خوبی منهای خدا

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

مهمان هفته: آرش کمانگیر

اولش هیچی هیچی نبود.  نه زمانی بود و نه مکانی. بعد یهو همه چی بود. هیچکی نمی‌دونه که اولش چی چی بود، اما بعدش انگاری یه چیزی بود. حالا چی چی بود، هر کسی یه چی می‌گفت.

یکی اصلا عین خیالش نبود که چی بود و چی نبود، یا اصلا بود یا نبود. اون یکی شمشیر برداشته بود که این بود و اون نبود، و اگه بود اون جوری بود. یکی دیگه خل شده بود. شاخ رو سرش گذاشته بود و هر کی رو که زورش می‌رسید، شاخ می‌زد و داغون می‌کرد.  این جوری خیالش رو راحت می‌کرد، که اگه بود، داغون بود و اگه نبود،…  که به درک. اون یکی یه چراغ خیالی رو سرش روشن کرده بود و فیلسوف شده بود. راه می‌رفت و هی می‌گفت: همه چی هست و همه چی نیست. هر چی هم که بود، و یا که نبود، همه جوره هم این جوری بود و هم اون جوری بود. کلی‌هام عین مست‌ها غیلی‌ویلی می‌رفتن و دنبال یه جوابی بودن. یه دقیقه بودیست ناب بودن و دقیقه بعد عاشق سراب. یکی‌هایی هم راهشون رو تو زمون گم کرده بودن. عین خدابیامرز اون یکیه، اسمشونم آلزایمر از یادشون برده بود. یکی‌هایی هم سرشون، بفهمی‌نفهمی، این جا بود و تهشون محکم به جایی اون قدیم‌قدیما میخ شده بود. این وسط چند تا شون اومدن مثلا مدرن بشن،  یه چند تا میخ هم کوبیدن این سری، خشتکشون بد جوری جر خورد. یکی دیگه له‌له می‌زد بدونه پس فرداش چی می‌شه، تا به خودش اومد، پسون‌فردا شده بود.

گیج‌علی هم هی یادش می‌رفت که حق با اون یکیه! پیشونیشو خالکوبی برجسته کرده بود، بقیه یادشون نره. یه وقت‌هایی هم می‌رفت سر پله وا می‌ستاد و سر همه هی داد می‌زد که این جوری همه چی اون جوریه. هر که باورش می‌شد که فبها، بقیه رو هم چنان این جوریشون رو اون جوری می‌کرد که آخرش همه پیشیونیشون خالکوبی برجسته داشت.

این وسط یکی سرشو خاروند و گفت حالا این جوری خوبه یا اون جوری؟ یکی خمیازه کشید و گفت حال داری بابا! یکی دیگه شمشیرش برداشت و سه چهار تا گردن زد و گفت هر کی سوال داره یه قدم بیاد جلو جوابش بدم! شاخداره شاخشو از تو شکم یکی در آورد و پرسید کسی دیگه هم هست این طرف‌ها که هنوز جواب لازم داشته باشه؟ فیلسوفه برگشت و گفت هر چی هست و نیست هم خوب و هم بده. اون یکی یه غیلی‌ویلی دیگه خورد و به زور گفت آآآ! آلزایمریه تا اومد جواب بده سوال یادش رفته بود. یکی دیگه یه کتاب بو گندوی قدیمی درآورد گفت هر چی بخوای و نخوای جوابش چند هزار ساله که اینجاست. اون یکی برگشت گفت فردا برگرد بهت می‌گم. گیج‌علی برگشت و هوار کشید احمق جوابش رو پیشونیمه. یادت می‌ره بیا پیشونیت رو خالکوبی کنم برات! این وسط اون بیچاره‌ای که سرش می‌خارید موند و هزار تا جواب بی‌سر و ته.

یکی نبود بهش بگه بالام، اگه مخت کار می‌کنه که خوب خوبه، بدم بده. اگه هم که کار نمی‌کنه، خدا بزرگه!

Advertisements

1 نظر برای “خوبی منهای خدا

  1. سلام آرش کمانگیر عزیز. این متن خوبی بود هرچند به نظر من کمی سخت بود. من دوبار خواندمش تا مطمئن بشم که درست فهمیدمش و باید بگم بار دوم که خوندمش ازش خیلی لذت بردم.
    ممنونم

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.