داستان مادری که برای شادی دخترش تلاش کرد

«نقش زنان در ایجاد شادی»

غروب

اولین بار که فهمیدم مادر شادی نیستم وقتی بود که معلم نقاشی دخترک بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که آیا من رنگ سیاه دوست دارم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت که امروز دخترک سر کلاس درخت کشیده اما درخت را سیاه کرده. و نقاشی را نشانم داد. درختی سیاه بود. و گفت که دخترک گفته چون مادرم این رنگ را دوست دارد درخت را این رنگی کرده. من سیاه دوست داشتم؟ خودم هم نمی‌دانستم.

دومین بار وقتی بود که باز همان معلم نقاشی بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که صورت‌هایی که دخترک می‌کشد همه صورت‌های غمگینی هستند. و پرسید که آیا من آدم غمگینی هستم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت امروز دخترک سر کلاس صورتک کشیده و همه غمگین و صورت‌ها رانشانم داد. صورت‌ها همه غمگین بودند. و گفت که دخترک گفته چون مادرم همیشه غمگین است اینها را کشیده. این بار دیگر شوکه شده بودم. من آدم غمگینی هستم؟ یا بدتر از آن، من مادر غمگینی هستم نمی‌دانستم یا شاید نمی‌خواستم بدانم. این داده‌ها وقتی روی سرم آوار می‌شد غمگین‌ترین مادر روی زمین بودم.

اینکه آدم غمگینی بودم نه عیب بود و نه حسن. ولی اینکه بچه‌ام مرا غمگین می‌دید و او هم متوجه‌اش شده بود این دیگر قطعا عیب بود. و عیب بزرگی هم بود. و این نشان می‌داد، من آنقدر که باید تلاش نکرده‌ام، و یا نشان می‌داد که غمگین بودن آنقدر در من نهادینه شده که هیچ راه فراری از آن ندارم، و این دردناک بود.

مهم نیست شما آدم غمگینی هستید یا نه. یا اینکه چقدر شاد هستید. و یا اینکه چقدر دیگران را شاد می‌کنید. این‌ها همه بین آدم‌های مختلف، متغیر بود. متغیر بودنش هم به کلی عوامل بستگی داشت، از عوامل درونی گرفته تا عوامل محیطی. ولی وقتی موضوع غم‌انگیز می‌شد که شما یک مادر بودید. مادر غمگین بودن طبیعتا دیگر فاجعه بود.

پس تلاش کردم مادر شادی باشم. شادی اما آنقدر دور از من بود که برای رسیدن به آن باید به سرعت باد می‌دویدم. اما مگر من مادر نبودم؟ مگر مادرانگی همان فداکاری نیست؟ پس باید به سرعت باد دویدن را یاد می‌گرفتم. اما پاهایم توانی نداشت. من نه قدرتش را داشتم و نه تاب و توانش را. من مادر ناتوان غمگینی بودم، و این را هر صبح از خواب که بلند می‌شدم تا شب‌ها که می‌خوابیدم روزی هزار بار با خود تکرار می‌کردم. و وقتی بیشتر و بیشتر می‌شد‌ که صورتک‌های دختر را می‌دیدم، و ابرهای سیاهش و درختان سیاهش و رنگ‌های سیاهش. همه چیز به شکل دردناکی سیاه و غمگین بود و من مسببش بودم. من ناتوانی که نمی‌توانستم هیچ تلاشی برای بهبودش هم بکنم.

به مادرها نگاه می‌کردم. همه کیف‌های بچه‌ها دست‌شان بود و لبخند پهنی روی صورت‌هایشان و داشتند می‌خندیدند و به خانه‌های گرم و نرم‌شان می‌رفتند. من هم کیف دخترک دستم بود بی‌هیچ لبخند پهنی روی صورتم و بی‌هیچ کلامی. ما به رستوران می‌رفتیم و در سکوت مطلق غذایمان را می‌خوردیم. من پست‌ترین، غمگین‌ترین‌ و ناتوان‌ترین مادر روی زمین بودم. اما باید برای شادی تلاش می‌کردم. مثلا وقتی با هم به رستوران می‌رفتیم‌ سعی کردم برایش جوک‌های خنده‌دار تعریف کنم یا شکلک برایش دربیاورم یا آدامسم را باد کنم و به او بکویم بترکاند و تا می‌آمد بترکاند من آدامس را داخل دهانم ببرم. یا با نی‌های توی نوشابه صدا دربیاورم. دخترک اول تعجب می‌کرد. چه شده مادرش چنین شده؟ حتما تصویر مضحکی از من برایش خلق می‌شد. گر چه تصویر مضحک بهتر از تصویر یک مادر غمگین بود.

هرچه در توانم بود به روی دایره می‌ریختم برایش. از ادا و اصول گرفته تا تغییر صدا تا پشتک وارو. از غذا پختن با هم و مواد را روی سر و کول هم ریختن تا بی‌هدف رقصیدن برایش. از شعر و لالایی و قصه گفتن تا نقاشی و آواز خواندن. تبدیل به یک بازیگر درجه سه‌ی یک‌ کمدی رقت‌انگیز شده بودم که شب‌ها که از روی صحنه بیرون می‌آمد و گریم‌اش را پاک می‌کرد به حال خودش می‌گریست. من داشتم نقش بازی می‌کردم. اما مگر چاره دیگری هم داشتم؟ مهم این بود که دخترک بخندد. مهم این بود که تصورش از مادرش لااقل تغییر کند.

رنگ نقاشی های دخترک کم کم تغییر کرد، صورتک‌هایش هم. من بازیگر خوبی شده بودم، دیگر یک بازیگر درجه یک شده بودم‌، یا شاید سوپراستار دخترک. اما همچنان شب‌ها که دخترک می‌خوابید و من باید گریمم را پاک می‌کردم، به حال خودم می‌گریستم.

2 نظر برای “داستان مادری که برای شادی دخترش تلاش کرد

  1. خوب هست كه آدم واسه رسيدن به أهداف خوب خود تلاش كنه، حالا اگر اين هدف شاد كردن يك كودك، مخصوصا جگر گوشه ي خود آدم باشه كه ديگه چه بهتر.

    لایک

  2. همین امروز داشتم به کسی میگقتم که خسته شدم، بسکه به خاطر دیگران خودم رو فراموش کردم. حس میکنم دلقک سیرک هستم و دیگران رو میخندونم، سنگ صبور دیگران هستم و درد دل هاشون رو گوش میکنم، کوهی هستم که به خاطر دیگران صاف و استوارمدر سختیمها می ایستم … که مبادا کسی از غم من غمگین بشهپس باید بخندم، که مبادا کسی نتونه غم دلش رو پیش من سبک کنه پس باید دنیا غمم رو نشون ندم، که مبادا … گفت که خسته ام بسکه خودم نبودم، خسته ام بسکه به ظاهر لبخند زدم، خسته ام بسکه پشت دیگران عین کوه ایستادم درحالی که از درون عین آوار بودم.گفتم پس سهم کجاست؟ کِی نوبت من میشه؟ گاهی دیر میشه و … ببخشید خیلی روده درازی کردم.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.