نیشی در استخوان

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

پیش از ظهر

میم پنجاه سال داشت که در راهی که خودش دوست داشت و به شیوه‌ای که خودش دوست داشت فوت کرد، میم مذهبی، راست‌گرای افراطی و طرفدار نظام کنونی کشورش بود. میم کار کرده بود و کار کرده بود تا توانسته بود رفاه نسبی برای خانواده‌اش تامین کند. میم دو دختر و یک پسر داشت. زندگی خانوادگی موفقی هم داشت. فقط همیشه مشکلاتی با دو دخترش بر سر انجام فرائض دینی داشت، یک مدت به ایشان تحکم کرد که باید فرائض دینی را انجام دهید، دخترها تا نوجوانی این کار را در ظاهر انجام دادند، جوان که شدند دیگر تحکم جواب نداد و درگیری‌ها شروع شد. دخترها به این نتیجه رسیده بودند که اگر استقلال مالی داشته باشند میم دیگر قدرت تحکم ندارد. دانشجوی لیسانس بودند که کار پیدا کردند و استقلال مالی پیدا کردند. یک شب سر میز شام که میم سعی می‌کرد به لطایف‌الحیلی دختران را راضی کند که فرائض دینی را به جا بیاورند، مشاجره‌ای درگرفت و دختران گفتند «که ما از این خانه می‌رویم…» انگار با این حرف میم شکست. بعد از آن دیگر دختران را مجبور به انجام کاری نکرد. فقط سکوت می‌کرد. تعبیر دختران این بود که از آبرویش ترسیده است و آبرویش از انجام فرائض دینی دختران برایش مهم‌تر است.

 با ازدواج دختر بزرگش مخالف بود، اما دخترش ازدواج کرد. با دختر قطع رابطه کرد. سه سال گذشت. شبی به همسر دخترش زنگ زدند و گفتند «میم مرده است» حال و روز دخترش قابل توصیف نبود. سردرگم و سرگردان! آن همه تحکم و تفاوت و ترس و خاطره بد و خوب، حالا جنازه‌ای بود پیش رویش! که بعد از چند ساعت شد یک مزار و یک تکه سنگ!

این روزها حال دختر خیلی بد است، در دنیایی از تردیدها معلق است. فقط می‌داند که میراث چشم در برابر چشم کوری است و شاید بهتر است هر تفاوتی را مسالمت‌آمیز حل کرد. شاید یافتن راه حل مسالمت‌آمیز سخت باشد اما نتیجه‌اش در بلندمدت از جنگ و خونریزی، هزینه و رنج کمتری دارد.