مشکل من با طلاق

«ترس از طلاق»

عصر

بدون مقدمه عرض می‌کنم که از طلاق می‌ترسیدم. به نظرم بعد از مادرشوهر وحشتناک‌ترین کلمه در زندگی زناشوئی‌ام بود. به مراحل طلاق که فکر می‌کردم زهره‌چاک می‌شدم. اگر همسر هوس طلاق به سرش بزند، اول از خانه بیرونم می‌کنند، جهیزیه‌ام را شکسته‌بسته به خانه پدر می‌فرستند، بچه‌هایم را می‌گیرد.

در خانه پدر که زندگی می‌کنم، یکی دلش به حالم می‌سوزد. دیگری از ته دل خوشحال می‌شود و فکر می‌کند که مثلا فلان روز حرفمان شده و اکنون خدا انتقام گرفته است. آن یکی فکر می‌کند چه کار کرده‌ام که خدا به روزگار سیاهم نشانده است. دختر دایی جوانم مواظب است که شوهرش را از چنگش درنیاورم. پدر و مادر در تلاشند که برایم شوهری پیدا کنند تا زندگی جدیدی شروع کنم و از غم دوری از فرزندانم دق مرگ نشوم. مردی زن‌مرده با چند بچه به خواستگاریم می‌آید و من در حسرت فرزندان خودم، مجبور به نگهداری از فرزندان او می‌شوم. هنگام اختلاف سرکوفتم می‌زند که اگر زن روبراهی بودی بیرونت نمی‌کردند. به قول مادربزرگم که می‌گفت‌: شوهر اول یک حسن دارد و آن این که نمی‌گوید اگر خوب بودی طلاقت نمی‌دادند.

ترس از طلاق ترسویم کرده بود. هر بلایی که سرم می‌آوردند سر خم می‌کردم. شبیه الاغی باربر شده بودم. لباس‌هایم کهنه و ژنده بود. پولی برای رفتن آرایشگاه و برداشتن ابرو نداشتم. می‌گفتند که لیاقت ندارم و هر چه خرجم کنند بی‌فایده است. دیگر کسی کار به این نداشت که من از کسی پول نمی‌خواستم‌. فقط انتظار داشتم پول خودم را، پولی که با کار کردن درمی‌آوردم، ندزدند و بگذارند خودم استفاده کنم. من کلفت که نه، برده بی‌جیره و مواجب بودم. حاضر بودم از همه چیز بگذرم الا فرزندانم. می‌خواستم تا بزرگ شدن بچه‌هایم صبر کنم.  اما این صبر، بعد از سر و سامان گرفتن بچه‌هایم، از من زنی ترسو و گریان و بدبخت ساخت.

روزی که صبر بچه‌ها و خودم تمام شد، بار سنگین شوهرداری را بر زمین کوبیدم به همت و حمایت بچه‌هایم، بر اعصاب و ترس خود مسلط شدم. گور پدر مهریه گفتم. از مال دنیا گذشتم و آزاد شدم.

Advertisements

4 نظر برای “مشکل من با طلاق

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.