خوشی‌ها و روزها

«ترانه درونی»

نيمروز

روزی، روزگاری، میخانه ای بود…

آخ امان از میخانه‌هایی که روزهای سیاه زندگی‌مان را در آنها گذراندیم. میخانه‌هایی که در تاریک روشن نور لرزان چراغ‌های دیواریشان اشک‌هایمان را پنهان کردیم و خیره به لیوان شراب روبرویمان نگریستیم. آآآآآخ، امان از میخانه‌هایی که در خانه‌هایمان ساختیم، با عرق دست‌ساز خاچیک و با آب آلبالوی دریانی سر کوچه که دیگر جزو خرید پنج‌شنبه شب‌هایمان شده بود. امان از دوستی‌های دو آتشه‌ای که در تاریک‌روشن میخانه‌های خانگی‌مان شکل گرفت. امان از تکیلاهای تقلبی که در میخانه‌هایمان نوشیدیم با چاشنی لیمو‌ترش شیراز و نمک یددار.

چه روزهایی بود… فکر می‌کردیم هرگز تمام نمی‎شوند…

روزهای خوشی و جوانی. روزهایی که دنیا اگر جابجا می‌شد، دوستی‌هایمان و عاشقی‌هایمان حتی خش برنمی‌داشت. دنیا را ما می‌خواستیم جابجا کنیم تازه! هر روز روی پله‌های فنی می‌نشستیم و با دود سیگارهای یواشکی‌مان ابرهای قلمبه می‌ساختیم که آبستن رویاهای فردا بودند. شمشادهای هنرهای زیبا رازهای دخترانگی‌مان را می‌شنیدند و فردایش جوانه‌های سبز و ترد می‌دادند از فرط شعف.

زندگیمان را همانگونه که دوست می‌داشتیم پیش می‌بردیم… می‌جنگیدیم و هرگز نمی‌باختیم…
آه ای دوست من… اکنون پیرتر شده‌ایم… عاقل تر اما‌؟ نه‌! چرا که در قلب‌هایمان همان رویاها را داریم…

هر کداممان یک گوشه دنیا، هر کداممان پی یک آرزو، پی یک رویا. عاقل‌تر که نشده‌ایم، دیوانه‌تر هم حتی شده‌ایم. آن موقع بیست سالمان بود و بر ما حرجی نبود اگر دنیا را صورتی و بادکنکی می‌دیدیم. الان اما هر کداممان بچه‌ای داریم و عنوانی دهن‌پرکن… دکتر… مهندس… اما هنوز با جُک‌های گروه سنی الف از فرط خنده به سکسکه می‌افتیم و هنوز کلکسیون پاک‌کن داریم. هنوز دلمان برای لحظه تحویل سال می‌تپد و هنوز لواشک کثیف می‌خوریم.

چه روزهایی بود… فکر می‌کردیم هرگز تمام نمی‌شوند…
زندگیمان را همانگونه که دوست می‌داشتیم پیش می‌بردیم… می‌جنگیدیم و هرگز نمی‌باختیم…

Mary Hopkin – Those Were The Days

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we could do

Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
For we were young and sure to have our way

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I’d see you in the tavern
We’d smile at one another and we’d say

Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
…La la la la

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
…La la la la

Through the door there came familiar laught<er
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
…La la la la