مثلِ هيچكس

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

بامداد

بابا هيچوقت خونه نبود، نه اينكه كلا نباشه، اما حضور كمى داشت، صبح ساعت سه بيدار مى‌شد و راه مى‌افتاد به سمت تهران كه بتونه به موقع سر كار حاضر باشه، شب هم تا مى‌رسيد ساعت نه بود و بلافاصله لباس‌هاش رو عوض مى‌كرد شام مى‌خورد و مى‌خوابيد. ساعت خاموشى خونه ما بعد شام خوردن بود و بدترين شب‌هاى زندگى من كه كابوسه و هنوز خرخره من رو گرفته. مجبور بودى سرجات كه توى پذيرايى بود و غير تو سه چهار نفر ديگه هم بودن هى وول بخورى و سعى كنى بخوابى و با سوال اينكه آينده چيه؟ بميريم كجا ميريم؟ خدا كيه؟ و هزارتا مثلش كه از كلاساى هر روز پرورشى نشات مى‌گرفت دست و پنجه نرم كنى و چشمات رو روى هم فشار بدى!

بابا هيچوقت حضور آنچنانى توى خونه نداشت ولى غول پدر بود! مامان مى‌گفت بذاريد شب باباتون بياد، واى اگه بابا بفهمه مى‌كشدتون، اگه به باباتون نگفتم و …! ترس از پدر بود، البته الان حق رو به مامان مي‌دم، خيلى دلم براش مي‌سوزه و مى‌دونم با مشكلاتى كه داشته مجبور بوده اين حرف‌ها رو بزنه. تمام اين‌ها بود و مهر بابا كه بدجور توى قلب من بود. مامان و مامان‌بزرگ من رو بزرگ كردن ولى هميشه اين باور رو داشتم كه خط تربيتى ما از سمت بابا به مامان ديكته می‌شده، شايد اگه مامان اجازه داشت خودش تصميم بگيره و يا در حداقل‌ترين حالت ممكن، مامان سهم خودش و بابا سهم خودش، همه چى خيلى بهتر میشد.

حالا من مادر هستم، دو سوم از شبانه‌روز بچه ها كنار من هستند و باقى رو با پدرشون مى‌گذرونن، و اعتقاد من بر اينه كه همسرم دخالتى توى تربيت بچه‌ها نداشته باشه، به اين معنى كه ببينه من چه قوانينى رو تعيين كردم، چه چهارچوب‌هايى رو گذاشتم و روش تربيتى من چطورى هست و اون هم از همون خط پيروى كنه، ولى همسرم قبول نمى‌كنه. نه اينكه من از ايشون بهتر مى‌فهمم، نه اينكه من اون والد بهتر هستم، اما به خيال خودم حق بيشترى دارم و اينطورى دوگانگى هم ايجاد نمی‌شه. نمى‌دونم چطور بايد احساس خودم رو بگم، اما به نظرم پدر بايد هميشه پدر باشه، يه جايگاه ويژه داشته باشه و در نهايت لزوم اونجايى كه ديگه حرف مادر برو نداره خودش رو نشون بده. بابا بايد رفيق بچه‌هاش باشه، بايد اون آغوش امن باشه، طورى كه فرزندانش وقتى بهش فكر مى‌كنن، به دور از ترس، گرم شن از اينكه مى‌دونن تكيه‌گاه قدرتمندى دارن.

Advertisements

1 نظر برای “مثلِ هيچكس

  1. متن دلنشین و باروحی بود اگرچه روال زندگی من در تربیت دخترم شبیه خواست وتمایل شما نیست و نمیشه هم. اما از انگیزه و بینش تون درباره آغوش گرم و امن پدر خوشم آمد. من و همسرم معمولا نوبتی این مامن گرم رو بعهده میگیریم.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.