گمشده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

مهمان هفته: پیام گویا 

«نمی‌تونم. باز هم دلم از داخل می‌لرزه. اصلا دلم نمی‌خواهد چشمامو باز کنم. نمی‌تونم اصلا فکر کنم. انگار کله‌مو با گچ پر کردن. شدیدا هوس سیگار کردم، کاشکی کنار تختم گذاشته باشمشون.»

دلش شدیدا ضعف می‌رفت ولی الان فقط سیگار بود که می‌تونست کمک کنه. چشم‌بسته دست می‌کشه روی میز کنار دستش، پایه چراغ رو لمس می‌کنه، عین کورها دست می‌کشه روی میز، دستش با چیزی برخورد می‌کنه، می‌گیردش تو دستش… آره فندکه.

«یعنی ممکنه؟ فندکم اینجاست. کاش پرده اتاقم تیره بود. کاش هوا تاریک بود. کاش حداقل هوا ابری بود و می‌تونستم چشامو راحت‌تر باز کنم. نه اصلا نمی‌خوام چشامو باز کنم. حالم از همه چی بهم می‌خوره، از همه چی می‌ترسم… تو دلم خالی خالیه.»

دستاش با پاکت سیگاری برخورد می‌کنه، انگشتاش انگاری جون می‌گیره. سعی داره با نک انگشتاش از توی پاکت سیگاری بیرون بیاره. روی صورتش می‌شه نشونی از لبخند رو حس کرد. همونطور چشم‌بسته سیگارو روی لبش می‌گذاره و سعی می‌کنه با فندکی که تو اون دستشه سیگارو روشن کنه. چند بار فندک می‌زنه.

«لعنتی روشن شو!»

با روشن شدن سیگار سعی می‌کنه همه سیگار رو با یه پک به داخل سینه‌ش بکشه. دود رو تو سینه‌ش نگه می‌داره و یعد از چند ثانیه دود به آرامی از دهانش خارج می‌شه.

«هوف… آخی چه خوبه، هنوز تو دلم سرده. باید سعی کنم چشامو باز کنم. باید سعی کنم همه چیزو به خاطر بیارم.»

چشماشو به آرومی باز می‌کنه. نور اتاق زیاده و باعث می‌شه چند بار پلک بزنه. همراه با پلک زدن دوباره پکی به سیگارش می‌زنه. چشماش باز می‌شه. با تعجب به ‌اطرافش نگاه می‌کنه. تلاش می‌کنه بشینه. دست راستش و کونه دست چپش بهش کمک می‌کنن که بشینه. رو اندازش کنار میره. تازه متوجه می‌شه که لباس تنش نیست. با حالتی عصبی ملافه رو به دور تنش می‌پیجه، می‌شینه و در حال پک زدن به سیگارش همونطور که موهاشو با دست راستش به عقب می‌زنه، با حالتی مبهوت به اطراف اتاق نگاه می‌کنه. تقریبا با حالتی که انگار دوست نداره یادش باشه، اما یاد دیشب می‌افته.

«پسرِ جذاب و زبون‌بازی بود. تو مدت کوتاهی تونست خودشو تو دلم جا کنه ولی… ولی من فکر کردم می‌تونم امنیت رو توش ببینم. فکر کردم می‌تونم بهش تکیه کنم، آخه چرا خودمو در اختیارش گذاشتم، چرا روانم بهش احتیاج داشت؟ اون بعد دیشب دیگه احتیاجی به من نداره، می‌خواست فقط شبی رو کنار من بگذرونه. ولی من می‌خواستم دلمو کنارش بگذرونم. بعد دیشب دوباره دلم یخ کرده. شور می‌زنه. من عاطفه می‌خواستم و اون تن منو.»

سیگار لای انگشتای دست چپش به خاکستر تبدیل شده بود. با ناراحتی نگاش کرد. تا اومد دستشو تکون بده خاکستر روی تشکش ریخت، از خودش بدش می‌اومد انگار. همونطور که ملافه رو دور خودش سفت گرفته بود به سمت حموم رفت. شاید می‌خواست خودشو از خودش بشوره. شاید می‌خواست آب گرم حموم گرمش کنه، دلشو قوی کنه. صدای دوش آب پایان قصه شبش بود. اون دوباره تو اعتمادش رو دست خورده بود، از خودش، از جامعه، از انسانیت. با صدای بلند نفس می‌کشید. با صدا هوای زیادیو از ریه‌هاش داد بیرون. انگار تمام نفس‌هایی که کنار اون پسر کشیده از ریه‌هاش خارج شد.