تنهایی موروثی

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

سحرگاه

عمه جوون که بوده شوهرش می‌دن یه جایی تو شمال. به مردی خیلی بزرگتر از خودش. باغ داشته مرده. عمه تازه طرح معلمی‌شو تو دهات گذرونده بود. چند سالی بعد ازدواج، عمه طلاق گرفت برگشت شهر کوچیک و کوهستانی خودشون. یه دختر داشت چند سالی بزرگتر از من که بعد طلاق اجازه نداشت ببیندش. گمونم اون موقع یکی دو سالش بود بچه. عمه به خیال خودش می‌تونست تو شهرشون کار کنه، بعد پیگیری کنه حضانت بچه رو بهش بدن. یه زن مطلقه، تو یه شهر کوچیک، سی و خورده‌ای سال پیش. خودش می‌گه انقد که از برادرها و پدرش زخم زبون شنیده که چرا نتونسته شوهرداری کنه و حالا سربار اونها باشه، از غریبه نشنیده بوده. به اولین مرد مهربونی که برمی‌خوره عاشقش می‌شه، بعد هم زنش. مرده شغلی نداشت، یه سری زمین میراثی بود که به مرور سالیان فروخت و دود کرد. عمه نان‌آور اصلی خونه بود، حالا چهار تا بچه داشتن و عمه خاطره‌ی خوشی از زن تنها بودن نداشت.

– زری از یکی دو سالگی که مامان و باباش از هم جدا شدن دیگه مامانشو ندیده بود. چند باری مامانه با اتوبوس خودشو می‌رسونه به باغی که زری اونجا با مادربزرگ و پدرش زندگی می‌کرده، بلکه یواشکی زری رو ببینه. نمی‌تونه. زری هجده سالش که شد یکی از دایی‌ها رفت با پدره صحبت کرد مسوولیت زری به عهده‌ش باشه و اینجوری تونست مامان‌دار بشه. یک سالی که با مامانش و خانواده‌ش زندگی کرد، عاشق یکی از اقوام شوهر مامانش شد و ازدواج کرد. مرده اعتیاد داشت. بعد دومین بچه‌شون بیشتر مشخص شد. زری و بچه‌ها رو هم دودی کرده بود. نمی‌تونستن ول کنن برن. شل شده بودن. بدبین بود، دست بزن داشت. زری هم مث مامانش معلم بود. مرده رو ول کرد و رفت. انقد حرف پشت سرش زدن که برگشت دوباره با همون مرده چند وقتی زندگی کرد. لازم داشت اول خودشو بسازه. نه با دود. لازم بود ذهنشو آماده کنه واسه قضاوت‌ها و قساوت‌هایی که تو همون چند ماه طلاق تمرینی باهاشون مواجه شده بود. نزدیکترین دوستش رابطه‌شو باهاش قطع کرده بود چون به نظرش زری زیادی با شوهر اون گرم گرفته بوده. به نظر زری مدل خوش و بش کردنش فرقی با قبلا نداشت ولی دوستش اینطور فکر نمی‌کرد. انگار تنها که شده بود مهری به پیشونی‌ش خورده بود و حالا هر رفتارش با نگاهی به اون مهرِ بر پیشونی تعبیر و تفسیر می‌شد. یه سال بعدش کامل طلاق گرفت. مرده رو کشید دادگاه به خاطر اعتیاد، حضانت جفت بچه‌هاش با خودش شد، از شهر مادری رفت یه شهر کمی بزرگتر، و تصمیم گرفت دیگه ازدواج نکنه. به نظرش همین که بقیه ببینن می‌تونه تنهایی زندگی کنه باورشون می‌شه نیازی به مرد نداره و لازم نیست زن‌های دور و برش نگران مردهاشون باشن، مردهای دور و برش هم تکلیفشون مشخص می‌شه.

Advertisements