ماه: ژانویه 2017

بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نویسنده مهمان: امید فصیح

اگر همین حالا از من بپرسید میان ماندن و سوختن و حفظ عنان خانواده به هر قیمتی (حتی به قیمت متارکه‌ای ابدی) و طلاق کدام انتخاب درست‌تری است حتما جواب روشنی برای آن ندارم. جالب‌تر اینکه من نه تنها فرزند طلاق نبودم که به روشنی نمی‌توانم درباره این موضوع سخن بگویم که پدر و مادر من در متارکه به سر بردند یا نه! احتمالا در دوره‌هایی پاسخ مثبت است اما این دوره‌ها چند ساله بوده، به چه صورتی بوده آنقدرها جزئیات را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم. نقطه عزیمت این نوشته اما همین فعل غریب به یاد نمی آورم است!

من تا بیست و پنج – شش سالگی آدم مداخله‌گری در خانواده بودم. به طور مشخص در نزاع و جدل‌های خانوادگی نقش موثری برای برقراری صلح داشتم و البته خودم همین را می‌خواستم. نقش داشتن و بیرون آمدن از انفعال نوجوانی. در نوجوانی در تمامی جر و بحث‌ها حق را به طور مشخص به یکی می‌دادم اینکه به کدام یک نه موضوع مهمی است نه گفتنش در خود نکته‌ای دارد اما بعد بیست و دو سالگی با ژست و پوزیشن دیگری با ماجرا مواجه می‌شدم.

اما از روزی که قرار شده بنویسم با خودم فکر می‌کنم چرا همه چیز را درست به خاطر نمی‌آورم؟! دلیل طفره رفتن‌ها، تاخیرها به دلیل یا بهانه گرفتاری و … شاید همین به یاد نیاوردن است. عذاب وجدانی به سراغم آمده و در من خانه کرده؟! عذاب وجدان چه چیز دقیقا؟! اینکه آدم حساس و درگیری که وضعیت روح و روان و فکر و خیال های مادر و پدرش -به طور ویژه- برایش مساله‌ای حیاتی بوده و حالا نیست یک خطا و گناه انسانی است یا طبیعت ماجرا؟!

این نزدیک به دو هفته مدام تلو تلو خوردم. گیج و گنگ. باید چه چیزهایی را دقیقا به یاد بیاورم؟! اندوه ابدی مامان یا تنهایی وصف ناشدنی بابا؟! این میانه اصلا من چه می‌کنم؟! منی که خوب به یاد نمی‌آورم و درست یادم نیست خیلی چیزها را. یادم است مثلا اولین دعوای مامان بابا که من به خاطر می‌آورمش. یادم است یک جور اندوه و رنج همراهم از اینکه مثلا چرا ما مثل خانواده خاله مهناز نیستیم یا چیزهایی از این دست اما هیچ زمانی در زندگی‌ام به این اندازه موضوعات حیاتی یک دوره از زندگی و حیاتم از من دور نشده‌اند.

شاید با خودم فکر می کنم وضعیت مامان و بابا بهتر از همه دوران زندگی‌شان است؟! دوران پساشصت سالگی بابا و پساپنجاه سالگی مامان مثل هر دو آدم دیگر در این سن به یک جور توافق و همدلی رسیده است؟! نمی‌دانم.

همه این ها را گفتم تا شاید این مقدمه اولین نوشته‌ای باشد که در این باب می‌نویسم. اینکه می‌گویم اولین نوشته یعنی اینکه نوشته‌های دیگری در کارخواهد بود؟! نمی‌دانم… فعلا به قوا و توانی نیاز دارم که به من رخصت دهد یا ندهد که آن روزها را به یاد بیاورم یا نه. اصلا دوباره وارد پروسه تحلیل شوم یا نه؟! چنین ضرورتی در من حیاتی است وقتی خودم نسبت به آنچه تحت عنوان زندگی خانوادگی مرسوم است مرددم یا لااقل قدمی برنداشتم.

تا اینجای کار فقط این را می دانم اگر فرزندی و نسبتش با والدین قرار است از سنی به بعد به فراموشی و نسیان مبتلا شود آن هم در آدمی مثل من که متواضعانه حافظه خوبی دارم و حساس به موضوعات انسانی و خانواده‌ام بودم شاید باید یکبار دیگر در مفاهیمی همچون سوختن و ساختن، به خاطر بچه‌ها، فردیت، عشق، سکس، دیگران چه فکر می‌کنند، خودخواهی، دیگرخواهی و … دوباره فکر کرد. کاری که چه خودم بخواهم و چه نه مبتلایش شدم.

از نو فکر کردن ضرورت امروز ماست درباره خیلی چیزها و این یکی چیز از مهم‌ترین‌هاست…

Advertisements

خاتون خونه؛ مادربزرگم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

بامداد

 خاتون -مادر پدرم- زن عجیبی بود. در جوانی با انبوهی از فقدان‌ها و از دست‌دادن‌ها کلنجار رفته بود. در عنفوان جوانی همسرش و چند سال بعدتر پسر نوجوانش را از دست داده بود. فرزندان دیگرش را یک تنه و بی‌هیچ یاوری از سوی دیگران به عرصه رسانده بود و حالا سرخوش از داشتن فرزندانی خوب و موفق زندگی خوشی داشت. راستش اگر آن تصادف جانکاه او را از خانواده ما نمی‌گرفت هیچکدامان هرگز به رفتن و نبودن او فکر نمی‌کرد.

خاتون را ما نوه‎ها خانم جون صدا می‌کردیم. زنی زیبا و سرزنده که از هر فرصتی برای تکثیر شادمانی در میان دیگران استفاده می‌کرد. هرگز ندیدم به رسم زمانه لباس‌های تیره به تن کند. کمد لباسش مثل یک جعبه مدادرنگی بود. حتی جوراب سیاه هم به پا نمی‌کرد. در اندک دفعاتی هم که صحبت از مرگ و میر شد برگشت و خیلی جدی به همه گفت:«مدیونین اگه روزی مردم سیاه بپوشین.»

خاتون عادت دیگری هم داشت. وقتی خانه ما بود هر صبح که بیدار می‌شد روی قالیچه ابریشمی دست بافت تبریزی می‌نشست. همینطور که به دست و صورتش کرم خوش عطر نیوآ می‌زد و موهای حلقه حلقه نرمش را برس می‌کشید میزد زیر آواز. آوازهای شاد. صدایش گرم بود و مثل نور می‌ریخت توی اتاق‌ها و من با موسیقی خوش‌آهنگ صدای خاتون بیدار می‌شدم؛ سرشار از عشق به زندگی.

خاتون محبوب همه بود. مادرم که عروس بزرگ بود را می‌گذاشت روی چشمش. دخترهایش را عاشقانه دوست داشت. جانش را می‌داد برای پسرها و دامادها و ما نوه‌ها که بی‌حد و مرز دوستمان داشت و آن را هر طور که می‌توانست ابراز می کرد.

آخر هفته‌های شاد کودکی و نوجوانی‌ام همراه فامیل در خانه او می‌گذشت. یکبار پیش از ناهار و یکبار دم غروب میزد روی شانه‌ام: «بدو نوار رو روشن کن» منظورش ضبط دو کاسته‌ی مدل سونی گوشه‌ی اتاق بود. می‌دویدم و صدای شهره چه گوش‌نواز بود: «کلاغ دم سیا قارقارو سر کن، مسافرم میاد شهرو خبر کن…» همه می‌رقصیدیم. همه جز مادرم که بلد نبود و هر بار خانم جون می‌گفت: «آرزومه رقص تورو ببینم. برقص با من. بیا برقص..» و آن سال آخر یادم هست که مادر رقصید. در آخرین شب یلدایی که خاتون در میان‌مان بود و تولد پدر بود و همه شاد و بی‌غم می رقصیدند مادر هم دستهایش را تکان داد و موها را رها کرد روی دو شانه و من برق چشم‌های خاتون را دیدم و خنده‌ای را که از ته دل بود…

خاتون سالهاست که رفته اما در همه خانواده تکثیر شده انگار. در هر خانواده یک زن هست که روح خاتون در او حلول کرده. در خانواده ما خواهرم، در خانواده عمو شکوفه، در خانواده عمه نسترن. آنها هم شادی را تکثیر می‌کنند. وقتی هستند همه را دور هم جمع می‌کنند. می‌خوانند، می‌رقصند و کمد لباس‌هایشان مثل جعبه مداد رنگی است.

قرمزها در عصرِ سیاه و سفید

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمه شب

تنم درد می‌کرد. واقعاً درد می‌کرد. هر روز، یک دردی از یک جای بدنم سر برمی‌داشت. یک روز کمرم جوری می‌گرفت که توان از جا بلند شدن برایم نمی‌ماند؛ یک روز از «پلک چشم» تا «عضله پشت ساق پایم» پرش عصبی می‌گرفت؛ یک روز شدتِ درد عادت ماهانه وادارم می‌کرد آن‌ قدر قرص بخورم که مسمویت دارویی بگیرم و روز دیگر تهوع و کابوس‌های شبانه امانم را می‌برید. رسیده بودم به جایی که تحمل هیچ‌ چیزی را نداشتم و هر چیزی اشکم را سرازیر می‌کرد. می‌دانستم منشا همه ی دردهایم عصبی است و ریشه‌اش کسی است که به بند‌ بند جانم بند است.

یادم می‌آمد قبل‌ترها سر راه خانه آمدن آیس‌پک می‌خریدم و با سینی بستنی‌ها و دست‌های یخ‌کرده از پشت آیفون سر به سر ساکنین خانه می‌گذاشتم و عاقبت آدم‌های گنده‌ی توی خانه را غافلگیر می‌کردم. هر روز بعد از کار یا دانشگاه «خاطرات راه» می‌گفتم، هر چه که پیش می‌آمد، حتی یک تاکسی سوار شدن ساده را هم می‌پیچاندم، شاخ و برگ می‌دادم و با کرکر خنده تعریف می‌کردم.

اما حالا کنار اتاق می‌نشینم، لبخندم به زور روی لب، کنار سیگار برای خودش جا باز می‌کند و بیماری… بیماری… بیماری… و درد امانم را می‌برد. تکیه‌ام را می‌دهم به شوفاژ و از روی گوشی‌ام کتاب می‌خوانم یا جلوی تلویزیون دراز می‌کشم و همه با هم فییلم می‌بینیم و من گاه به گاه گریه می‌کنم و خیالم راحت است که کسی نمی‌بیند.

یکی از سیاه‌ترین شب‌های ناامیدی و افسردگی‌ام رفتم حمام. ساعت دو و نیم شب بود. قبلش موهایم را کشیده و کنده بودم و سرم درد می‌کرد. نشستم زیر جریان آب گرم… بیرون که آمدم یک بلوز قرمز برداشتم با یک ساق پشمی قرمز، هر دو را پوشیدم، فردایش هم همان‌ها را پوشیدم و روز بعد آن‌ها را با قرمزهای دیگری جایگزین کردم و توی آینه به خودم لبخند زدم؛ به دختربچه‌ای که می‌خواست از پشت پلک‌های من بیرون بیاید و بخندد. یادم افتاد قبلاً حتی اگر فاجعه‌ای رخ میداد فاجعه را کمدی تعریف می‌کردم. دلم برای آن که بودم تنگ شد. امتحان کردم. اجازه دادم یک خاطره را دختربچه قدیمی درونم تعریف کند.

نتیجه خوب بود. دختربچه از پس کار بر آمد. خیالم راحت شد که «شادی» توی جیبم است، با لباس‌های رنگی‌ام، با صدای خنده‌ام، با خاطره‌هایم، با کیک‌های خانگی یا بستنی و پفک و خوراکی‌های خریدنی برای غافلگیرکردن دیگران.

اما حالا زود بود… دنیا فعلاً باید تاوان غمگین کردن مرا بدهد.

خوشحال و شاد و خندانم… به شرط‌ها و شروط‌ها‌

«نقش زنان در ایجاد شادی»

شبانگاه

اول که به موضوع فکر کردم برام خیلی موضوع خوشایندی بود. احساس شعف کردم تو دلم از این که زن‌هایی که دور و برم به یاد آوردم همه‌شون منشا شادی و سرزندگی تو خونه‌هاشون بودن. به این فکر کردم که این زن‌ها هستن که برای بچه‌ها تولد می‌گیرن، بچه‌ها رو می‌برن گردش و با کاشتن تخم شادی تو دل بچه‌ها باعث می‌شن آدم‌های آینده جامعه آدم‌های شادی بار بیان.

ولی بعدش که کمی عمیق‌تر به موضوع فکر کردم تازه پی به جنبه‌های رقت‌بار ماجرا بردم. اینکه من خوشحالم که زنها منشا شادی هستن و برام بدیهیه که این وظیفه اون‌هاست که تو خانواده و به تبع، توی جامعه شادی ایجاد کنن، مایه تأسفه. مایه تأسفه که اونقدر رنگ و لعاب این قضیه برام خوشرنگه که یادم رفته که این وظیفه، اصلاً زنونه یا مردونه بودن برنمی‌داره. درسته که زن‌ها از نظر کمّی وقت بیشتری با بچه‌ها می‌گذرونن و اگه اون‌ها بتونن شاد بودن رو به بچه‌ها یاد بدن، در نهایت جامعه شادتر خواهد بود، ولی مردها هم توی حفظ این شادی می‌تونن از نظر کیفی نقش فوق‌العاده‌ای داشته باشن. مردی که طبق کلیشه‌های ذهن و جامعه‌اش باید مقتدر و جدی باشه (بله حتی تو این دوره و زمونه که مردا ادای مدرن بودن رو در میارن اما در نهایت در ابراز ساده‌ترین احساساتشون دچار هزار جور مانع و دست‌انداز ذهنی و روحی هستن) چه کمکی می‌تونه بکنه به ایجاد و حفظ شادی توی خانواده‌اش و در نهایت جامعه؟ آیا غیر از اینه که هر چی زن توی این خانواده از منظر ایجاد شادی بریسه، این مرد میاد و همه رو پنبه می‌کنه؟

تهش اینکه زن‌ها در ایجاد شادی هیچ نقشی ندارن اگه مردها هم‌دوش اون‌ها نقش ایجاد و حفظ شادی رو به دوش نگیرن.

 

 

آقاى دكتر

«نقش زنان در ایجاد شادی»

شامگاه

زن و مرد در شاد بودن و به وجود آوردن شادی مثل تمام موارد دیگر زندگی مساویند. کسی که فکر می‌کند زنان نقش مهمتری در ایجاد شادی دارند اِسکات را ندیده. پسر همجنس‌گرایی که در تمام لحظاتی که باهاش هستی خوشحالی و شادی ازش تشعشع می‌کنه. خنده‌دار و جک‌گو نیست. فقط خوشحال و خوش‌رو است و خیلی راحت و آرام خوشحال است. تلاش برای خوشحالی نمی‌کنه. واقعا بیشتر اوقات شاده و بقیه را هم شاد می‌کنه.

کسی که فکر می‌کنه زنان نقش مهم‌تری در شادی دارند، مردم اهل کاراییب رو ندیده که دایم در حال خوشی و شادین. همیشه در حال رقص و قر دادن یک جای بدنشون هستن. در کلماتی که استفاده می‌کنند کلمه خوش‌گذرانی و شادی چندین مترادف دارد که در مراتب مختلف شادی استفاده می‌شود. یک جور الکی‌خوشند از نگاه ما، ولی شاد بودن با فرهنگشون آمیخته شده.

کسی که فکر می‌کنه زنان نقش مهم‌تری در شادی دارند، برادر زن عموی من رو ندیده. آقای دکتر هر سال از امریکا میاد دیدن ایران و دایم دنبک به دست آواز می‌خونه و خوش و بش میکنه. انگار اتاقی که توش وارد می‌شه، روشن می‌شه و تلخی و ناراحتی ازش بیرون می‌ره. با هر ضربه روی دنبک و ناز و اطوار صورت ایشون، شادی رو به هر جمعی که پا میزارن  میاره.

شادی مخصوص زنان نیست. شاید شادی و نشان دادن شادی رو در مردان در کشور ما سرکوب کردند. ولی دلیل نمی‌شه که زنان نقش بیشتری در ایجاد شادی داشته باشند.

 

داستان مادری که برای شادی دخترش تلاش کرد

«نقش زنان در ایجاد شادی»

غروب

اولین بار که فهمیدم مادر شادی نیستم وقتی بود که معلم نقاشی دخترک بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که آیا من رنگ سیاه دوست دارم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت که امروز دخترک سر کلاس درخت کشیده اما درخت را سیاه کرده. و نقاشی را نشانم داد. درختی سیاه بود. و گفت که دخترک گفته چون مادرم این رنگ را دوست دارد درخت را این رنگی کرده. من سیاه دوست داشتم؟ خودم هم نمی‌دانستم.

دومین بار وقتی بود که باز همان معلم نقاشی بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که صورت‌هایی که دخترک می‌کشد همه صورت‌های غمگینی هستند. و پرسید که آیا من آدم غمگینی هستم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت امروز دخترک سر کلاس صورتک کشیده و همه غمگین و صورت‌ها رانشانم داد. صورت‌ها همه غمگین بودند. و گفت که دخترک گفته چون مادرم همیشه غمگین است اینها را کشیده. این بار دیگر شوکه شده بودم. من آدم غمگینی هستم؟ یا بدتر از آن، من مادر غمگینی هستم نمی‌دانستم یا شاید نمی‌خواستم بدانم. این داده‌ها وقتی روی سرم آوار می‌شد غمگین‌ترین مادر روی زمین بودم.

اینکه آدم غمگینی بودم نه عیب بود و نه حسن. ولی اینکه بچه‌ام مرا غمگین می‌دید و او هم متوجه‌اش شده بود این دیگر قطعا عیب بود. و عیب بزرگی هم بود. و این نشان می‌داد، من آنقدر که باید تلاش نکرده‌ام، و یا نشان می‌داد که غمگین بودن آنقدر در من نهادینه شده که هیچ راه فراری از آن ندارم، و این دردناک بود.

مهم نیست شما آدم غمگینی هستید یا نه. یا اینکه چقدر شاد هستید. و یا اینکه چقدر دیگران را شاد می‌کنید. این‌ها همه بین آدم‌های مختلف، متغیر بود. متغیر بودنش هم به کلی عوامل بستگی داشت، از عوامل درونی گرفته تا عوامل محیطی. ولی وقتی موضوع غم‌انگیز می‌شد که شما یک مادر بودید. مادر غمگین بودن طبیعتا دیگر فاجعه بود.

پس تلاش کردم مادر شادی باشم. شادی اما آنقدر دور از من بود که برای رسیدن به آن باید به سرعت باد می‌دویدم. اما مگر من مادر نبودم؟ مگر مادرانگی همان فداکاری نیست؟ پس باید به سرعت باد دویدن را یاد می‌گرفتم. اما پاهایم توانی نداشت. من نه قدرتش را داشتم و نه تاب و توانش را. من مادر ناتوان غمگینی بودم، و این را هر صبح از خواب که بلند می‌شدم تا شب‌ها که می‌خوابیدم روزی هزار بار با خود تکرار می‌کردم. و وقتی بیشتر و بیشتر می‌شد‌ که صورتک‌های دختر را می‌دیدم، و ابرهای سیاهش و درختان سیاهش و رنگ‌های سیاهش. همه چیز به شکل دردناکی سیاه و غمگین بود و من مسببش بودم. من ناتوانی که نمی‌توانستم هیچ تلاشی برای بهبودش هم بکنم.

به مادرها نگاه می‌کردم. همه کیف‌های بچه‌ها دست‌شان بود و لبخند پهنی روی صورت‌هایشان و داشتند می‌خندیدند و به خانه‌های گرم و نرم‌شان می‌رفتند. من هم کیف دخترک دستم بود بی‌هیچ لبخند پهنی روی صورتم و بی‌هیچ کلامی. ما به رستوران می‌رفتیم و در سکوت مطلق غذایمان را می‌خوردیم. من پست‌ترین، غمگین‌ترین‌ و ناتوان‌ترین مادر روی زمین بودم. اما باید برای شادی تلاش می‌کردم. مثلا وقتی با هم به رستوران می‌رفتیم‌ سعی کردم برایش جوک‌های خنده‌دار تعریف کنم یا شکلک برایش دربیاورم یا آدامسم را باد کنم و به او بکویم بترکاند و تا می‌آمد بترکاند من آدامس را داخل دهانم ببرم. یا با نی‌های توی نوشابه صدا دربیاورم. دخترک اول تعجب می‌کرد. چه شده مادرش چنین شده؟ حتما تصویر مضحکی از من برایش خلق می‌شد. گر چه تصویر مضحک بهتر از تصویر یک مادر غمگین بود.

هرچه در توانم بود به روی دایره می‌ریختم برایش. از ادا و اصول گرفته تا تغییر صدا تا پشتک وارو. از غذا پختن با هم و مواد را روی سر و کول هم ریختن تا بی‌هدف رقصیدن برایش. از شعر و لالایی و قصه گفتن تا نقاشی و آواز خواندن. تبدیل به یک بازیگر درجه سه‌ی یک‌ کمدی رقت‌انگیز شده بودم که شب‌ها که از روی صحنه بیرون می‌آمد و گریم‌اش را پاک می‌کرد به حال خودش می‌گریست. من داشتم نقش بازی می‌کردم. اما مگر چاره دیگری هم داشتم؟ مهم این بود که دخترک بخندد. مهم این بود که تصورش از مادرش لااقل تغییر کند.

رنگ نقاشی های دخترک کم کم تغییر کرد، صورتک‌هایش هم. من بازیگر خوبی شده بودم، دیگر یک بازیگر درجه یک شده بودم‌، یا شاید سوپراستار دخترک. اما همچنان شب‌ها که دخترک می‌خوابید و من باید گریمم را پاک می‌کردم، به حال خودم می‌گریستم.

مسوولیت یا سهم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

عصر

مامان دیر به دیر برای خودش لباس نو می‌خرید؛ برای ما زود به زود. هیچ بهش نمی‌اومد، به اون مستقل بودن و خودمحوری‌ش، ولی وقتی قرار به خوشحال کردن بود خوشحالی ما براش از خوشحالی خودش مهم‌تر بود. هی که بزرگتر شدم به خودم قول دادم با خودم اونطور نکنم که مامان با خودش می‌کرد. به خودم گفتم مامان که بشم حواسم هست که من مسوول شادی باقی اهل خونه نیستم. زد و روزی هم من مامان شدم. یادم بود که باید هوای خودمو داشته باشم؛ هوای شاد بودن خودم. و به مرور دیدم وقتی من شادترم دور و بری‌هام هم شادن. درسته من مسوولیتی برا ایجاد شادی نداشتم، ندارم، اما نقش داشتم، دارم.