روزی روزگاری

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

شامگاه

روزی روزگاری که سالها پیش باشد ، من دخترکی چشم و گوش‌بسته و نجیب و سر به زیر بودم. در نجابت نه تنها فامیل و دوست و آشنا که الگوی دشمن نیز بودم. در خوبی و صافی و سادگی زبانزد و نورچشمی اهل محل بودم. تا این که در بهترین دوره زندگی‌ام ، دلم خواست مرد زندگیم را خودم انتخاب کنم. ببینم، حرف بزنم، بشناسم و سپس بله بگویم. در حالی که نه دوست پسر داشتم و نه با روحیه و افکار و غرایزشان آشنا بودم.

در این گیر و دار یکی سر راهم سبز شد. اوایل از او خیلی بدم می‌آمد. حتی برایش یک لقب زشت هم انتخاب کرده بودم و با دوستانم مسخره‌اش می‌کردیم. سخنان عاشقانه و حرف‌های شاعرانه‌اش کار خود را کرد و دیدار محرمانه در کوچه پس کوچه‌های شهر شروع شد. مدت زیادی نگذشته بود که این دوستی پنهانی لو رفت. روزی برادرم گفت: خاک بر سرت این آدم فلانی است و اسم و رسم و حکایت‌هایی که برایت گفته همگی دروغ و ساختگی است و خیلی‌ها شما را با هم دیده‌اند و دارند پشت سرت هزار بد و بیراه می‌گویند. با شنیدن این حرف‌های برادر، دودستی بر سرم کوفتم. برای بازگشت از این خطا خیلی دیر شده بود. فرشته دوست‌داشتنی اهل محل‌، با یک خطا در چشم همه تبدیل به دختری هرزه و بی‌آبرو شده بود.

نمی‌دانید که چه روزگار تلخی را پشت سر گذاشتم. از خانه که بیرون می‌رفتم، حس می‌کردم که اهالی محل با نگاهشان شلاقم می‌زنند. مادر سرزنشم می‌کرد و به مردم حق می‌داد. روزی بهترین دوستم سارا، بی‌رودرواسی گفت: تو چقدر بی‌شعوری دختر! من تا حالا سه تا دوست پسر عوض کردم و آب از آب تکان نخورد و تو با یکی، آن هم الدنگ، خودت را شهره شهر کردی. ای خاک بر سرت، دوست پسر می‌خواستی خبرم می‌کردی خودم برایت پیدا می‌کردم و با هم می‌رفتیم. کسی پشت سر من حرفی نمی‌زند. چون می‌دانم کجا بروم و چه کنم. قیافه مظلوم هم به خودت نگیر و بهانه نیاور که فریب خورده‌ای ، چون کسی باور نمی‌کند.

بهانه نیاوردم. به کسی چیزی نگفتم. همه مرا گناهکار دانستند که مرد را فریب داده‌ام. همان مرد الدنگ از من خواستگاری کرد و بی‌چون و چرا بله گفتم. می‌دانید چرا؟ چون ضعیف شده بودم. دیگر تحمل سخنان نیش‌دار فامیل، نگاه‌های خشمگین اهل محل، و تحقیر مادرانی که نمیخواستند من با دخترانشان حرف بزنم، ضعیفم کرده بود. می‌دانستم که این بله مرا به آتش خواهد کشید. اما این بله مثل قرص مسکنی بود که بطور موقت مرا از موقعیت وحشتناکم دور می‌کرد. ازدواج کرده و به شهری دیگر کوچ کردم تا عزیزان شاهد سوختنم نباشند.

سال‌ها گذشت و سرانجام جرات نه گفتن را پیدا کردم. نه را گفتم و آتش جهنمی  را با طلاق خاموش کردم. گفت: «می‌روی و گرسنه و پابرهنه برمی‌گردی و خانه می‌مانی و …» جواب دادم: «گئدره رم اللی سینه، سندن قارا تئللی سینه / با پنجاه مرد سیاه‌موتر از تو ازدواج می‌کنم.» (منظور با مردی که پنجاه مرتبه بهتر و جوان‌تر و خوبتر از توست ازدواج می‌کنم.) جواب را فقط برای سوزاندن دلش داده بودم.

اکنون سال‌ها از آن جدایی می‌گذرد. دوست ندارم فرزندانم چه دختر و چه پسر، رابطه ای داشته باشند و لو رفتن‌اش بلایی را که به سرم آورده، سر آنها هم بیاورد. زیرا می‌دانم که ایلان چالان آلا چاتی دان قورخان / مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

بله وقتی رابطه ای لو می رود، جامعه، والدین، فامیل، اقوام، و دوست و دشمن تصمیم می‌گیرند که بهای تلخ این رابطه لو رفته را زن مادرمرده بپردازد.

Advertisements