ماه: اکتبر 2016

دوست داشتم کسى جایى منتظرم باشد

«خیانت»

بعد از ظهر

شروعش شاید از اونجا آغاز میشه که توى زندگى زناشویى احساس مى‌کنى بین تو و همسرت یک خلاء ایجاد شده و به خودت میاى مى‌بینى مدت‌هاست که دارى فقط نقش همسرى و یا نقش مادرى ایفا مى‌کنى و همسرت هم تو رو در این نقش پذیرفته. خیلى وقت‌ها به خودت حق میدى، خیلى گذشت‌ها کردى، چشمت رو روى خیلى چیزها بستى، خیلى جاها مى‌تونستى یک لبخند شیطنت‌آمیز بزنى تا در جوابش اون قسمت از وجودت که نیازمند عشق و احساس و ابراز علاقه و خوش‌آیند کسى بودن بوده رو راضى کنى، اما این کار رو نکردى، چون متعهد به کسى هستى. توى جامعه‌اى زندگى مى‌کنى که آدم‌هاى سواستفاده‌گر، خیلى خوب مى‌دونند چطورى صحبت کنند تا بتونن دل یک زن رو به دست بیارند، خیلى خوب بلدند که یک زن رو چطور عاشق خودشون کنند. خیلى خوب مى‌دونند که زن‌هایى که مى‌تونند سمت این روابط کشیده بشند، کجاها شکننده شدند و کدوم قسمت از وجودشون حساس و ضعیف شده. هر زنى که توى زندگى زناشوییش و در رابطه با همسرش احساس کمبود بکنه، حساس و شکننده میشه. اگه یک سرى خط قرمزها داشته باشه که مى‌تونه بچه‌هاش باشه یا باورهاش یا هر چیزى، مى‌تونه سر پا بایسته و به قولى خودش رو با ویتامین‌هاى دیگه تقویت کنه. اما اگه خط قرمزى وجود نداشته باشه، از همون ناحیه‌اى که احساس کمبود مى‌کنه بهش نفوذ میشه، ازش سواستفاده میشه و بعد ترک و طرد میشه و طبق قوانین کشورى که توش زندگى مى‌کنه نمى‌تونه هیچ اعتراضى بکنه. و سرآخر اون مى‌مونه و احساس دلمردگى و لهیدگى و حتى ته وجود خودش احساس عذاب وجدان میکنه به خاطر فرهنگ کشورش، به خاطر جامعه‌اى که توش زندگى مى‌کنه و کفه‌ى ترازوى همه چى سمت مرده و چون پیش خودش هم احساس گناه مى‌کنه قادر به اعتراض کردن هم نیست و سرآخر به جایى مى‌رسه که حتى از خودش هم متنفر میشه.

من این کمبود و عدم اطمینان از علاقه‌ى همسر به خودم رو احساس کردم، و چون همیشه دختر خونگرم و زودجوشى بودم و با آدم‌ها و مخصوصا مردهاى زیادى در ارتباط بودم، یک روز دیدم همون آدم‌ها خیلى وقته که به من به هر نوعى دارن ابراز علاقه مى‌کنند و چون من هنوز به اون نقطه از زندگیم نرسیده بودم، نمیدیدمشون یا خودم رو به ندیدن و نشنیدن می‌زدم، ولى توى اون نقطه خیال کردم خب، چه ضررى به من میزنه اگه در برابر اینکه تو چه زیبایى، داشتنت آرزوى هر مردیه، خوش به حال همسرت و و و جواب دو پهلو و با دست پس بزنم و با پا پیش بکشمى بدم؟ اونها از من حرف‌هاى شهوتناک و ارضاکننده مى‌خوان، من هم نیاز به اون ابراز عشقه دارم، پس میدم و می‌گیرم چون توى زندگى زناشویى از بس دادم و چیزى دریافت نکردم، خالى شدم! احساس قدرت بهم دست می‌داد لب چشمه ببرم و تشنه برگردونم، احساس قوى بودن به خاطر این نیاز به من، نیاز به وجود من.

هرگز خیانت من پا از دایره لغات فراتر نذاشت، از گفتگو بیرون و به تخت‌خواب کشیده نشد، هیچ وقت هیچ مردى جز همسرم دست به بدن من نزد، اما خیال من خیانت کرد. مردهایى که براى ارضا شدن دم از عشق و عاشقى زدند، دوستت دارم رو توى دهن قرقره کردند و فکر با من بودن رو با خودشون به آغوش همسر و یا دوست دخترشون بردند. گاهى وقت‌ها حالم از خودم بهم مى‌خورد، گاهى وقت‌ها حین گفتگو انقدر ناخن‌هاى دستم رو توى گوشت تنم فشار دادم که زخمى شد، اما من خشمناک بودم، از همسرم که به نیاز روحى من پاسخى نداد، از خودم، از همه مردها، از همجنسم. هربار گفتم دیگه تموم شد، این بار آخره، ولى باز مثل معتاد به مواد کشیده شدم به سمت مردى/مردهایى که مى‌‌دونستم تمام حرف‌هاشون دروغه ولى خوشحالى لحظه‌اى به من می‌دادند.

Advertisements

خائن در آینه

«خیانت»

پیش از ظهر

خیانت از اون کلمه‌هاست که به محض شنیدنش یه دنیا کلیشه هوار می‌شه رو سر آدم. تصویر زن‌های محجوب سریال‌های تلویزیون ایران که همه توجهشون به بچه‎هاشونه و حاج آقا یواش‌یواش می‌ره سمت یه دختر جوون خوشگل، تصویر زوج‌های سریالهای ترکیه که رابطه‌هاشون مثل آب خوردن ضربدری می‌شه، تصویر قهرمان گانگستر فیلم‌های آمریکایی که دوست نزدیکش به سادگی آب خوردن لوش می‌ده، تصویر امیرکبیر تو حمام فین وقتی رگش رو زدن… همین نوشتن از خیانت رو سخت می‌کنه، از بس که باید ذهن رو دور کرد از این همه کلیشه.

از اون جایی که من، آدم رابطه‌های عمیق یهویی نیستم و همیشه برای عمیقا نزدیک شدن به آدم‌ها و اعتماد کردن بهشون نیاز به زمان دارم، خودم  هم تجربه جدی خیانت دیدن ندارم که حالا بتونم از تجربه شخصی برای نوشتن در مورد خیانت کمک بگیرم. طبیعتا برای منم پیش اومده که مثلا یه همکلاسی منو پیچونده و یا یه همکار پشت سرم حرف زده اما هیچ کدوم واقعا اونقدر برام مهم و دردناک نبودن که تبدیل به یک تجربه واقعی از خیانت بشن. از اون طرف خودمم هیچ وقت کاری نکردم که احساس کنم دارم به یه آدم مهم زندگیم خیانت می‌کنم. پس حقیقتش مجبورم بهتون هشدار بدم اگر دنبال یک تجربه ناب انسانی هستین، این نوشته خیلی مناسب نخواهد بود و متاسفانه باید تا رقص بانوی بعدی منتظر بمونین؛ چون چاره‌ای واسم نمی‌مونه جز این که یک تحلیل منطقی از خیانت داشته باشم.

خیانت جرم نیست! یعنی خائن بر خلاف مثلا کلاهبردار یا دزد، به صورت قانونی مجرم محسوب نمی‌شه. خائن فقط از نظر اخلاقی گناهکاره و طبیعتا هیچ مجازات خاصی هم در انتظارش نیست مگر مجازات وجدان. به صورت کلی  در دو حالت ما دچار عذاب وجدان می‌شیم. یکی عذاب وجدان غیر بالغانه که معمولا ناشی از اون چیزیه که در کودکی، بدون دونستن دلیل بد بودن یک کار از والدینمون و یا به صورت کلی از بزرگترها یاد گرفتیم و درونی کردیم. معمولا در این حالت می‌دونیم که فلان چیز بده اما نمی‌تونیم براش دلیل منطقی بیاریم. در حالت دوم ما به صورت منظقی می‌دونیم که اگر فلان کار رو انجام بدیم به دیگران یا به خودمون آسیب می‌زنیم و در صورت انجام اون کار دچار عذاب وجدان بالغانه می‌شیم. معمولا عذاب وجدان غیر بالغانه نمی‌تونه خیلی جلوی انجام کار رو بگیره و تنها کاری که از دستش بر میاد اینه که لذت انجام اون کار رو به کام فرد تلخ کنه. همه ما با توجه به اون چیزهایی که در کودکی یاد گرفتیم می‌دونیم که خیانت بده. اما دونستن با عمیقا احساس کردن عواقب خیانت ما روی کسی که بهش خیانت می‌کنیم دو چیز کاملا متفاوته. اگر کسی که می‌خواهیم بهش خیانت کنیم رو به صورت یک انسان ببینیم و بتونیم خودمون رو جای اون قرار بدیم و اون رنجی رو که اون آدم به واسطه خیانت ما متحمل می‌شه، عمیقا با پوست و گوشت احساس کنیم، هیچ وقت هیچ بهونه‌ای به اندازه کافی خوب نخواهد بود که به ما اجازه خیانت بده.

پس خائن یا فردیه که از لحاظ عاطفی توانایی وصل شدن به احساسات دیگری و همزادپنداری با اون رو نداره و یا این که اون فرد رو در حد و اندازه خودش و در حقیقت در حد و اندازه یک انسان واقعی نمی‌بینه و همین موضوع باعث می‌شه خواست و خوشبختی خودش از رنج آن دیگری مهم تر جلوه کنه و اون وقت هزار و یک دلیل مناسب برای خیانت کردن پیدا می‌شه.

اگر این تحلیل رو قبول کنیم، قضیه خیانت وقتی جالب و در عین حال ترسناک می‌شه که فرد به خودش خیانت کنه، یعنی فرد فرصت‌های زندگیش، علایقش، هوش و استعدادش رو فدای دیگری، مناسبت‌های اجتماعی و یا حتی نشون دادن یک تصویر مقبول از خودش بکنه. در چنین شرایطی انگار خائن خودش رو یک آدم بی‌اهمیت بی‌ارزش فرض می‌کنه، در برابر دیگری ارزشمند و یا قوانین برتر اجتماعی. این آدم اونقدر تسلیم این حالتش می‌شه که به آسونی همه داشته‌های بالقوه و بالفعلش رو قربانی رضایت اون نیروی برتر می‌کنه. در این جا دو حالت پیش میاد، یا فرد حداقل آنقدر خوشبخته که به عواطف حقیقی خودش متصل نیست و از فداکاری بی‌حد و حصرش برای  آن دیگری ارزشمند، راضیه و از این حالت لذت می‌بره؛ و یا اینکه فرد به عواطف عمیق خودش  تا حدی متصله و هر روز از این حجم قربانی شدن زجر می‌کشه و از خودش و همین طور شرایط و یا آدمی که باعث از بین رفتن تمام داشته‌های حقیقیش شده، خشمگین و متنفره. این خشم و انزجار می‌تونه خودش رو به صورت‌های مختلف از غرغر های دائمی یک مادر فداکار تا افسردگی و فوران‌های ناگهانی خشم نشون بده.

بسیاری از افراد نسل‌های گذشته در گروه اول قرار می‌گیرند، همون مادربزرگ های نازنین قانع که هیچ وقت به این فکر نیفتادن که برن دنبال آرزوهاشون. با بد و خوب زندگی ساختن و همیشه هم شکرگذار بودن بابت داشته‌ها و نداشته‌هاشون. اما ما در دوره متفاوتی زندگی می‌کنیم، دوره ای که دنیا خیلی کوچیک شده، همه اتفاقات خوب و بدش، تمام خوشی ها و بدبختی‌هاش با یک دگمه در کسری از ثانیه میاد جلو چشممون. تو این دوره خیلی سخت‌تره که بخواهیم احساسات واقعی خودمون رو نبینیم و حس نکنیم، این دقیقا یکی از دلایل زیادتر شدن آمار بیماری‌ها و آسیب‌های روانیه. واقعیت اینه که بزرگ شدن درد داره، ما اگر می‌خواهیم به آرزوهامون برسیم، اگر می‌خواهیم احساساتمون رو کاملا تجربه کنیم و زندگیمون رو به عنوان یک انسان خاص تماما زندگی کنیم، نیاز داریم که اول ببینیم که کجاها به خودمون خیانت می‌کنیم، از این دونستن درد بکشیم و امیدوار باشیم که این درد آنقدر عمیق باشه که انرژی لازم برای خطر کردن برای تجربه تمام و کمال یک زندگی منحصر به فرد رو بهمون بده.

مرزهایم برای تو 

«خیانت»

صبح

در آن دنیایی که آن وقت‌ها من برای خودم ساخته بودم عاشق‌ها تا همیشه عاشق هم می‌ماندند مگر جنگی، بیماری لاعلاجی یا مرگ زودهنگامی آن ها را از هم جدا کند. من هم برای زندگیم دقیقا سبک عاشقانه‌های کلاسیک را درنظر داشتم.

در اولین رابطه عاشقانه‌ام، «من» همان بودم که در تصوراتم بود، همانقدر پاک‌باخته و شیفته و دلداده، و در تصورم معشوق باید در قله ی اوجش می‌ماند و من مثل فرشته‌ای چیزی در همان آسمان باشم که او را مثل خدایگان بستایم و او بلندبالا و مغرور بماند و معشوقگی کند. معشوق آن وقت‌هایم دوست خانوادگی بود و رابطه ما رابطهای مخفی از خانواده‌ها. یک بار که با خواهر معشوق در خانه ما نشسته بودیم و ناخن‌هایمان را فرنچ می‌کردیم گفت:» راستی دوست دختر میم ناخن کاشته انقدر خوب شده…» یخ کردم، وا رفتم، داغ شدم، گُر گرفتم، آب شدم و مُردم و در همان حال سعی کردم عادی باشم. پرسیدم: «دوست دخترش؟ می‌شناسیش مگه؟» گفت: «آره بابا چندساله با همن. همون که تو تولد منم بود! یادت نیست؟ موهاش بلند بود…» بقیه توضیحات را نشنیدم فکرم رفت پیش تمام وقت‌هایی که فکر می‌کردم او در اوج قله غرور بوده، و او داشته منت دختر دیگری را می‌کشیده، برایش وقت می‌گذاشته و رابطه‌اش را می‌ساخته… من چه چیزی کم گذاشته بودم؟

در رابطه بعدی باز یادم رفت که همه چیز مثل داستان‌ها نیست. ابن بار من آن دختر افسانه‌ای توی داستان‌ها بودم و او آن معشوقی که سر در پی من داشت. شاید همین‌ها موجب شد یادم برود خیانت هم در جهان وجود دارد. یک بار وقتی معشوق با من در حال چت کردن بود، دختری به او مسیج داد و گویا اشتباهش گرفته بود و همان موقع معشوق جریان را برای من هم تعریف کرد و به دختر هم گفت که در حال چت کردن با دوست دخترش بوده است. من دختر را فراموش کردم تا چند وقت بعد که دوباره گفت دختر باز به او پیام داده و گفته در حال بد روحی قرار دارد و خواسته کمی حرف بزند. دفعه بعد، از عشق شدید و آتشینش به شاعری تقریبا معروف و جوان گفته بود و این که می‌خواهد به تهران بیاید تا او را ببیند و بار بعد از بی‌وفایی معشوقش گفته بود و اینکه به او چندان محلی نگذاشته و غیره… و باز بار بعدی از مقدمات سفرش به ترکیه و از آنجا به مقصد آلمان گفته بود و بعدتر از زندگی گذشته‌اش در هند و ازدواج ناموفق و برگشتنش به ایران و غیره… معشوق می‌گفت دختر بیمار و افسرده است و دلش نمی‌آید او را از خود براند و تنها یک گوش مفت برای شنیدن حرف‌هایش است.

یک بار دختر افسرده آمد تهران و معشوق به من گفت قراری بگذاریم برای دیدنش. موافقت کردم. اما دختر نیامد و قرار را بهم زد و یک بار دیگر که با مادرش آمده بود قراری گذاشت و معشوق را دید. یک بار اتفاقی – واقعا اتفاقی- پیام‌هایشان را دیدم . پیام‌هایی که در آن، او، معشوقم را به نام خلاصه‌شده صدا می‌زد و معشوق به او گفته بود جانم؟ و صحبت‌ها حول محورهای مختلفی ادامه پیدا کرده بود و البته عاشقانه نبود. معشوق از نارضایتی کاری به او گفته بود و او از مشکلات زندگی در ترکیه – دختر بالاخره رفته بود ترکیه – این از سختی زندگی مشترک گفته بود (این موقع ما ازدواج کرده بودیم) و او از مزاحمت یکی از همکاران در ترکیه و غیره. من فقط به این سوال فکر می‌کردم مگر من چه چیزی کم گذاشته‌ام ؟

بارها در مورد او صحبت کردیم و معشوق گفت که به دلیل دلسوزی نمیتواند ارتباط را قطع کند، اما اگر من بخواهم به او می‌گوید که همسرش (دختر مرا می‌شناخت و کمی با هم چت هم کرده بودیم) از این ارتباط ناراضی است و به همین دلیل نمی‌تواند ادامه بدهد. من مخالفت کردم چرا که به نظر «من» این رابطه نادرست بود و اگر به نظر خودش هم نادرست می‌آید، نباید برای تمام کردنش از من مایه بگذارد و اگر برایش نادرست به نظر نمی‌آید،  پس مشکل ما اصلا این دختر خاص نیست و مشکل سر تفاوت دیدگاه‌مان به این مقوله است.

چند وقت بعد باز هم بسیار اتفاقی در گوشی‌اش که به من داده بود که چیزی را در پوشه پیام‌هایش جستجو کنم پوشه‌ای را به اشتباه بازکردم و دیدم طرف گفتگو زنی است که گویا ویزیتور بوده و از طریق شرکت با هم آشنا شده‌اند و بحث از بحث کاری به بحث‌های شخصی منحرف شده و این بار هم حول همان محورها دور می‌زند: درددل از سختی زندگی و کار و غیره و باز هم اجازه صدا زده شدن به نام کوچک و باز احوالپرسی‌های تقریبا هر روزه و غیره. البته باز هم گفته بود که ازدواج کرده و همسرش (مرا) را بسیار دوست دارد.

نمی‌دانم، شاید این چیز مهمی نباشد. شاید حتی در  زیر مجموعه خیانت قرار نگیرد. اما من فکر می‌کنم اختصاص دادن خیانت صرفاً به رابطه جنسی درست نباشد. بودن در یک رابطه احساسی مداوم و بدون توجیه هم نوعی خیانت است. شاید هم وقتش است که من مرزهای خودم را در خیانت روشن و واضح بیان کنم. شاید باید به مرزهای او برای خیانت دقیق گوش بدهم. شاید باید مرزهایمان را به هم نزدیک کنیم…

مسابقه

«خیانت»

سپیده‌دم

یک. اولین بار شاید من خیانت کردم تو رابطه‌مون. شاید هم اون شروع کرد. ولى دیگه مسابقه شده بود که کم نیاریم! من سال اول دانشگاه بودم و اون سال چهارم دبیرستان. با اینکه هر دومون اینکار رو می‌کردیم، بازم دردناک بود. هر دفعه گریه و زارى، دعوا و مرافعه. آخرش هم من تمومش کردم. دو سال بعدش ازدواج کردم و شوهرم بعد چند ماه بهم گفت که یک خیانت کوچک کرده. در حد اینکه مست بوده و سعى کرده یکى رو ببوسه ولى موفق هم نشده. دردناک بود ولى دیگه عادت شده بود. من بخشیدمش ولى منم بعد چند سال خیانت کردم. خیانت من هم کوچک بود. گذاشتم رفتم و یک روز رو با اون دوست پسر چند سال قبل گذروندم. ولى هیچى بینمون اتفاق نیفتاد. حتى همدیگر رو نبوسیدیم. انگار سوال بود براى جفتمون که بعد از سه سال جدایى، چه احساسى داریم و جفتمون فهمیدیم که احساسى وجود نداره. من هم چند سال بعد طلاق گرفتم.

دو. من تو تمام رابطه‌هاى زندگیم خیانت کردم به غیر از رابطه‌اى که الان دارم. اول رابطه می‌دونستم که پسر خیلى خوبیه. به اندازه‌اى که شاید هیچ کس دور و برمون اینقدر مهربون و آرام نیست. همون اول تصمیم گرفتم که این رابطه رو پاک نگهدارم. خیلى هم سخت بود. تا وقتى بچه نداشتیم و من جوان‌تر بودم خیلى وقت‌ها فرصت و موقعیت پیش اومد که من مقاومت کردم. اما با این حال ترس از اینکه اون به من خیانت کنه همیشه در من هست. انگار اون مسابقه هنوز پس ذهن من مونده. قبول کردم که یا بازنده هستم و یا مساوى، با این وجود از باختن خیلی می‌ترسم.

سه. چند سال پیش یک وب‌سایت اینترنتى که مخصوص خیانت بود رو هَک کردن و تمام اسم‌ها و ایمیل‌ها رو منتشر کردن. از بلبشویى که به راه افتاده بود فهمیدم خیانت مسئله گسترده‌ایه. توی یکى از تبلیغ‌هاى اون وب‌سایت، مردم به خیانت دعوت شده بودن که طلاق نگیرن و خانه و زندگى بچه‌هاشون رو به هم نریزن و اینکه آدم‌ها میتونن با یک نفر دیگه رابطه داشته باشن که خوشحال‌تر بشن. موندم چند نفر اسم شوهرشون توى اون لیست هست، ولى روحشون هم خبر نداره یا اصلا اونقدر وارد نیستن که برن  در مورد طرفشون جستجو کنن.

چهار. یک بار آزمایش سالیانه دهانه رحم من مثبت برگشت و دکترم من رو فرستاد بیمارستان براى نمونه‌بردارى. دکتر متخصص بعد از اینکه نمونه‌بردارى دوم منفى برگشت، گفت که برم واکسن بزنم. اون موقع واکسن تازه به بازار عرضه شده بود. دکتر می‌گفت که شوهرش سال‌هاى سال بهش خیانت می‌کرده و به راحتى می‌تونسته ویروس و سایر بیماری‌هاى دیگر رو بهش منتقل کنه. یک بار هم توى رادیو مصاحبه چند سال پیش خانمى رو که از شوهرش ایدز گرفته بود و فوت کرده بود، پخش کردن. از اینکه چه جورى فهمیده بوده و چهار دفعه آزمایش داده بوده تا باور کنه حرف میزد. می‌گفت شوهرش اول داد و بیداد کرده بوده که این تو بودی که رفتى و به من خیانت کردى ولى بالاخره اعتراف کرده بوده که خودش خیانت کرده. این بدترین نوع خیانت است. الان یک دختر جوان دارند که نه پدر داره و نه مادر.