ناتوانی دست‌های سیمانی

«وقتی کم می‌آوریم»

سحرگاه

مادرِ «س» حالش بد است، فاصله محل زندگی «س» تا خانه‌ی مادری  حدود ۱۷۰۰ کیلومتر است. «س» نگران است، به «س» می‌گویم هیچ فردی، هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد، فقط باید منتظر باشی تا خبر برسد! خبر تمام شدنِ زندگی یک انسان! بهتر است مثل یک انسانِ مجبور عمل کنی!

من وقتی با خبرِ مرگِ پدرم مواجه شدم، کم آوردم… چه کردم؟ ابتدا فرافکنی کردم گفتم الکیه! مگه میشه؟ دارن با من شوخی می‌کنن… می‌خوان همه دور هم جمع بشیم… ولی دروغ نبود، راست بود… در مرحله بعد، ادایِ یک انسان قوی را درآوردم، تظاهر کردم که نمی‌ترسم، بارها گفتم که اشتباه کردم که پزشکی قانونی و غسالخانه نرفتم… گفتم دلم نمی‌خواهد در مراسم قبل از خاکسپاری باشم، از خانه پدری همراه جنازه نرفتم، یک راست رفتم سرِ قبرِ خالی نشستم… گریه نکردم، مراقب خواهرم بودم… جنازه را که آوردند درون قبر بگذارند جیغ نزدم، آرام آرام گریستم، حواسم به خواهرم بود… وقتی می‌خواستند صورتِ پدر را باز کنند رفتم عقب… نمی‌خواستم صورتِ پدرم را ببینم…

مراسم تمام شد، می‌گویند خاک سرد است اما به نظرم این هم دروغ است، زندگی ادامه دارد، مهمانی‌ها و شادی‌ها هم هستند اما میزان لذت از زندگی تغییر کرده است… این روزها چه می‌کنم؟ گاه و بیگاه گریه می‌کنم با دلیل و بی دلیل! گاهی سر کلاس، به بهانه‌ی پاک کردن تخته رویم را به تخته می‌کنم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

1 نظر برای “ناتوانی دست‌های سیمانی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.