زیباترین لبخند دنیا

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

شبانگاه

آن روزها من عاشقش بودم. من، دختر پانزده ساله‌ای با درک تازه‌ای از عشق، از زندگی، از جنس مخالف. به شکل غم‌انگیزی عاشقش شده بودم و انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا پی به حماقتم ببرم. آن روزها او زیباترین پسر دنیا بود و لبخندش، قشنگ‌ترین لبخند دنیا. اما انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا بفهمم چقدر لثه‌هایش نفرت‌انگیز می‌شدند به وقت خنده، که چقدر صدایش، صدای خش‌دار نوجوانش با ترکیب پشت لب تازه رسته‌اش مضحک بودند. من به شکل غریبی عاشقش بودم. یعنی که شب‌ها و روزها به او فکر می‌کردم. بدون شک مضحک‌ترین عشق، عشق دوران بلوغ است، با سینه‌های تازه جوانه زده، با سبیل‌های نورسته، با صورت نارس، با صدای بم، که همه برایم آن روزها ایده ال بود و این روزها خنده‌دار.

و اینکه اگر در آن روزها توبیخ شوید، تنبیه شوید، شماتت شوید، مجازات شوید همه و همه را به پای نامرادی‌های روزگار می‌گذارید، همان طور که من گذاشتم، همان طور که تمام نصیحت‌ها برایم شنیدن از این گوش و سپردن به آن گوش بود. این روزها اما خوشحالم، چه خوب که بودند کسانی که شماتتم کردند، تنبیه‌م کردند، مجازاتم کردند.

اگر روزی دختر یا پسر نوجوان‌تان عاشق شد، بگذارید عاشقی کند. عاشقی تجربه‌است که باید در نوجوانی آن را چشید ولی کار احمقانه‌ای نباید کرد. عاشقی کافی‌ست. و فقط عاشقی نه چیزی بیشتر و نه کمتر.

و من به شکل ‌نگیزی عاشق پسری شده بودم که بعدها تبدیل معتاد به حشیش و شیشه شد. که سال‌ها بعد وقتی دیدمش دیگر دلم هیچ وقت مثل آن روزهایی که از دبیرستان می‌آمدیم و توی کوچه پس کوچه‌ها کنار هم راه می‌رفتیم و او دست‌های خودکاری من را می‌گرفت و من به دندان‌هایش نگاه می‌کردم که چطور آنقدر سفید و مرتب کنار هم بودند، نلرزید و فقط به دندان‌هایش نگاه کردم، به دندان‌های شکسته و سیاه و پر از چرکش. و یاد وقتی افتادم که مادر و پدرم خانه‌مان را عوض کردند و ما از آن محله رفتیم. آن روزها تصمیم عوض کردن محله‌مان برای من فاجعه‌بارترین اتفاق زندگی‌ام بود و بعد از آن عوض کردن دبیرستانم. مگر می‌شد دیگر او را نبینم؟ مگر می‌شد محله‌ای زندگی کنم که او نباشد؟ مادرم هم از این اتفاق ناراحت بود و هم عشق و عاشقی من را زود می‌دانست و چند باری هم دست پسرک سیگار دیده بود.

خوشبختانه ما از آن محله رفتیم. من البته آن روزها خودم را بدبخت می‌دانستم. یک هفته تمام چیزی نخوردم. دبیرستان جدید با اکراه می‌رفتم، در دلم خودم را با پسرک تجسم می‌کردم و هرکه باعث این دوری شده بود را نفرین می‌کردم… چه مضحک بود عشق نوجوانی!

عشق دوران نوجوانی انگار همیشه یک سرپرست می‌خواهد، یکی که همیشه حواسش باشد، یک دلسوز، یکی مثل پدر، مادر، برادر، خواهر. یکی که منطقی به داستان نگاه کند. و گرنه که یک دختر و پسر چهارده، پانزده ساله چه طور می‌توانند با اولین تجربه عشقی منطقی برخورد کنند. اگر نوجوانی اینطور بود که خوشا به حالش، در غیر این صورت باید تحت کنترل خانواده باشد.

Advertisements