باوفایی کلمات

«ترانه درونی»

بامداد

من زیاد آواز می‌خونم و زیاد زمزمه می‌کنم. این از یه عادت قدیمی پدرم میاد که وقتی بچه بودیم زیاد آواز می‌خوند. دور و بر من زنی نبود که چیزی بخونه و در حافظه‌ی من صداش بمونه. فقط همسر یکی از دوستای بابا بود که اگر ازش می‌خواستی، از آهنگ‌های خیلی غمگین گوگوش می‌خوند. داشت از شوهرش جدا می‌شد و تمام غم دنیا توی صداش بود.

بابا اما زیاد آواز می‌خوند. از آهنگ‌های روحوضی تا تو ای پری کجایی. من یه روز به خودم اومدم و دیدم یه ارثیه نصیبم شده و اون گوش موسیقیایی خوبه. حافظه‌ی عالی برای به خاطر سپردن شعرها هم هست و البته علاقه‌ی زیاد برای سر دادن آواز.

یکی از آرزوهای دورم که هیچ وقت جایی نگفتم همینه که یه روز بتونم از این علاقه‌ی مشترکم با بابا پول در بیارم. هنوز که نشده اما خیلی جاها همین آواز خوندن به کمکم اومده. وقتی استرس می‌گیرم و وقتی از شدت اتفاقات در حال فلج شدن هستم، یک دفعه شروع به خوندن. مهم نیست کجا باشم و چه ساعتی باشه. می‌خونم و می‌خونم و کم کم آروم می‌گیرم. انگار آواز خوندن، کوک مجدد من برای همنوایی با جهانه.

این منم! هر بار میخوام آهنگ بخونم میبینم دارم همینو میخونم. از هر زمزمه‌ام میگذره و راهش رو باز میکنه. اصلا همیشه توی آوازهایی که می‌خونم نیمه‌ی اول این آهنگ هست.

همین که میگه «آمد، آمد با دلجویی / گفتا با من تنها منشین / برخیز و ببین / گل‌های زیبای صحرایی را / از صحرا دریاب این زیبایی را…» بعد همینطوری یکی رقصان رقصان میاد، با دامن چین چین و بلندش، یه شاخه قاصدک دستشه و به من می‌رسه و اندوه، دود میشه و میره.

زندگی ساده نیست. من زیاد اندوهگین میشم و خیلی وقت‌ها چنگ می‌زنم به ریسمان آواز. به اون شاخه‌ی قاصدک که پرپر بشه و هوای زندگی رو روشن‌تر کنه.

«تنها منشین، دلکش»

آمد آمد، با دلجویی
گفتا با من، تنها منشین
برخیز و ببین، گل‌های خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را

با گوشه گرفتن، درمان نشود غم
برخیز و به پا کن، شوری تو به عالم

تو که عزلت گزیده‌ای، غم دنیا کشیده‌ای
ز طبیعت چه دیده‌ای تو
تو که غمگین نشسته‌ای، ز جهان دل گسسته‌ای
به چه مقصد رسیده‌ای تو

آمد آمد، با دلجویی
گفتا با من، تنها منشین
برخیز و ببین، گل‌های خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
زین همه طراوت از چه رو نهان کنی، شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی
دل غمین به گوشه‌ای چرا نشسته‌ای، جان من مگر تو عمر جاودان کنی

تا کی تو چنین باشی، عمری دل غمین باشی
گل گشت چمن بهتر، یا گوشه‌نشین باشی

تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا
خندان جوشان چون گل، تا بینی لبخند دنیا