خوب نگاه کن. من دیوم یا تو؟

«ترس از طلاق»

شبانگاه

سه ساله بود که یک روز صبح زود با صدای دعوای پدر ومادرش از خواب پريد. پدر با صدای بلند فریاد زد: «طلاقت می‌دهم». خیلی ترسید. با اینکه نمی‌دانست طلاق چیست، اما لحن پدر می‌گفت که چیز ترسناکی‌ست.

این ترس با او ماند تا سال‌ها. ديگر می‌دانست طلاق، آن دیو ترسناک چیست. نامش را باز هم گاهگداری بین دعواهایشان می‌شنید. اوایل همچنان می‌ترسید. اما کم‌کم فهمید آن دیو ترسناک هرگز ظهور نخواهد کرد. پس خیالش راحت بود. فکر می‌کرد خوش‌شانس بوده که پدر و مادرش در نهایت طلاق نگرفتند. به دیده ترحم به سپیده، همکلاسی‌اش، نگاه می‌کرد. سپیده سال‌ها بود با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کرد، چون پدرش رفته بود و مادرش تا ديروقت کار می‌کرد.

نفهمید کی، اما از یک جایی به بعد نظرش عوض شد. اگر پدر از طلاق دیو نساخته بود، اما رفته بود، او امروز روزگار بهتر و روان آرام‌تری داشت. اصلا چرا «رفتن»؟ می‌شد هر دو باشند؛ جدا اما محترم.

طلاق مفهومی از جنس سقط جنین است. می‌شود از آن چهره زشت و ترسناکی ساخت و برای دوری از او راه‌های خطرناک‌تری را برگزید. می‌شود از به دنیا آوردن کودکی که امکان تأمین یک آینده آرام برایش ممکن نیست، آگاهانه و با اطمینان اجتناب کرد. می‌شود هم او را به دنیا آورد تا مرتکب «گناه» نشد و در عوض زندگی جهنم‌واری را تقديم آن جگرگوشه كرد.

Advertisements