طعم گس طلاق درد دارد

«ترس از طلاق»

مهمان هفته: سیاوش

همیشه فکر می‌کردم این زن است که باید از طلاق بترسد. مرد که چیزی از دست نمی‌دهد. این زن است که پناهی نخواهد داشت، توجهی نخواهد دید و به قول قدیمی‌ترها سایه‌ی بالا سر خود را از دست خواهد داد. این زن است که انگشت‌نمای خانواده، خویشان و جامعه خواهد شد. همیشه جدا شدن را در این حوالی تصور می‌کردم. در نهایت، مرد هم بعد از گذشت مدت کمی مجدد به زندگی برمی‌گشت. جامعه حق را بیش‌تر به او می‌داد. انگشت اشاره‌ای هم به سویش نمی‌بود! اما زمانی که پا در راه این فرایند گَس! گذاشتم فهمیدم که تصوراتم مثل خیلی وقت‌های دیگر با واقعیت همخوانی ندارد. شاید بپرسید چرا گس؟! و من می‌گویم تلخی خیلی زودتر فراموش می‌شود. گس بودن حالتی است که مدت‌ها جسم را مچاله نگه می‌دارد.

اولین مشکلی که داشتم و به نظرم همیشه یک چیز ساده و قابل حل می‌آمد، دادن و گرفتن مهریه بود! هیچ وقت گول مَثَل‌ها را نخورید. مهریه را آن‌چنان طلب می‌کنند که خودت هم مشتاق می‌شوی برای پرداختش! دردِ بیش‌ترش هم از آن‌جا شروع شد که از اول زندگی نقش یک شوهرِ فداکار را بازی کرده بودم و فرقی بین «من» و «تو» قائل نشده بودم! برای اثبات مردانگی و عشق بیش‌ترم هر چه که بود به نامش کرده بودم تا بیش‌تر از پیش ثابت کنم حماقت انتهایی ندارد! حال، من مانده بودم و حقوقی که بیش‌ترش صرف بَرج! شده بود و پولی که در جیب‌های سوراخم پس‌انداز کرده بودم! حدس زدنش آنقدرها هم سخت نبود. برای دادن مهریه یا باید چند صباح نه چندان کوتاهی را مهمان سلول‌های حالا نه انفرادی اما سرد زندان می‌شدم و یا در حالتی که مورد ترحم همسر عزیزتر از جانم قرار می‌گرفتم، ماهی یک یا چند سکه فراهم می‌کردم. این بود اولین پیچِ من در هفت خوان رستم!

درگیر همین افکار بودم که وجود پسر و دخترم در خانه، رنگ و بوی بیش‌تری به خود گرفت! انگار خیلی بیش‌تر از قبل دوستشان داشتم. آن همه بی‌مهری را که تحت تربیت درست همسرم، به من روا کرده بودند، به یکباره برایم رنگ باخت و احساس کردم وابستگی عاطفی شدیدی به آن‌ها پیدا کرده‌ام! مدام با خود دوره می‌کردم اگر از پیش من بروند چه بلایی سرم خواهد آمد؟ شاید بگویید پس تکلیف زندگی آن‌ها چه می‌شود. راستش را بخواهید در راستای خودخواهی مفرطی که دچارش شده بودم، اوایل فقط به نبودِ آن‌ها در زندگی خودم فکر می‌کردم. بعد کم کم حس کردم آن‌ها هم نیاز دارند که پدری هر چند از دیدگاهشان نامهربان بالای سرشان باشد. همسرم به تنهایی نمی‌توانست زندگی آن‌ها را عاری از هر گونه خلائی کند. از طرفی من هم نمی‌توانستم جای مادر را برایشان بگیرم. راستش آ‌ن‌ها مرا به پدری قبول نداشتند چه برسد به پدر و مادری! بین خودمان بماند جَنَم این را هم نداشتم که بگویم سرپرستی آن‌ها با من! با آن همه حساب و کتابِ جواب نداده برای مهریه، نمی‌توانستم مخارج اضافه‌تری را به گردن بگیرم. حال بماند که بعد از مدتی مطالعه فهمیدم خواه‌ناخواه مخارج به عهده‌ی من است و چیزی فراتر از آشِ کشکِ خاله!

روزی که کمی فکرم آرام‌تر شده بود تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرِ پیرم بزنم که مدت ها بود خبری از آن‌ها نداشتم. وقتی پا در خانه گذاشتم، تازه فهمیدم هر چه که در مورد طلاق و عواقبش فکر کرده بودم به کنار، با این دو نفر چه کنم؟ با این‌ها که قبل از پرسیدن حال من، حواسشان به دو نوه‌ی عزیزتر از جانشان بود و این که عروس یکی یک دانه‌شان در چه حالی است. من این‌ها را باید کجای دلم می‌گذاشتم؟ این‌جا بود که ترس به معنی واقعی تمام وجودم را گرفت. اگر می‌فهمیدند که ما اختلاف داریم و چه تصمیمی گرفته‌ایم، چه جوابی داشتم؟ البته عاقبت کار در چند سکته‌ی ناقص و از پا افتادن آن‌ها خلاصه می‌شد. تازه این افکار سوای آبرویی بود که قرار است از خانواده برود. راستش هیچ وقت به این‌جای کار فکر نکرده بودم. همیشه فقط خودم را دیده بودم که از یک مخمصه رها می‌شوم و فکر نمی‌کردم که از چاله در آمدن و به چاه افتادن باشد. البته هر مردی شاید شرایط اسفناک مرا نداشته باشد. اما این‌ها ابعاد جدیدی از تصمیم من بود که کم کم داشت خودنمایی می‌کرد.

از یک طرف فکر کردم که خب پنهان می‌کنم. مدتی می‌گویم همسرم مریض است. مسافرت است، منزل اقوام است اما راستش این یک جور خود گول زدن بود و کاری نشدنی. اول و آخر همه می‌فهمیدند. آنگاه برایم خیلی سخت بود که سربلند کنم جلوی همه‌ی آن‌هایی که یک عمر فخرِ زندگی‌ام را بهشان فروخته بودم. تکلیف غرورم چه می‌شد؟ قرار نبود همه چیز را با هم از دست بدهم. از سويي ديگر، طرد شدن‌ از جمع دوستان و حتي اقوام هم كم كم به فكرم خطور كرد. طبيعي بود كه بسياري از آقايان با وجودِ شناختي كه نسبت به ذاتِ من داشتند، ديگر لزومي براي معاشرت با من نمي‌ديدند. از طرفي هم حتما بسياري از خانم‌ها مرا آفتي براي زندگي خود و عاملي براي از راه به در كردنِ همسرانشان مي‌دانستند. و اين‌گونه بود كه بدونِ به زبان آوردن، خواه ناخواه من از زندگي همه‌ي آن‌ها بايد حذف مي‌شدم. خلاصه که روز به روز بر ترس من اضافه می‌شد. یك روز به اقوام فکر می‌کردم، یک روز به محل کارم. یک روز به میهمانی. یک روز به سفر. یک روز به مریضی و یک روز…

روزی که پای صحبت کسی که این راه‌ها را سال‌ها پیش طی کرده بود نشستم، فهمیدم که طلاق به جز ترس، درد هم دارد! تنهایی بدترین دردش بود. بعید می‌دانستم که دوباره بخواهم تجدید فراش کنم و باید سال‌هایی که معلوم نیست چقدر طولانی خواهند بود را به تنهایی سر کنم. راستش بعد از این همه سال زندگی متاهلی، برایم سخت بود که برگردم به خانه‌ی پدری و بشوم پسرِ خانه! شاید این درد تنهایی به تمام ترس‌ها غلبه می‌کرد. این‌جا بود که تصمیم گرفتم کمی تجدید نظر در اخلاقیاتم کنم و نامهربانی‌های همسرم را بیش‌تر تحمل کنم. این‌جا بود که تصمیم گرفتم هر از گاهی دوستت دارم‌هایم را کمی بیش‌تر از ته دل بگویم.

راستش این‌جا بود که تصمیم گرفتم با لباسی به سفیدی آن‌چه همسرم با آن به این خانه پا گذاشته بود، از این خانه بروم…

4 نظر برای “طعم گس طلاق درد دارد

  1. زاویه نگاه متفاوت متن و البته روانی آن باعث شد خواندنش را به دوستان توصیه کنم
    ممنون از اینکه تجربه تان را با ما به اشتراک گذاشتید

    لایک

  2. ممنون كه برامون نوشتين. ميخوام ازتون بپرسم تصميمتون قطعيه ؟ يعني هي گوشه ذهنتون قلقلك نميشه كه كاش گذاشته بودم و رفته بودم ؟

    لایک

  3. فکر می کنم قصد طلاق برای شما تبدیل به نیرو محرکه ای شده برای بررسی دوباره و بهتر زندگیتون. زندگی ای که تصویر کردید خوب به همه چی گره خورده، حیف بود تاروپودش رو جدا می کردید

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.