سلاح آخر

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

شبانگاه

دوست نزدیک من از همسرش جدا شد. به دلایل مختلفی که در جای خود گزنده و غم‌انگیز است. دوست من آن زمان که از همسرش جدا شد دختر کوچک سه ساله‌ای داشت و به اعتقاد خودش این جدایی برای دخترش بهتر از زندگی کردنش در آن محیط پر تنش و ناسالم بود و ما به عنوان اطرافیان‌ش تا جایی که از داستان اطلاع داشتیم با این دیدگاهش موافق بودیم.

یک روز که من اتفاقی با دختر بچه تنها در خانه‌شان بودم دختر را دیدم که گریه می‌کرد. آرام و غمگین، مثل زن جوانی از دوری معشوق. مثل آدم با ایمانی، ناامید از خدا. کنارش نشستم و پرسیدم چه شده؟ دختر، هیچ جوابی نداد. به گریه آرام و عمیقش ادامه داد. گریه‌هایش که تمام شد گفت: میدونی قبلا با بابایی لباسا رو میریختیم تو ماشین لباسشویی؟

نگاه کردم به آشپزخانه کوچک خانه فعلی‌شان، به جای خالی ماشین‌لباسشویی و به جای خالی بزرگتری که دختر را در مشت فشرده بود. بابایی! آن موقع بود که فکر کردم همه تنش های موجود در خانه شاید با این لحظه برابری نکند. با این غم سنگین و عمیق در ته چشم های دخترک.

نمیدانم دوست من برای دخترش جای خالی را چه طور توضیح داد و دختر از کِی دیگر عادت کرد که لباس‌ها را با مامان بریزد توی ماشین و جای خالی بابایی از کی با مامان و برنامه های شاد و مفرح دیگر پر شد؟ شاید از آن وقت که پدر ازدواج کرد و دیگر نیامد دختر را ببیند. شاید از وقتی که دختر عادت کرد شب‌ها با داستان‌خوانی مادر بخوابد نه با صدای جار و جنجال دائمی بابایی و مامان.

هرچه هست الان دختر رفتار معقولی دارد، پدر را نمی‌بیند، جایش آرام آرام پر شد، بعید می‌دانم کسی دختر را نشانده باشد رو به رویش و با او از راه‌های کنار آمدن با این داستان حرف زده باشد و حتی می‌دانم کسی رعایت این را نکرد که در حضور دختر از پدر رفته‌اش حرفی نزند.

شاید کنار آمدن دختر بچه‌های کم سن به این راحتی باشد و اگر بچه بزرگتر باشد سخت‌تر و دیرتر جای خالی را پر میکند (و چه بسا هیچوقت پر نکند). من هنوز هم نمی‌دانم بهترین راه حل برای حل این بحران چیست؟ شاید با بچه‌های بزرگتر حرف زدن منطقی و پر کردن وقت، برای بچه‌های کوچکتر، اما هر وقت به جدایی فکر می‌کنم آن چشم‌های غمگین و خیس می‌گویند «بابایی لباس‌ها را می‌ریخت توی ماشین لباسشویی‌» و من، در جا خلع سلاح می‌شوم.

Advertisements