گشاد گشاد

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

غروب

«عین بابات گشاد گشاد راه می‌رى» این جمله‌اى بود که مادرم با انزجار مرتب به من می‌گفت. پدرم هم از کارهاى خجالت‌آور مادرم در زمانى که با هم بودن برام تعریف می‌کرد. هیچوقت نفهمیدم چه دلیلى داشت من این داستان‌ها را بدونم. هیچ کدومشان مربوط به من نبود. در حقیقت مادر و پدرم هر دو از همدیگر بد میگفتن ولى هر دو افتخار می‌کردن که رابطه خوبى با هم دارن. هنوز هم همینن. بعد از سى و چند سالى که طلاقشون می‌گذره، هنوز به خاطر من همدیگر را می‌بینن، ولى هیچکدام از اینکه دیگرى به من در تنهایى چی میگه خبر نداره.

در مورد پدرم که اصلا احتیاجی نیستکسى تصویر بدى ازش ارائه بده. خودش به تنهایى قادره که تصویر بد را ایجاد کنه. پدرم همیشه عصبانیه. اینقدر که یه بار وقتى دستم لاى در ماشین موند، هیچى نگفتم که سرم داد نکشه. حاضر بودم درد جسمى رو تحمل کنم ولى فریاد نکشه.

من با هیچکدامشون نزدیک یا صمیمى نیستم. فقط هر دو رو تحمل می‌کنم. هیچوقت سعى نکردن که این فاصله را پر کنن و به من نزدیک بشن ولى هر دو وقت گذاشتن که از دیگرى بد بگن. همیشه با حسرت به بچه‌هایى که به پدر و مادرشون نزدیک بودن نگاه می‌کردم. بعضى وقتا هم داستان می‌ساختم تو ذهنم و با دوستانم راجع بهش حرف می‌زدم. پز می‌دادم که چه پدر و مادر خوبى دارم که همش الکى و دروغ بود. بعد‌ها که با روانشناس حرف زدم، گفتم که تمام نوجوانى‌ام یک دروغ بزرگ بوده. انتظار داشتم واکنش ناخوشایندی نشون بده اما در نهایت ناباورى ِمن گفت: آفرین به تو که دروغ گفتى و زندگى رو براى خودت راحت‌تر کردى.

نمی‌دونم به خاطر طلاق بود یا به خاطر شخصیت پدر و مادرم بود که این فاصله بین من و اونها افتاد. نمی‌دونم اگر اونها بد همدیگر رو نمی‌گفتند، من احساس نزدیکى بیشترى باهاشون می‌کردم یا نه… جواب  این سوالها رو شاید هیچوقت نگیرم ولى بهترین کارى که براى خودم کردم این بود که با هر دوشون کنار اومدم. قبول کردم که اونا عوض نمیشن و انتظار ندارم که یک روز صبح از خواب بیدار بشم و پدر و مادر خوب داشته باشم.

 

Advertisements