نفر سوم‌ها

«ترس از طلاق»

غروب

واژه طلاق صرف‌نظر از درد و رنج‌های اتمام یک رابطه، سوال یا ترس بی‌جوابی را در ذهنم روشن می‌کند. به این فکر می‌کنم که بچه‌ای وجود دارد و قرار است طلاقی اتفاق بیفتد. تناقض و تقابل حقوق فرد و فرزندش در جریان طلاق برایم کورترین نقطه‌ای‌ست که ذهنم را درگیر و مو بر بدنم راست می‌کند.

شکی نیست که به فردی که آرامش و رهایی‌اش را در جدایی می‌بیند، نمی‌توانی و حق نداری بگویی به خاطر بچه بمان، به خاطر بچه راهت را عوض کن، به خاطر بچه بسوز و بساز. نمی‌توانی حقش را تضییع کنی، یکی یا هر دوشان، مهم نیست. جنسیت هم مهم نیست، میزان تقصیر هم مهم نیست، خودخواهی یا تظلم خواهی هم مهم نیست، مهم این است که شخص راه سعادتش را در جدایی می‌بیند و حقش را می‌خواهد. ولی بی‌اراده ترین و ضربه‌پذیرترین و بی‌تقصیرترین موجود در این وانفسا بچه است. نه می‌شود گفت با این بماند، نه می‌شود گفت با آن بماند و نه می‌شود گفت با هر دو بماند. نه می‌شود گفت اگر یکی را نداشته باشد اجحافی در حقش نشده است. در کل هر قدر هم که اولیا آرام و بی‌تنش جدا شوند، بازهم جدایی التهاب و تنشی وارد زندگی کودک می‌کند که حقش نیست. همه اینها هم سوای آن مشکلات و تنش‌های فرهنگی،اجتماعی‌ست که از پی طلاق می‌آیند و در کنترل والدین نیست. طلاق را از با چشمان کودک از هر وری نگاه می‌کنی، همه و همه پا گذاشتن روی حقوق اولیه‌اش است. کودکی که حق دارد در آرامش و در محیط خانواده با حضور هر دو والد رشد کند. کودکی که حق دارد به آنچه دارد خو بگیرد و احساس امنیت کند. کودکی که دلش برای یکی از آنها تنگ می‌شود و باید تا آخرهفته صبر کند. برنامه زندگی یکی با مهاجرت گره می‌خورد و بچه باید از دیگری، شاید خلاف میلش، ببرد و فراموشش کند. همه اینها موارد ممکنی‌ست که والدین حواسشان جمع است که تیرگی روابط آن دو به کودک صدمه نزند. دیگر بماند که دعوا سر حضانتش بالا می‌گیرد و بگیر و ببندها شروع می‌شود. این طفل معصوم گروکشی می‌شود که مهرت را بده بچه را بگیر. بچه‌ام را بده مهرت را سه برابر می‌دهم. یکی ازدواج مجدد می‌کند و دوباره دعواها بالا می‌گیرد که بچه ام در خانه ات توسری‌خور می‌شود پسم بده. بینوا بچه می‌شود توپ دسش ده، هی از این دست به آن دست.

استدلال خنده‌داری‌ست اگر بگوییم چون هر آن ممکن است چیزی بشود که دیگر نشود ادامه داد، پس اصلاً بچه‌ای نباشد. وقتی هم هست فقط تناقض است. هر چه بیشتر فکر می‌کنی بیشتر سردرد می‌گیری و بیشتر مغزت را می‌خارانی که آخر چه کنم که هیچ کس این وسط کباب نشود؟! بهترینش شاید نجات بچه از دست آن یکیِ معتاد، و بداخلاق و دست‌بزن‌دار و آسیب‌جدی‌تررسان باشد، که دست خودت و بچه‌ات را بگیری و از فلاکت آن زندگی نجات دهی و خوشحال هم باشی. ولی وقتی این نیست و دو طرف خوبند فقط باهم نمی سازند، وقتی دو طرف مهربانند فقط جنس مهربانی هم را دوست ندارند چطور می‌خواهی خودت را آرام کنی؟ و بازهم طوفان تناقض‌ها، نمی‌خواهم و نمی‌توانم به انواعش فکر کنم و الگوریتم بچینم، دلم برای بچه ریش است.

Advertisements