قرمزها در عصرِ سیاه و سفید

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمه شب

تنم درد می‌کرد. واقعاً درد می‌کرد. هر روز، یک دردی از یک جای بدنم سر برمی‌داشت. یک روز کمرم جوری می‌گرفت که توان از جا بلند شدن برایم نمی‌ماند؛ یک روز از «پلک چشم» تا «عضله پشت ساق پایم» پرش عصبی می‌گرفت؛ یک روز شدتِ درد عادت ماهانه وادارم می‌کرد آن‌ قدر قرص بخورم که مسمویت دارویی بگیرم و روز دیگر تهوع و کابوس‌های شبانه امانم را می‌برید. رسیده بودم به جایی که تحمل هیچ‌ چیزی را نداشتم و هر چیزی اشکم را سرازیر می‌کرد. می‌دانستم منشا همه ی دردهایم عصبی است و ریشه‌اش کسی است که به بند‌ بند جانم بند است.

یادم می‌آمد قبل‌ترها سر راه خانه آمدن آیس‌پک می‌خریدم و با سینی بستنی‌ها و دست‌های یخ‌کرده از پشت آیفون سر به سر ساکنین خانه می‌گذاشتم و عاقبت آدم‌های گنده‌ی توی خانه را غافلگیر می‌کردم. هر روز بعد از کار یا دانشگاه «خاطرات راه» می‌گفتم، هر چه که پیش می‌آمد، حتی یک تاکسی سوار شدن ساده را هم می‌پیچاندم، شاخ و برگ می‌دادم و با کرکر خنده تعریف می‌کردم.

اما حالا کنار اتاق می‌نشینم، لبخندم به زور روی لب، کنار سیگار برای خودش جا باز می‌کند و بیماری… بیماری… بیماری… و درد امانم را می‌برد. تکیه‌ام را می‌دهم به شوفاژ و از روی گوشی‌ام کتاب می‌خوانم یا جلوی تلویزیون دراز می‌کشم و همه با هم فییلم می‌بینیم و من گاه به گاه گریه می‌کنم و خیالم راحت است که کسی نمی‌بیند.

یکی از سیاه‌ترین شب‌های ناامیدی و افسردگی‌ام رفتم حمام. ساعت دو و نیم شب بود. قبلش موهایم را کشیده و کنده بودم و سرم درد می‌کرد. نشستم زیر جریان آب گرم… بیرون که آمدم یک بلوز قرمز برداشتم با یک ساق پشمی قرمز، هر دو را پوشیدم، فردایش هم همان‌ها را پوشیدم و روز بعد آن‌ها را با قرمزهای دیگری جایگزین کردم و توی آینه به خودم لبخند زدم؛ به دختربچه‌ای که می‌خواست از پشت پلک‌های من بیرون بیاید و بخندد. یادم افتاد قبلاً حتی اگر فاجعه‌ای رخ میداد فاجعه را کمدی تعریف می‌کردم. دلم برای آن که بودم تنگ شد. امتحان کردم. اجازه دادم یک خاطره را دختربچه قدیمی درونم تعریف کند.

نتیجه خوب بود. دختربچه از پس کار بر آمد. خیالم راحت شد که «شادی» توی جیبم است، با لباس‌های رنگی‌ام، با صدای خنده‌ام، با خاطره‌هایم، با کیک‌های خانگی یا بستنی و پفک و خوراکی‌های خریدنی برای غافلگیرکردن دیگران.

اما حالا زود بود… دنیا فعلاً باید تاوان غمگین کردن مرا بدهد.

8 نظر برای “قرمزها در عصرِ سیاه و سفید

  1. چرا اينقدر بي سروته !!! بند بند جان كي بود؟ دنيا چرا غمگينش كرده بود؟ دنيا تاوان نميداد خود او ميداد!!!

    لایک

    1. سلام ممنون که خوندید 🙂
      بندبند جان کی بود؟ . روانتر آن جمله ایکه نوشته بودم می شود این که ریشه همه ی دردهای عصبی ام کسی بود که آنقدر عزیز بود که به همه ی ذرات وجودم وابسته بود یا همه ی ذرات وجودم (بند-بند جانم) به او وابسته بود.
      حق با شماست. دنیا چرا تاوان بدهد؟ خودم هم الان دارم به این فکر میکنم که چرا دنیا باید تاوان بدهد؟ شاید دلم نیامده گویم خود » او» تاوان بدهد، شاید هم در ناخودآگاهم دوست دارم فکر کنم «او» هم بی تقصیر است و همه این ها تقصیر دنیا و حال و اوضاع روزگار ناسازگار است.
      وقتی در مورد این موضوع می نوشتم حال روحی خوبی نداشتم وبه هم ریختگی متن احتمالا به این خاطر است.:)

      لایک

  2. شادی درون خود ماست ….. باید اون رو پیدا کنیم و بهش اجازه ی ظهور بدیم …. با همون چیزهای کوچیکی که بهشون اشاره کردی … نوشته ی خوب و قابل لمسی بود

    لایک

    1. منتظر روزی ام که دختربچه درونم بتونه ظهور پیدا کنه با همون چیزای کوچیک اما فعلا از همه چی دلگیره.
      🙂 ممنونم که خوندید .

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.