حق عدم طلاق

«ترس از طلاق»

بامداد

قبل‌ترها یک شوخی‌ای با دوستانم داشتم که می‌گفتم من وقتی ازدواج می‌کنم که آنقدر شیفته همسرم باشم که از او حق عدم طلاق بگیرم به جای حق طلاق، یعنی اگر بخواهیم هم نتوانیم از هم جدا شویم. حالا هم همین فکر را میکنم. نه اینکه بخواهم حق عدم طلاق بگیرم اما حالا فکر می‌کنم طلاق با چیزی که بیشتر ما فکر می‌کنیم متفاوت است. یک زمانی در هر مشکلی دنیال راه حل نبودم، دنبال راهی برای برگرداندن اوضاع به حالت قبل بودم. در خیلی مسئله‌ها این راه جواب می‌داد؛ تا مدت‌ها شاید فکر می‌کردم طلاق هم همین است. «برگرداندن آدم به زندگی قبلی، به دختر یا پسر خانه بودن».

اما واقعیت چیز ترسناک‌تری است. انگار معلمی باشد که برش گردانی به میز کلاس اول، خب این هیچ هیجانی ندارد، هیچ جذابیتی، هیچ زیبایی و حالت امیدوارانه‌ای ندارد. حالا می‌دانم طلاق یک راه فرعی در جاده زندگی است که آدم را می‌رساند به یک مسیر دیگری. مسیری متفاوت از «زندگی مشترک» و متفاوت از «بچه‌ی خانه بودن». راستش آنقدر که طلاق برای من دیو وحشتناکی است، مرگ نیست و صادقانه بگویم بارها شده که به جای «طلاق» به «مرگ» فکر کرده‌ام (هم به خودکشی، هم به قتل).

گمانم آدم برای رفتن به یک راه جدید، که این همه هم سخت است، باید توان بسیاری داشته باشد که من آن توان را  در خودم نمی‌بینم؛ مخصوصاً این که برای من عشق دلیل اصلی زندگی است و نمی‌دانم اگر عشقم را از دست بدهم دیگر چرا باید زندگی کنم. همین است که هر روز مرا می‌ترساند و هر روز مرا به پیدا کردن راه‌های بهتر برای خودکشی وا‌می‌دارد.

Advertisements