خاتون خونه؛ مادربزرگم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

بامداد

 خاتون -مادر پدرم- زن عجیبی بود. در جوانی با انبوهی از فقدان‌ها و از دست‌دادن‌ها کلنجار رفته بود. در عنفوان جوانی همسرش و چند سال بعدتر پسر نوجوانش را از دست داده بود. فرزندان دیگرش را یک تنه و بی‌هیچ یاوری از سوی دیگران به عرصه رسانده بود و حالا سرخوش از داشتن فرزندانی خوب و موفق زندگی خوشی داشت. راستش اگر آن تصادف جانکاه او را از خانواده ما نمی‌گرفت هیچکدامان هرگز به رفتن و نبودن او فکر نمی‌کرد.

خاتون را ما نوه‎ها خانم جون صدا می‌کردیم. زنی زیبا و سرزنده که از هر فرصتی برای تکثیر شادمانی در میان دیگران استفاده می‌کرد. هرگز ندیدم به رسم زمانه لباس‌های تیره به تن کند. کمد لباسش مثل یک جعبه مدادرنگی بود. حتی جوراب سیاه هم به پا نمی‌کرد. در اندک دفعاتی هم که صحبت از مرگ و میر شد برگشت و خیلی جدی به همه گفت:«مدیونین اگه روزی مردم سیاه بپوشین.»

خاتون عادت دیگری هم داشت. وقتی خانه ما بود هر صبح که بیدار می‌شد روی قالیچه ابریشمی دست بافت تبریزی می‌نشست. همینطور که به دست و صورتش کرم خوش عطر نیوآ می‌زد و موهای حلقه حلقه نرمش را برس می‌کشید میزد زیر آواز. آوازهای شاد. صدایش گرم بود و مثل نور می‌ریخت توی اتاق‌ها و من با موسیقی خوش‌آهنگ صدای خاتون بیدار می‌شدم؛ سرشار از عشق به زندگی.

خاتون محبوب همه بود. مادرم که عروس بزرگ بود را می‌گذاشت روی چشمش. دخترهایش را عاشقانه دوست داشت. جانش را می‌داد برای پسرها و دامادها و ما نوه‌ها که بی‌حد و مرز دوستمان داشت و آن را هر طور که می‌توانست ابراز می کرد.

آخر هفته‌های شاد کودکی و نوجوانی‌ام همراه فامیل در خانه او می‌گذشت. یکبار پیش از ناهار و یکبار دم غروب میزد روی شانه‌ام: «بدو نوار رو روشن کن» منظورش ضبط دو کاسته‌ی مدل سونی گوشه‌ی اتاق بود. می‌دویدم و صدای شهره چه گوش‌نواز بود: «کلاغ دم سیا قارقارو سر کن، مسافرم میاد شهرو خبر کن…» همه می‌رقصیدیم. همه جز مادرم که بلد نبود و هر بار خانم جون می‌گفت: «آرزومه رقص تورو ببینم. برقص با من. بیا برقص..» و آن سال آخر یادم هست که مادر رقصید. در آخرین شب یلدایی که خاتون در میان‌مان بود و تولد پدر بود و همه شاد و بی‌غم می رقصیدند مادر هم دستهایش را تکان داد و موها را رها کرد روی دو شانه و من برق چشم‌های خاتون را دیدم و خنده‌ای را که از ته دل بود…

خاتون سالهاست که رفته اما در همه خانواده تکثیر شده انگار. در هر خانواده یک زن هست که روح خاتون در او حلول کرده. در خانواده ما خواهرم، در خانواده عمو شکوفه، در خانواده عمه نسترن. آنها هم شادی را تکثیر می‌کنند. وقتی هستند همه را دور هم جمع می‌کنند. می‌خوانند، می‌رقصند و کمد لباس‌هایشان مثل جعبه مداد رنگی است.

6 نظر برای “خاتون خونه؛ مادربزرگم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.