دور 

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

صبح

‎از دور صدای شیون می آمد. گوشه‌ای ایستاده بود. گوشه‌ای دور از همه. گوشه‌ای زیر سایه گاهی دورتر. همه دور مرده جمع بودند. همه خاکی شده بودند. همه شیون می‌کردند. یکی جیغ می‌کشید. یکی غش می‌کرد. یکی را با زور از قبر بیرون می‌کشیدند. یکی را از روی مرده کنار می‌زدند. روی صورت یکی آب می‌ریختند. زیر بغل یکی را می‌گرفتند. یکی را به آرامش دعوت می‌کردند. هر کس با عربده‌های بیشتر، با شیون‌های از ته گلوتر، با فریادهای بلندتر سوگواری‌اش را نشان می‌داد. او اما گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایه‌گاهی و گاهی اشک‌هایش را پاک می‌کرد.

‎گفته بودند آبروی‌مان رفته. گفته بودند مادر را آخر تو دق دادی. گفته بودند حتی برای چند ساعت هم نتوانستی حرمت نگه داری. گفته بودند‌، گفته بودند، گفته بودند‌.

‎پسر بزرگ خانواده بود. یک خانواده چهار نفره. دو خواهر و یک برادر دیگر داشت. اطرافیانش همیشه می‌گفتند ساز مخالف می‌زند. که سازش ناکوک نبود. که سازش مخالف نبود. که فقط کمی متفاوت‌تر بود. سال‌ها مسیر خودش را رفته بود. وارد هیچ جریانی نشده بود. زندگی خودش را داشت. ساده، بی‌غل و غش، معمولی.

‎مادرشان مرده بود و او چنین سوگواری می‌کرد. خواهرها زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، دامادها از آبروی رفته‌شان می‌گفتند، و برادرش به حق خاک مادرش نفرینش می‌کرد. می‌گفتند چرا مثل ما نیستی؟ چرا مثل ما سوگواری نمی‌کنی؟ چرا با آبروی مادرمان بازی می‌کنی؟ چرا خودت را انگشت نما می‌کنی؟

‎او اما کاری نکرده بود. او متهم به کار نکرده بود. تمام این سال‌ها متهم به کار نکرده بود. فقط چون متفاوت‌تر فکر می کرد.

‎حالا هم گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایبانی و یاد مادرش بود. یاد لحظه آخری که دستش را گرفته بود. یاد آخرین خنده‌اش. یاد آخرین جمله‌ای که گفته بود. یاد تمام این سال‌ها که پرستارش بود و با هم گذران زندگی می‌کردند. یاد تمام لحظه‌های مشترک‌شان افتاده بود و آرام‌آرام می‌گریست. یاد چادر سیاه مادرش، وقتی باد می‌آمد و چادر‌های مشکی زن‌هایی که دور قبر ایستاده بودند، تکان‌تکان می‌خورد و او یاد سالهای دوری افتاد که پسربچه کوچکی بود و چادر سیاه مادرش را گرفته بود و همیشه فکر می‌کرد در این خیابان‌ها، در این کوچه‌ها، بین این همه آدم، یک روز بلعیده خواهد شد.

‎همه زیر چشمی نگاهش می‌کردند و چیزی می‌گفتند. همه دور شدند. همه رفتند. خواهرزاده‌اش دویده بود و گفته بود: ” دایی جون مامان میگه نمی‌آیید؟”
‎- نه، دایی، شما برید.
– ‎دایی جون، مامان میگه خوبیت نداره جلوی مهمان‌ها پسر بزرگش نباشه.
– ‎دایی جون گفتم برید خودم میام.

‎حالا تنها شده بود. کنار مادرش نشسته بود. به خاک تازه‌اش زل زده بود.