خوشحال و شاد و خندانم… به شرط‌ها و شروط‌ها‌

«نقش زنان در ایجاد شادی»

شبانگاه

اول که به موضوع فکر کردم برام خیلی موضوع خوشایندی بود. احساس شعف کردم تو دلم از این که زن‌هایی که دور و برم به یاد آوردم همه‌شون منشا شادی و سرزندگی تو خونه‌هاشون بودن. به این فکر کردم که این زن‌ها هستن که برای بچه‌ها تولد می‌گیرن، بچه‌ها رو می‌برن گردش و با کاشتن تخم شادی تو دل بچه‌ها باعث می‌شن آدم‌های آینده جامعه آدم‌های شادی بار بیان.

ولی بعدش که کمی عمیق‌تر به موضوع فکر کردم تازه پی به جنبه‌های رقت‌بار ماجرا بردم. اینکه من خوشحالم که زنها منشا شادی هستن و برام بدیهیه که این وظیفه اون‌هاست که تو خانواده و به تبع، توی جامعه شادی ایجاد کنن، مایه تأسفه. مایه تأسفه که اونقدر رنگ و لعاب این قضیه برام خوشرنگه که یادم رفته که این وظیفه، اصلاً زنونه یا مردونه بودن برنمی‌داره. درسته که زن‌ها از نظر کمّی وقت بیشتری با بچه‌ها می‌گذرونن و اگه اون‌ها بتونن شاد بودن رو به بچه‌ها یاد بدن، در نهایت جامعه شادتر خواهد بود، ولی مردها هم توی حفظ این شادی می‌تونن از نظر کیفی نقش فوق‌العاده‌ای داشته باشن. مردی که طبق کلیشه‌های ذهن و جامعه‌اش باید مقتدر و جدی باشه (بله حتی تو این دوره و زمونه که مردا ادای مدرن بودن رو در میارن اما در نهایت در ابراز ساده‌ترین احساساتشون دچار هزار جور مانع و دست‌انداز ذهنی و روحی هستن) چه کمکی می‌تونه بکنه به ایجاد و حفظ شادی توی خانواده‌اش و در نهایت جامعه؟ آیا غیر از اینه که هر چی زن توی این خانواده از منظر ایجاد شادی بریسه، این مرد میاد و همه رو پنبه می‌کنه؟

تهش اینکه زن‌ها در ایجاد شادی هیچ نقشی ندارن اگه مردها هم‌دوش اون‌ها نقش ایجاد و حفظ شادی رو به دوش نگیرن.