یک اتفاق، دو تصمیم و دو سرنوشت

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

از میان نامه‌های رسیده: ژیلوان

زندگی مشترک من قبلا دو بار به بن‌بست رسیده بود و هر بار از صفر شروع کردیم دوباره. حیف بود از دستش بدم. دوستش داشتم خیلی زیاد، اما عملا تو اون مجموعه شرایط زندگی غیرممکن می‌شد. یه پسر کوچولو داشتم و چون خانواده من و همسرم اصلا براشون قابل قبول نبود جدایی ما و هر بار سعی می کردن ما رو به هم برگردونن، احساس خر در گل مانده رو داشتم. نه می‌شد زندگی کرد و نه می‌شد جدا شد. یه تنهایی مطلق همیشه حاکم بود و هیچ جوری نمی‌شد از دستش خلاص شد. تمام دنیام شده بود فیس‌بوک و ارتباط با دوست‌هام. شاید تنهاییم موج می‌زد تو نوشته‌ها‌، توی درددل‌ها.

دوست خیلی صمیمی برادرم بود. متاهل بود، بعد از دوازده سال زندگی مشترک بچه نداشتن. چند بار چند جمله از روی ادب با هم رد و بدل کرده بودیم. یه روز بی‌مقدمه یه ایمیل ازش گرفتم که می‌خواست از حسش به من بگه و اینکه این حس سال‌هاست همراهشه و فکر می‌کرد می‌تونه از طریق نوشته ابرازش کنه. عصبانی شدم. نفرین به این زندگی کوفتی که حس تنهایی من، به هر کسی این اجازه رو می‌ده که هر چرندی تو دلشه تحویلم بده. از خودم، از دنیا، از پدر و مادرم و همسرم به شدت متنفر بودم. بیشتر از همه از خودم. خیلی به تندی برخورد کردم و تمام اعتقاداتم رو یادآوری کردم ولی از او اصرار… ازش پرسیدم برای چی اومده، گفت یه عمر زندگی، اگر که بشه.

یه روز جمعه چند تا اس‌ام‌اس ازش گرفتم که به یادتم و اینها. گفتم امکان نداره. گفت من از هیچی نمی‌ترسم. تو بارت سنگین‌تر از منه. از شرایط تو می‌ترسم. می‌دونم حماقت محض بود. اما نوری بود که تو دلم روشن شده بود. همسرش اس‌ام‌ اس‌ها رو دیده بود و مرتب با من تماس می‌گرفت. نمی‌خواستم جواب بدم. نمی‌دونستم دقیق چی باید بگم. تهدیدم کرد به خانواده‌م میگه، تماس گرفتم و ازش بارها عذر خواستم و بهش گفتم که حق داره ناراحت باشه و قول میدم حلش کنم و این بیشتر یه سوتفاهمه، یه عقده  ابراز احساسات و تموم ‌می‌شه و ازش خواهش کردم بهم اعتماد کنه و یادآوری کردم که به نفع هیچ کدوممون نیست زندگی‌هامون از هم بپاشه. بهم گفت اصلا براش مهم نیست چه اتفاقی افتاده، فقط می خواد واقعیت ماجرا رو بدونه و اگر ببینه مسئله جدیه بکشه کنار. خواهش کردم که صبور باشه و قول دادم حلش کنم. دو روز بعد تلفن مشکوکی به همسرم شد و همسرم بعد از چند روز بداخلاقی بسیار، پیشنهاد داد که جدا بشیم. از طرفی اون خانم به برادرم زنگ زده بود و جریان رو گفته بود. شرایط وحشتناکی بود، نفهمیدم چرا اون کار رو کرد. در عرض یک ماه در کمال بهت و حیرت خانواده‌ها ما از هم جدا شدیم، بدون اینکه همسرم حتی یک کلمه حرف بزنه.

ما جدا شدیم و مرد عاشق‌پیشه همچنان سر حرفش بود. از اون طرف اون هم به خانواده خودش و همسرش جریان رو توضیح داده بود و گفته بود که این زندگی تمومه. وسایلش رو جمع کرده بود و از اون خونه رفته بود. خانمش می‌خواست خودکشی کنه. با اصرار و تهدید و جنگ و دعوا و پادرمیانی خانواده شوهرش رو به خونه برگردوند و برام پیغام گذاشت اگه بخوام با همسرش ارتباط داشته باشم رو پسرم اسید می‌پاشه. تو آزمایشگاه کار می‌کرد و می‌دونستم اون کار ازش برمیاد. همسرش امیدوار بود که بتونه تمومش کنه اما ظاهرا نشد. دو سال از اون داستان می‌گذره. من از اون رابطه اومدم بیرون و ایشون داره زندگیشو می‌کنه .سخت بود، اما گذشت.

Advertisements