پدرم قوی‌ترین مرد دنیا

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیمه شب

سخن از پدر و نقش اوست. برای من نقش او حاشیه‌ای نبود. کلاس اول که بودم یکی از کارهایی که به نظرم سخت می‌نمود بیدار شدن از خواب و شستن دست و صورت با آب، آن هم آب سرد بود. به مدرسه رفتن نیز سخت تر از بیدار شدن. تنها چیزی که مرا به بیدار شدن و مدرسه رفتن تشویق می‌کرد پدرم بود. او هرگز عصبانی نمی‌شد. کتک هم نمی‌زد. فقط می‌گفت‌: من ساعت هشت و نیم از خانه بیرون می‌روم. با عجله آماده می‌شدم تا همراه پدر از خانه بیرون بروم. دست در دست او راهی مدرسه می‌شدم. دستهایش بزرگ و قوی‌، اما نرم و گرم و خوش‌رنگ بود. در تمام عمرم دستی به زیبایی و قدرت دست‌های او ندیده بودم. دم در مدرسه که می‌رسیدم‌، با غرور و اعتماد به نفس خداحافظی می‌کردم و وارد حیاط مدرسه می‌شدم. بچه شلوغی نبودم‌. بهتر بگویم که پخمه بودم . هم از همکلاسی‌هایم کتک می‌خوردم و هم از خانم ناظم بداخلاق که به حرف بچه‌ها گوش کرده و گناهکارم می‌دانست و می‌زد. روزی که پدرم متوجه موضوع شد‌ به مدرسه‌مان آمد و نمی‌دانم به خانم ناظم چه گفت که خانم محترم بداخلاق رفتارش نسبت به من عوض شد.

از مادرم به شدت می‌ترسیدم‌. او بسیار مقرراتی بود و بر عکس پدر سخت کتک می‌زد. هر ثلث پدر برای گرفتن کارنامه‌ام به مدرسه می‌رفت و تا یکی دو تا از نمره‌هایم را مطلوب نمی‌دید‌، کارنامه را از مادرم پنهان می‌کرد و ازمن قول می‌گرفت که برای ثلث بعد بهتر درس بخوانم. مادرم هم نمی‌دانست که به من کارنامه داده‌اند یا نه. این فداکاری پدر سبب می‌شد که خوب درس بخوانم و از خجالت‌اش دربیایم. (‌البته بعدها فهمیدم که مادرم از ماجرا خبر داشت و با پدرم مشورت کرده‌اند که با این وسیله ما بچه‌ها را شرمنده کنند که به نظر من روش بسیار خوبی بود.)

بزرگ که شدم ‌در مقابل اشتباهی که کردم التماس کرد که هر کسی مرتکب خطا می‌شود . هیچ کسی پیامبر نیست دخترم. من که پدرت هستم تو را می‌بخشم. از خر شیطان بیا پایین. اما من دلایلی داشتم و او خوب می‌دانست که چه می‌کشم و مرا تشویق به صبر می‌کرد. تا حدودی هم موفق شده بود‌، اما من جوان بودم و شلاق بی‌رحمانه شماتت و سرزنش خانواده و جامعه جان و دلم را سوزاند و بالاخره تسلیم انتخاب غلط یعنی مسکن موقتی زندگی تلخ شدم و قامت استوار پدرم را شکستم. گویی که هنگام بله گفتن صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیدم.

سال‌ها با رنج و دشواری گذشت و پدر همراه با من گریست. می‌گویند مرد نمی‌گرید‌، اما من اشک‌های پدر را که بی‌صدا و مظلوم بر گونه‌اش می‌ریخت دیدم. سرانجام قفل بسته خانه همسری را شکسته و گریختم و او تهدیدم کرد ‌که با شکنجه پدرم ‌تلافی خواهد کرد. پدرم اما گفت: چه شکنجه‌ای بدتر از این که فرزندت‌، جگرگوشه‌ات را در حال رنج کشیدن ببینی؟ کاری را که شروع کردی به پایان برسان. پدرم به خاطر من از خانه‌اش ، از دار و ندارش گذشت. افترا و دروغ را تحمل کرد و نجاتم داد.

این چنین بود که پدر درگذشت و از خود نامی نیک و دلی مهربان بر جای گذاشت. یادش همچون تندیس شیر قهرمانی در بهترین قسمت دلم می‌درخشد.

Advertisements