وقت بیدار شدن کوچولوها

«ترانه درونی»

پیش از ظهر

قبل از اصرار سرگروه:
از همان وقتی‌که بچه بودم آهنگ‌های مورد علاقه‌م غمگین بودند؛ آرام و کم‌موسیقی، آنقدرکه بتوانم شعرهایشان را بشنوم و تکرار کنم. بقیه این مدل آهنگ‌های من را دوست نداشتند، من هم آهنگ‌های آن‌ها را دوست نداشتم، این به آن در؛ پس آهنگ‌هایم را در خلوت گوش می‌دادم. در تنهایی و با صدای کم، هیچوقت جایی آهنگ‌ها را نمی‌خواندم؛ فقط روی کاغذ می‌نوشتم، می‌نوشتم و می‌نوشتم تا حفظ شوم ‌. این‌طور شد که کم‌کم شعر جای آهنگ را برایم گرفت.

حالا هم اوضاع همین است. انگار اعتماد به نفس آهنگ‌گوش‌کردن ندارم. آهنگ‌هایم را یواش می‌ریزم توی هدفون که هدفون بریزد توی گوش خودم تنها و تازه تمام مدت هم می‌ترسم نکند صدایش بلند شود و کسی بشنود. گمانم برای همین است که من وقت کارکردن آهنگ نمی‌خوانم، وقت حمام رفتن هم، وقت تنهایی هم. به جایش وقت تنهایی، وقت ظرف شستن یا وقت جارو برقی کشیدن برای خودم داستان تعریف میکنم. این بی‌ضررتر است کسی هم نمی‌شنود.

دوستان عزیزم! من آهنگ درونی ندارم این یک هفته خیلی فکر کردم اما چیزی یادم نیامد، این نوشته، توضیحی بود برای آهنگ نداشتن من.  :*

بعد از اصرار سرگروه:
خواهرزاده‌ام گوشی را می‌گیرد و می‌گوید: «الان برات یه چیزی می‌ذارم که فک کنم خیلی دوست داری» و آهنگی برایم می‌گذارد: «پاشو پاشو کوچولو از پنجره نگاه کن/ با چشم‌های قشنگت به منظره نگاه کن.» چشم‌هایم را می‌بندم و می‌روم به پنج سالگیم به «پاشو پاشو کوچولو». ته‌تغاری خانواده فقط صبح‌ها مادر را تمام و کمال دارد؛ وقتی زودتر از بقیه بچه‌ها با این زمزمه‌ی مادر بیدار می‌شود.

حالا می‌خوام یادم باشد هروقت خسته شدمريال چشم‌هایم را ببندم بگذارم مادرم برایم بخواند و من پا شوم و به جای غصه خوردن به منظره نگاه کنم. مطمئنم حالم خوب می‌شود.

پاشو پاشو کوچولو، نازی افشار

پاشو پاشو کوچولو
از پنجره نگاه کن

با چشمای قشنگت
به منظره نگاه کن

اون بالا بالا خورشید
تابیده در آسمان

یک رشته کوه پایین‌تر
پایین‌ترش درختان

نگاه کن آن دوردورا
کبوتری می‌پرد

شاید برای بلبل
از گل خبر می‌برد