قوزک پایش

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

صبح

بعد از طلاق برادرش گفته بود: ”دیگه قوزک پاتم برات حرف درمیاره. تو طلاق گرفتی. بشین خونه آنقدر تو در و همسایه این ور اون ور نکن.” اینکه قوزک پایش هم برایش حرف درمی آورد البته کمی غلوآمیز بود، اما کم نبود حرف‌هایی که پشت سرش زده می‌شد.

_ دیگه تو برای کی آرایش می‌کنی؟
_ بشین بچه‌ت رو بزرگ کن. از شوهر اولت چه خیری دیدی که بخوای از شوهر دوم ببینی.
_ زن هم، زن‌های قدیم. همه جوونی‌شون رو پای بچه‌هاشون می‌ریختند.
_ چه خبرته الاگارسون کردی؟ کجا می‌خوای بری مگه؟

این‌ها حرف‌هایی بود که می‌شنید. چیزهایی که می‌دید، پچ‌پچ‌ها، پشت چشم نازک کردن‌ها، چشم غره رفتن‌ها، ریز ریز خندیدن‌ها. زندگی در شهری که زن‌هایش هم به او رحم نمی‌کردند و هر عملی از او را به نوعی تعبیر می‌کردند برایش سخت بود. در خانه‌ی پدری زندگی می‌کرد. پدرش اجازه کار کردن او را نمی‌داد. منطقش هم این بود: ”‌زن طلاق گرفته نباید بره بیرون کار کنه. مردم چی میگن؟ میگن باباش زیر خرجش زاییده.”

لیسانس داشت. لیسانس علوم آزمایشگاهی. تصمیم گرفت هر جور شده کار کند. با بدبختی در آزمایشگاهی مشغول به کار شد. روپوش سفید را که تنش کرد نفس عمیقی کشید. حالا او یک زن مستقل شده بود. یک زن کارمند. حقوق یک سالش را جمع کرد. از خانه پدرش رفت. خانه کوچکی برای خودش و دخترش اجاره کرد. آن روز که می‌رفت مادرش گریه می‌کرد که تو باعث ننگ مایی. تو آبرو برای ما نگذاشته‌ای. این حرف‌ها را هم گذاشت کنار تمام حرف‌های دیگری که شنیده بود و رفت. زندگی‌اش سخت بود. درآمدش آنقدر نبود که هم کفاف کرایه خانه بدهد و هم گذران زندگی. اما مگر چاره دیگری هم داشت. کار می‌کرد و کار می‌کرد.

یک روز به خودش آمد و دید درآمدش زیاد شده. ترفیع گرفته. زندگی‌اش رو به راه شده. حالا دیگر می‌توانست جاروبرقی سوخته‌اش را عوض کند. یا با دخترش به رستوران برود و با هم کلی بخندند و غذا بخورند. یا زمستان که از راه می‌رسد پالتو جدید برای دخترش بخرد. یا خانه بزرگتری کرایه کند. یا توستر بخرد برای گرم کردن نان‌های صبحانه‌شان.

دیگر زندگی بر وفق مرادش شده بود. سال‌ها گذشته بود و زندگی بر وفق مرادش شده بود. او فقط کار کرده بود و صبوری. یک گوشش در شده بود و یک گوشش دروازه. سوپروایزر آزمایشگاه بود. هنوز هم پشت سرش حرف بود. اما او دیگر برایش مهم نبود. که از اول هم نبود. که اگر بود آنقدر جاه طلبی نمی‌کرد. به همان زندگی با پدر و مادرش ادامه می داد و دائم باید به فکر قوزک پایش می بود که مبادا حرفی برایش بزند.

او حالا زن مستقل و موفقی بود. با دخترش زندگی می‌کرد و خوشحال بود. زندگی با او بی‌رحم بود. اما او آنقدر با صبوری ادامه داده بود که زندگی هم بر وفق مرادش شده بود.

Advertisements

1 نظر برای “قوزک پایش

  1. متٲسفانه این اخلاق در خیلی از خانواده ها هست، هنوز هم. اگر طرف دل به دل حرفهاشون بده، آدم سرخورده و عقب مونده ای در اجتماع میشه و بعد از طرد شدن، همون افراد خانواده که از حضور در اجتماع منغش میکردند، سرکوفتش میزنند که «بی عرضه بودی و نتونستی روی پای خودت بایستی!» توی جوامعی مثل ما خیر باشی، چوب میخوری؛ شر باشی توهین میشنوی؛ مجرد باشی، انگ میخوری؛ مطلقه باشی، سرکوفت میخوری، …

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.