نگاه داروينی من به مقوله سقط جنين

«سقط جنین»

غروب

من قبل از اینکه خودم این شرایط بغرنج رو تجربه کنم همیشه فکر می‌کردم تصمیم گرفتن در مورد سقط کردن یا نکردن یک جنین کار چندان سختی نباید باشه. اگه دلت بچه می‌خواد خب نگهش می‌داری و اگه دلت بچه نمی‌خواد خب سقطش می‌کنی.

اما وقتی خودم تو بحبوحه جدی شدن افکارم در مورد جدایی از همسرم متوجه شدم که باردارم قضیه کاملاً برام متفاوت بود. عقل می‌گفت که هیچ دلیلی برای ادامه دادن این بارداری وجود نداره، چون این زندگی به احتمال قوی راه به جایی نخواهد برد و آخرش این بچه، بچه طلاق خواهد بود. از طرفی هم من هیچ وقت حتی در ایده‌آل‌ترین حالتی که می‌تونستم برای ازدواج و شریک زندگیم متصور بشم، آدمی نبودم که دلم بخواد مادر بشم، و البته شرایط اون موقع من حتی اندکی هم به شرایط ایده‌آل شبیه نبود. پس چه دلیلی وجود داشت که بخوام بارداریم رو ادامه بدم؟

هنوزم که هنوزه وقتی دلایلم رو بررسی می‌کنم مطمئن نیستم که اینها دلایلی هستن که واقعاً بهشون معتقدم یا اینکه چون بارداریم ادامه پیدا کرد و منجر به مادر شدن من شد ذهنم برای تطبیق با شرایط موجود، ناچار شد دنبال دلایل منطقی بگرده تا راحت تر بتونه با شرایط کنار بیاد.

من همیشه آدم خداباوری بودم ولی چیزی که برام جالب بود این بود که در جریان تصمیم‌گیری سختی که برای ادامه بارداریم داشتم این وجه وجودم خیلی پررنگ شده بود. مدام احساس می‌کردم که این موجود سی چهل روزه‌ای که تو وجودم هست و البته طبق بعضی روایات فقط چند تا سلوله و حتی روح هم در اون دمیده نشده یه چیزی از جنس معجزه است. به احتمالات تشکیل نطفه فکر می‌کردم و حتی به اینکه چه معنی‌ای می‌تونه در این موضوع نهفته باشه که دقیقاً تو این اوضاع و احوال بحرانی، ما که حدود سه سال رابطه بدون پیشگیری داشتیم (چرایی این مساله خودش قصه حسین کرد شبستریه!) حالا باید بچه‌دار بشیم. احساس می‌کردم خلاف قانون طبیعته اگه من بخوام این بچه رو سقط کنم، و خب من همیشه سفت و سخت معتقد به قوانین طبیعتم. به هر حال تصمیمم این شد که بچه رو سقط نکنم.

الان که به عقب نگاه می‌کنم احساس میکنم تصمیم خوبی گرفتم توی اون شرایط. اگرچه الان به عنوان یک مادر مجرد مسیر بسیار بسیار سختی رو دارم طی میکنم اما همچنان یه چیزی ته دلم میگه خوبه که این بچه وارد زندگیم شده.