج. انگار که یه الگو تعریف کرده باشن و بگن زندگی عادی اینه. همینه، همین باید باشه.

فقط وقتی از ایران خارج شدم و چشمم به دیدن انواع و اقسام رابطه‌های دیگه عادت کرد شروع کردم به سئوال کردن از خودم که آیا من در اون موقعیت زمانی واقعا می‌خواستم ازدواج کنم؟ و آیا جدا از بحث ازدواج، مثلا اگر می‌خواستم خونه‌ای اجاره کنم، اصلا دلم می‌خواست با کسی همخونه بشم؟ جواب سئوال‌های من منفی بود. یعنی حتی اگه شرایط من اون موقع یه کمی متفاوت‌تر تعریف می‌شد و با کسی در ارتباط بودم که عاشقش بودم، باز هم توی اون موقعیت نه دلم می‌خواست ازدواج کنم، نه دنبال همخونه می‌گشتم. در واقع سوای بحث داشتن رابطه عاطفی و جنسی، به خوبی به خاطر دارم که اون زمان من فقط می‌خواستم چند سالی تنها زندگی کنم، روی پای خودم بایستم، به استقلال مالی و استحکام ذهنی لازم برسم و بعد با اختیار انتخاب کنم که بر فرض داشتن رابطه عاطفی، می‌خوام رابطه‌مو ثبت کنم یا نه. اما اون موقع توی ایران این امکان وجود نداشت. یا اگه داشت چیزی نبود که در دسترس دخترای طبقه من باشه. دنبالش می‌رفتی یا بدنامی به بار می‌آورد، یا مجبور بودی جلوی بقیه وانمود کنی ازدواج کردی… کار که سخت می‌شد صیغه هم بود که علاوه بر اینکه میون اطرافیان من خوشنامی نداشت، باز هم به نوعی ثبت قانونی بود و اگر قرار به این بود، چه نیازی به صیغه کردن؟ می‌شد از همون اول ازدواج کرد.

خیلی وقت‌ها شده از آدم‌های دور و برم پرسیدم چرا ازدواج کردن. جواب‌هایی که می‌شنوم هیچ وقت قانعم نمی‌کنن، پس دوباره می‌پرسم چرا برای با هم بودن دنبال ثبت قانونی بودن، یعنی به جز ثبت سند ازدواج که بیشتر به درد حل و فصل درگیری‌های مالی بعد از طلاق می‌خوره، چه دلیلی برای ثبت ازدواج داشتن؟ حالا جایی مثل ایران رو می‌فهمم. چون واقعا تکلیف بچه حاصل از این روابط در قوانین ما مشخص نیست. یا وقتی زن و مردی در دو کشور مجزا زندگی می‌کنن و برای با هم بودن مجبور به طی کردن مراحل قانونی خاصی هستن که فقط با ثبت رابطه امکان‌پذیره. اما وقتی دو نفر اینجا خارج کشور زندگی می‌کن چرا؟ وقتی تکلیف بچه روشنه، تکلیف رابطه روشنه، همه خطوط و مرزها روشن شدن، اینجا چرا آدم‌ها برای با هم بودن و با هم موندن رو به ثبت میارن؟ و البته به جز معدود آدم‌هایی که معلومه آگاهانه با هم بودن رو انتخاب کردن، توی صورت بقیه همون بهتی رو می‌بینم که احتمالا یه زمانی توی صورت من هم بوده… همون تصور این بودن زندگی عادی… اینکه همینه… همین باید باشه.

من آدم‌های زیادی رو می‎شناسم که با داشتن همسر و بچه، باز به همسرشون خیانت می‌کنن. خیلی‌ها رو هم می‌شناسم که به صرف دوست داشتن کسی، سال‌ها وفادارانه اون رابطه رو ادامه دادن. مفاهیمی که در سایه ازدواج تعریف می‌شن در حریم خود ازدواج قابل شکستن هستن و در عین حال در یه رابطه متعهد بدون ثبت قانونی هم می‌شه که رعایت بشن. چیزهایی مثل دوست داشتن، وفادار بودن، صداقت داشتن، احترام به حقوق فردی و البته پذیرش سهم مشترک… ازدواج یه قرارداد مالیه که سعی می‌کنه حدود منافع طرفین رو مشخص کنه و خسارت عدم رعایت قانون رو از فرد خاطی بگیره، اما نه راه رو به تقلب اخلاقی می‌بنده و نه کسی رو ملزم به رعایت قوانین بازی می‌کنه. وقتشه قبول کنیم که آدم‌ها برای با هم بودن به دلیل و مدرکی بیشتر از «نیاز با هم بودن» نیاز ندارن.

دنیاى وارونه

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

سپیده‌دم

هنوز دانشگاه قبول نشده بودم و یه مدتى بود توى یک شرکت کار مى‌کردم، ظهرها تنها بودم و همون ساعت پسر جوونى براى انجام دادن یک سرى کار مى‌آمد اونجا و تنها گفت و گوى ما یک سلام و خداحافظى بود. همین باعث شده بود که براش احترام خاصى قائل باشم، چون برخلاف مردهاى اطرافم توى شرکت که سعى مى‌کردن به هر طریقى سر صحبت رو باز کنن، اون پسر اینطور نبود. دو ماه بعد من از اون شرکت رفتم و کمى بیشتر از یک سال بعد دانشگاه قبول شدم.

اولین نفرى که توجهم رو جلب کرد همون پسر بود که همکلاسیم شده بود، اون احترام قلبى که بهش داشتم هنوز باقى بود و خوشحال بودم از دیدنش و حالا مى‌دونستم اسمش على‌ست. ترم دوم بودیم که بین بچه‌هاى کلاس دهن به دهن چرخید که على و پرى – که دخترى از شهر دیگه‌اى بود – با هم دوست شدند. ولى من هیچوقت هیچ رفتار خاصى بینشون نمى‌دیدم. هر بار بین استراحت‌هاى کلاسى و جمع شدن بچه‌ها توى کافه، وقتى این دو نفر غایب بودند موضوع صحبت جمع قرار مى‌گرفتند اما من هرگز ندیدم که اگر حرفى هم به گوششون مى‌رسید واکنشى نشون بدند. کلاً همیشه سرشون به کار خودشون بود و  به یاد ندارم پشت سر کسى غیبت کرده باشند.

بعدها رفاقت من با این دو نفر صمیمى‌تر شد، ارتباط رو با پیام زدن به هم حفظ کرده بودیم و وقتى فرزندم به دنیا آمد، باهام تماس گرفتند و قرار گذاشتند که براى دیدنش به خونه‌مون بیان، تازه اونجا بود که با حرف‌هاشون متوجه شدم از همون ترم دوم یک خونه گرفتند و با هم زندگى مى‌کنند. البته من قبلا واژه‌ى ازدواج سفید رو شنیده بودم ولى دروغ چرا، پشت این واژه برام معنى خوبى تعریف نشده بود. اما این دو نفر همه تعاریف رو متفاوت کردند. حالا چند سالى میشه که از این شهر رفتند ولى بعد از اون باز هم رو دیدیم، فرزندم بهشون عمو و خاله میگه و خیلى دوستشون داره، هنوز هم بدون اینکه ازدواج کرده باشند با هم زندگى مى‌کنند و از تمام زوج‌هاى دور و اطرافم خوشحال‌تر و وفادارتر به هم هستند.

حالا فکر مى‌کنم مهم نیست امضا کردن یک برگه کاغذ تا نشون بده تا آخر عمر قراره دو نفر توى خوشى و غم با هم و در کنار هم زندگى کنند، مهم اینه که دلشون رو به هم داده باشند و از صمیم قلب به هم متعهد باشند. شاید واقعاً دنیا و تعاریفش داره عوض میشه و انکار کردنش فایده‌اى نداره، باید نگاهمون رو به اطرافمون عوض کنیم و از برچسب زدن به هرچیزى که براى ما متفاوته صرف نظر کنیم.