من را جدی می‌گیری، پس هستم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

بامداد

یک.
من بچه ندارم. اما تا امروز سعی کردم مدام به خودم یادآوری کنم دردهای عاطفی کودکی و نوجوانی‌ام چه بودند که خانواده نتوانست برایشان مأمن یا التیامی باشد. وسواس دارم که فراموششان نکنم برای روزی که شاید خودم مادر شوم. با داستان‌هایی که از کودکی و نوجوانی مادرم و مادربزرگم شنیده‌ام فکر می‌کنم اگر مادرم همین وسواس را به خرج داده بود، شاید این چرخه زودتر شکسته بود.

دو.
با اینکه خانواده تحصیل‌کرده و فرهنگی دارم یادم هست که هرگز به عنوان یک نوجوان جدی گرفته نشدم. هرگز پولی به من ندادند که با مسؤولیت مدیریت دخل و خرج آرام آرام آشنا شوم. هرگز از من نپرسیدند روابطم با دوستانم چگونه است و آیا چیزی هست که بخواهم راجع بهش درددل کنم. مدرسه رفتنم، درس خواندنم و سلامت جسمی‌ام مهم بودند. اما هرگز احساس نکردم که خودم و احساساتم برایشان جدی هستند. همیشه احساس می‌کردم که «حالم» فراتر از گلودرد، دل درد یا استرس امتحان برایشان جدی و جای بحث نیست.
شاید هم اشتباه می‌کنم اما چه فایده اگر غیر از این را به من منتقل کرده‌اند.

سه.
مادرم همیشه لحن امر ونهی داشت. نسبت به همه چیز هم بدبین بود. همینها باعث شد به جز یکی دو بار هرگز خودم برای درددل پیشقدم نشوم. اگر از دوستی دلخور بودم احتمالا در تأیید حال بدم بیشتر بد آن دوست را می‌گفت. از مردها هم به عنوان موجوداتی خودخواه و خیانتکار یاد می‌کرد. پس جایی برای درددل در این باره هم باقی نبود. اتفاقا همیشه هم معترض بود که چرا پیش او درددل نمی‌کنیم. و این حرفش بیش از هر چیزی زور داشت.

چهار.
نمی‌توانی به کسی که دچار مشکل عاطفی شده کمک کنی اگر او یا حرف‌هایش برایت مهم و جدی نباشند. نمی‌توانی غمش را التیام دهی اگر جز نمک پاشیدن بر زخمش حرف دیگری نداشته باشی. و البته امروز فکر می‌کنم آنچه من نوجوان بیشتر از یک بغل مطمئن و آرام برای درددل و دستی که ماهی از قلاب افتاده را به من برگرداند لازم داشتم، داشتن کسی بود که به من ماهی‌گیری بیاموزد. بیاموزد که درد عاطفی همیشه می‌آید و می‌رود. بیاموزد آنچه مهم است اینست که چطور از آمدن درد نترسم و حالم را تا زمانی که مهمان دلم است مدیریت کنم تا فردا در دنیای بیرحم آدم بزرگ‌ها کمتر آسیب ببینم.

Advertisements