بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نویسنده مهمان: امید فصیح

اگر همین حالا از من بپرسید میان ماندن و سوختن و حفظ عنان خانواده به هر قیمتی (حتی به قیمت متارکه‌ای ابدی) و طلاق کدام انتخاب درست‌تری است حتما جواب روشنی برای آن ندارم. جالب‌تر اینکه من نه تنها فرزند طلاق نبودم که به روشنی نمی‌توانم درباره این موضوع سخن بگویم که پدر و مادر من در متارکه به سر بردند یا نه! احتمالا در دوره‌هایی پاسخ مثبت است اما این دوره‌ها چند ساله بوده، به چه صورتی بوده آنقدرها جزئیات را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم. نقطه عزیمت این نوشته اما همین فعل غریب به یاد نمی آورم است!

من تا بیست و پنج – شش سالگی آدم مداخله‌گری در خانواده بودم. به طور مشخص در نزاع و جدل‌های خانوادگی نقش موثری برای برقراری صلح داشتم و البته خودم همین را می‌خواستم. نقش داشتن و بیرون آمدن از انفعال نوجوانی. در نوجوانی در تمامی جر و بحث‌ها حق را به طور مشخص به یکی می‌دادم اینکه به کدام یک نه موضوع مهمی است نه گفتنش در خود نکته‌ای دارد اما بعد بیست و دو سالگی با ژست و پوزیشن دیگری با ماجرا مواجه می‌شدم.

اما از روزی که قرار شده بنویسم با خودم فکر می‌کنم چرا همه چیز را درست به خاطر نمی‌آورم؟! دلیل طفره رفتن‌ها، تاخیرها به دلیل یا بهانه گرفتاری و … شاید همین به یاد نیاوردن است. عذاب وجدانی به سراغم آمده و در من خانه کرده؟! عذاب وجدان چه چیز دقیقا؟! اینکه آدم حساس و درگیری که وضعیت روح و روان و فکر و خیال های مادر و پدرش -به طور ویژه- برایش مساله‌ای حیاتی بوده و حالا نیست یک خطا و گناه انسانی است یا طبیعت ماجرا؟!

این نزدیک به دو هفته مدام تلو تلو خوردم. گیج و گنگ. باید چه چیزهایی را دقیقا به یاد بیاورم؟! اندوه ابدی مامان یا تنهایی وصف ناشدنی بابا؟! این میانه اصلا من چه می‌کنم؟! منی که خوب به یاد نمی‌آورم و درست یادم نیست خیلی چیزها را. یادم است مثلا اولین دعوای مامان بابا که من به خاطر می‌آورمش. یادم است یک جور اندوه و رنج همراهم از اینکه مثلا چرا ما مثل خانواده خاله مهناز نیستیم یا چیزهایی از این دست اما هیچ زمانی در زندگی‌ام به این اندازه موضوعات حیاتی یک دوره از زندگی و حیاتم از من دور نشده‌اند.

شاید با خودم فکر می کنم وضعیت مامان و بابا بهتر از همه دوران زندگی‌شان است؟! دوران پساشصت سالگی بابا و پساپنجاه سالگی مامان مثل هر دو آدم دیگر در این سن به یک جور توافق و همدلی رسیده است؟! نمی‌دانم.

همه این ها را گفتم تا شاید این مقدمه اولین نوشته‌ای باشد که در این باب می‌نویسم. اینکه می‌گویم اولین نوشته یعنی اینکه نوشته‌های دیگری در کارخواهد بود؟! نمی‌دانم… فعلا به قوا و توانی نیاز دارم که به من رخصت دهد یا ندهد که آن روزها را به یاد بیاورم یا نه. اصلا دوباره وارد پروسه تحلیل شوم یا نه؟! چنین ضرورتی در من حیاتی است وقتی خودم نسبت به آنچه تحت عنوان زندگی خانوادگی مرسوم است مرددم یا لااقل قدمی برنداشتم.

تا اینجای کار فقط این را می دانم اگر فرزندی و نسبتش با والدین قرار است از سنی به بعد به فراموشی و نسیان مبتلا شود آن هم در آدمی مثل من که متواضعانه حافظه خوبی دارم و حساس به موضوعات انسانی و خانواده‌ام بودم شاید باید یکبار دیگر در مفاهیمی همچون سوختن و ساختن، به خاطر بچه‌ها، فردیت، عشق، سکس، دیگران چه فکر می‌کنند، خودخواهی، دیگرخواهی و … دوباره فکر کرد. کاری که چه خودم بخواهم و چه نه مبتلایش شدم.

از نو فکر کردن ضرورت امروز ماست درباره خیلی چیزها و این یکی چیز از مهم‌ترین‌هاست…

1 نظر برای “بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.