کجای کارمان اشتباه بود؟

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

سحرگاه

آی آقالار گلین سیزه سؤیله ییم / ای بزرگان بگذارید تعریف کنم که
الا قارغا شوخ ترلانی به یه نمیر / کلاغ سیاه ، آهوی شوخ چشم را نمی‌پسندد
اوغوللار آتانی ، قیزلار آنانی / پسرها پدر را ، دخترها مادر را
گلین لر ده  قئین آنانی به یه نمیر / عروس‌ها هم مادرشوهر را نمی‌پسندند
*
روزی از روزها همگی دور سفره ناهار حاجی‌آقا که از مکه برگشته بود نشسته بودیم. پس از تمام شدن ناهار حاجی‌آقا طبق معمول چشمانش را بست و دعا کرد و ما همراه او آمین گفتیم. «خدایا ما سیر شدیم، گرسنه‌ها را نیز سیر کن. خدایا بیماران را شفا بده. خدایا سلامتی را از ما نگیر و …. خدایا تروریست‌ها را که موجب مرگ و فلاکت و … می‌شوند، نابود کن. خدایا ما را از شر شیطان حفظ کن…» به اینجا که رسید، گل‌پسر یکی از خانم‌ها شروع به اعتراض کرد که فلان‌فلان‌شده تو خودت شیطانی. رفتی مکه و ریش گذاشتی که بیشتر ستم کنی. تو از داعش و … پدرسوخته‌تری و …

حاجی‌آقا را می‌گویید چشمانش را همچنان بسته نگاه داشت و به دعا خواندن ادامه داد تا این که جوان‌ها جناب گل‌پسر را از اتاق بیرون کشیده و به خانه‌اش فرستادند. زنان هم به مادرش که با غرور تمام و لبخند ژوکوند تماشاگر ماجرا بود‌، اعتراض کردند که این چه نوع تربیت کردن فرزند است. خوبه که پسرت تحصیل کرده است و الی آخر…

میزبان یعنی همین حاجی‌آقا، با این که چهره‌اش سرخ شده بود، اما در ظاهر هیچ به روی خود نیاورد و با مهر از مهمانان پذیرایی کرد و همگی به خانه‌هایمان بازگشتیم. گفته باشم که این حاجی‌آقا کارمند بازنشسته است و نه سر پیاز و نه ته پیاز است. بلکه احساس وظیفه کرده که قبل از مرگ به سفر حج برود.

روزی از روزها با دوستان خودی یعنی هم‌وطنی به قهوه‌خانه رفتیم تا قهوه‌ای بنوشیم و با هم گپ بزنیم. دلم می‌خواست با آنها رفت و آمد داشته باشم. یکی از دوستان گفت‌: «هفته گذشته که مهمان لیلی بودیم، مادر علی هم آمده بود. گفت الکل نمی‌خورد و ما هم نوشابه الکلی را با کولا قاطی کرده و به خوردش دادیم. اول از مزه کولا خوشش نیامد، اما مجبور نوشید و ما هم لیوانش را پر کردیم و بالاخره مست شد. نمی‌دانید چه کارهای مسخره‌ای انجام داد. خیلی لذت بردیم و خندیدیم.» با شنیدن این حرف‌ها خشکم زد. خندیدن و لذت بردن؟ آن هم به چه قیمتی؟چند روز بعد مرا برای خوردن قهوه و کیک به خانه‌شان دعوت کردند و عذر خواسته و نرفتم. چون خیال میمون و مضحکه شدن را نداشتم.

رفتار این دوستان مرا یاد مادربزرگم می‌اندازد. او عقیده داشت که موسیقی حرام است. کسی که موسیقی گوش کند‌، در روز قیامت ماموران جهنم سیخ کباب را روی آتش سهمگین داغ کرده و چنان داخل گوش راست فرو می‌کنند که از گوش چپ بیرون بیاید. از هر تار مویی که از چادرتان بیرون می‌زند ماری زهرآگین آویزان می‌شود. با کسانی که مسلمان نیستند نباید حرف زد. نباید از آنها غذا و کمک خواست و … الی آخر . پدرم به احترام مادربزرگ‌، جوابی نمی‌داد که مبادا دل مادر سالخورده‌اش بشکند. اما هنگام تربیت ما‌،‌ مچ دست‌هایش را باز می‌کرد و انگشتانش را نشانمان می‌داد که هیچ کدام هم اندازه نیستند اما با هم کنار آمده و از هم جدا نمی‌شوند. او به من اجازه می‌داد که از همکلاسی مسیحی‌ام‌، خوراکی بگیرم و با چشمان خودم ببینم که اکثر خوراکی آنها شبیه خوراکی‌های ماست و تفاوت‌مان فقط نوع دین هست و این دین هم مسئله‌ای شخصی است و هیچ کسی اجازه دخالت در امور شخصی دیگری را ندارد.

با توجه به سخنان پدر و نصایح و تربیت مادر و نتیجه مطلوب تربیتشان به این می‌اندیشم که کجای کارمان اشتباه بود که تربیت‌شدگان ما، علاوه بر لامذهبی‌، احترام و اخلاق و معرفت را کنار گذاشته و هر گونه که دلشان می خواهد توهین می‌کنند و صدای ما درنمی‌آید‌؟

Advertisements

2 نظر برای “کجای کارمان اشتباه بود؟

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.