یک روز

«ترس از طلاق»

شامگاه

«من دیگر نمی‌توانم، من سال‌هاست که دیگر نمی‌توانم.» این جمله را هر روز با خود تکرار می‌کنم تا روزش برسد. همان روز درخشان، همان روز آفتابی قشنگ، همان روز که شومیز صورتی‌ام را پوشیده‌ام و موهایم را از پشت سر جمع کرده‌ام و آفتاب مایل روی قالی‌ها افتاده و گوشه چشم چپ‌ام هی می‌پرد. من روبروی پدرم نشسته‌ام. سرم حتما پایین است، اما این بدترین حالت ممکن است. سرم باید بالا باشد، نباید پلک بزنم، پشتم حتما باید صاف باشد  و صدایم محکم. باید به چشم‌هایش زل بزنم و بگویم: «من دیگر نمی‌توانم، من سال‌هاست که دیگر نمی‌توانم.»

‎برای شما حتما خنده‌دار است که این روزها کسی از طلاق بترسد، اما هنوز هستند، هنوز هستند کسانی که از طلاق می‌ترسند.

‎و من همانطور که به آفتاب پهن‌شده روی قالی‌ها که چند روز پیش سگ خواهرزاده ام رویش دویده و مادر گفته قالی‌ها نجس شده و همه را به قالی‌شویی داده، همان قالی‌های لاکی دوازده متری خانه پدری، همانطور که نگاه می‌کنم، سرم را بالا بیاورم و زل بزنم به چشم‌های پدرم که وقتی نگران می‌شود تند تند پلک می‌زند و بگویم: «من دیگر نمی‌توانم، من سال‌هاست که دیگر نمیتوانم.»

‎برای شما گفتن این جمله حتما ساده است، برای من اما سخت‌ترین جمله ممکن است. برای شما طلاق حتما ساده‌ترین راه ممکن است، برای من اما پیچیده‌ترین.

‎کاش زندگی آنقدر پیچیده نبود که دختر حاج فلان نباید طلاق می‌گرفت، کاش زندگی آنقدر با دختر حاج فلان بی‌رحم نبود، کاش این آخرین دختر حاج فلان هم مثل باقی دخترهایش آنقدر خوشبخت بود که فکر طلاق نمی‌کرد و هربار آن جمله لعنتی را در کله‌اش تکرار نمی‌کرد، کاش دختر حاج فلان، دختر یک آدم دیگری بود که یک روز می‌رفت خانه پدرش و همان طور که کیفش را گوشه‌ای می‌انداخت و مانتویش را گوشه دیگری، با اخم و تخم می‌گفت: «من دیگه نمی‌تونم با این مرتیکه عوضی زندگی کنم.» ‎اما تو دختر حاج فلان بودی که طلاق برایش ننگ بود و طلاق مثل همان سگ خواهرزاده و فرستادن قالی به قالی‌شویی یعنی: پاک کردن صورت مساله می‌مانست.

‎برای شما حتما خنده دار است، اما هنوز هستند، هنوز هستند کسانی که از طلاق می‌ترسند.

‎طلاق جسارت می‌خواهد، جسارت روبرو شدن، روبرو شدن با واقعیتی که همیشه از آن فرار کرده‌ای. و من یک بار در زندگی‌ام جسارت پیدا کنم تا در چشم‌های پدرم زل بزنم، در همان روز درخشان، و آن جمله طلایی را بگویم، قوی، محکم، بلند که «من دیگر نمی‌توانم، من سال‌هاست که دیگر نمی‌توانم.» و حتما یک روز خواهم گفتش. حتما یک روز…

Advertisements

2 نظر برای “یک روز

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.