حلقه طلا، پابند سرب

«ترس از طلاق»

نیمه‌شب

آدمی که تکلیف خودش رو نمی‌دونه و نمی‌دونه می‌خواد سمت مدرنیته و شخصی بودن زندگیش بمونه یا بره سمت سنت و زندگی جمعی رو نمی‌فهمم. آنقدر به نظرم این خطوط واضح هستند و آنقدر مشخصه هر چیزی متعلق به کجاست که آدم‌های معلق در این بین رو نه تنها درک نمی‌کنم، که حتی از برانگیختن حس همدردی من هم عاجزن.

طلاق ترس نداره. این رو من می‌گم که هیچ وقت طلاق نگرفتم و هیچ وقت در موقعیت‌های مشابه طلاق هم قرار ندادم خودم رو. اما دور و برم پر از آدم‌هاییه که یک عمر لاف زدن چقدر ارزش‌های شخصی خودشون رو دارند و در شخصی‌ترین موقعیت زندگیشون که قرار گرفتن، به شدت ترسیدن. ترس از خانواده. ترس از آبرو. ترس از چیزهایی که من در ارزشمند بودنشون حتی شک دارم اما به چشم اونها آنقدر مهم و نگران‌کننده میاد که گاهی به نظرم میاد یکیمون از پشت کوه‌های تبت داره به قعر شبه قاره هند نگاه می‌کنه.

الف خوشگل و خوش مشرب و باهوشه و از یک سال بعد از رفتنش از ایران، از همسرش جدا زندگی می‌کنه. هر دو از خانواده‌های مذهبی و ثروتمند و سنتی بودند که حدود بیست سالگی و بعد از خواستگاری ازدواج کرده بودند. حالا اما الف یک شهر زندگی می‌کنه و همسرش یک شهر دیگه. هر کس پی زندگی خودشه و هر دو قصد ندارند برگردند ایران. الف گاهی عاشق می‌شه. زندگی جدید رو می‌بینه و تجسم می‌کنه و حسرت می‌خوره و بعد خونه‌ی سرد یک نفره‌اش رو حفظ می‌کنه. الف می‌ترسه قانونا از همسرش جدا بشه و دل پدر و مادرش بشکنه. می‌ترسه بعد از طلاق دیگه فرزند محبوب خانواده نباشه. اعضای خانواده هم منتظرن سر الف و همسرش به سنگ بخوره و برگردند سر زندگی مشترکشون. الف یک کار موفق داره. یک شخصیت منظم و یک زندگی شخصی تاسف‌برانگیز.

ب هم دقیقا همین اتفاق براش افتاد. ب و همسرش هر کدوم پی زندگی خودشون رفتن و بعد از چهار سال بلاخره تصمیم گرفتن رابطه‌ی سوخته‌ی دونفره شون رو رسما تموم کنند. تا اون موقع هر دوتا جلوی خانواده ها نقش بازی کردند و گاهی هر کدوم به خانواده‌ی اون یکی زنگ می‌زد و احوالی می‌پرسید که کسی متوجه جدا شدنشون نشه. بقیه که فهمیدن، آنقدر جبهه گرفتند و واکنش تند نشون دادند که ب و همسرش دیگه می‌ترسن بیان و خانواده رو ببینن.

پ جدا شد و بعد از جدا شدن تبدیل به یه زن مطلقه‌ی سوخته شد. نمی‌تونست راحت مهمونی بره و راحت معاشرت کنه. قضاوت‌ها و حرف‌های بقیه آزارش می‌داد. چندسال گذشت تا دوباره ازدواج کرد و کمتر از یک هفته بعد از ازدواجش فهمید که اشتباه کرده. بعد از اون مابقی زندگیش رو با چشم‌های نگران اره داد و تیشه گرفت و تبدیل به یک زن ناامید غرغرو شد. برای پ ناممکن بود به اون جهنم برگرده. براش سخت بود تمام وسایل یک خونه رو از نو بفروشه و برگرده خونه‌ی پدریش و البته براش ناممکن بود مسئولیت زندگی خودش رو تنها به عهده بگیره و مستقل زندگی کنه.

ت اما هنوز با همسرش زندگی می‌کنه. ت عاشق بچه‌هاشه و می‌گه که نمی‌تونه کودکی اونها رو خراب کنه. قرار شده دختر کوچکش دوازده ساله که شد به همسرش بگه که نمی‌خواد باهاش زندگی کنه. تا اون موقع هر روز رو روی تقویم می‌شمره و هر روز زندگیش رو داره از دست می‌ده.

طلاق یعنی برگشتن و از نو شروع کردن. یعنی جسارت اینکه بگی اشتباه کردم. کسی که از طلاق به خاطر تنهایی، به خاطر حرف بقیه و به خاطر بچه‌هاش یا نامشخص بودن آینده بترسه، شبیه کسیه که لب بی‌کران اقیانوس راه می‌ره و می‌ترسه شنا کنه. یا شبیه کسی که از زندگی کردن گریزونه و عمرش رو به سادگی پوچ می‌کنه. البته که می‌دونم، بله. دیکته‌ی ننوشته غلط نداره.

 

Advertisements