مثل قیمه‌ی بدون ماست

«تنهایی»

بعدازظهر

گاهی فکر می‌کنم این روزها توی دنیای ژست گرفتن‌ها گیر کردیم. دنیایی که به جای اینکه کتاب بخونیم، باهاش عکس می‌گیریم یا جمله‌های کتابی رو که از کانال های تلگرام پیدا کردیم، زیر پست عکس‌های شخصیمون که خودمون مرکزشیم  می‌نویسیم. چون به نظرمون ژست قشنگیه. با حیوانات عکس می‌گیریم یا در بدترین شرایط اونها رو توی خونه‌هامون نگه می‌داریم تا به بقیه بگیم ببینین من حیوون خونگی دارم چون ژست قشنگیه. لاف میل به تنهایی می‌زنیم. لاف لذت از تکی بودن. لاف توانایی وقت گذروندن با خود. چیزی که اکثرا ازش عاجزیم. گمونم این هم ژست این روزهاست.

تنهایی شبیه چاه آب می‌مونه. چاه می‌تونه ببلعه و بلعنده هم هست اگر حواسمون بهش نباشه. اما از دید آب اگر به چاه نگاه کنی، چاه همون دروازه‌ی ورود به زمینه. جایی که آب‌ها جمع می‌شن و تبدیل به سفره‌های زیرزمینی میشن و خودشون رو گسترده می‌کنن و کش میان و بعد، یک جایی یک چشمه‌ای بیرون می‌زنه. یک چشمه‌ی آب تازه و  تصفیه شده و گوارا. تنهایی هم اگر بهش اجازه بدیم، می‌تونه همین کار رو با شخص بکنه. فرو بدتش، تصفیه‌اش کنه و دنیای درون شخص رو گسترش بده.

تنهایی، همون چیزیه که نمی‌شه نشونش داد. این درس اول تنهاییه. نمی‌شه از تنهایی عکس گرفت. نمی‌شه تنهایی رو کلمه کرد. نمی‌شه توی تنهایی کسی رو شریک کرد. هر قدمی که دیگری به خلوتمون می‌ذاره، تنهایی اولین چیزیه که جلوی پاش قربانی می‌شه. اون چیزی که می‌شه به دیگری نشون داد اسمش تنهایی نیست. میل به صحبت کردن و میل به تقسیم شدن و میل به معاشرته که در نبود دیگری خودش رو به شکل تنهایی نشون می‌ده. وگرنه تنهایی همون لحظه‌ی مقدسیه که در رو روی جهان می بندی و خودت می‌مونی یک سمت و همه چیز، اون سمت دیگه. توی این تنهایی نمیشه چت کرد. نمیشه برای اینستاگرام عکس گرفت. نمیشه پست فیس‌بوک نوشت و نمیشه گوشی موبایل دست گرفت. تلاش برای ارتباط با آدم‌های دیگه اسمش تنهایی نیست. این گریختن از تنهاییه. لاف تنهاییه. بلد نبودن تنهاییه.

من خیلی شده توی جمع شلوغ احساس تنهایی کنم. چه وقتایی؟ وقتی هر کس بیشتر از اینکه به خودش نگاه کنه و حواسش به خودش باشه، به دیگری توجه کرده و برخوردهاش، همه ادا بوده. وقتی مجبور شدم بیشتر از اینکه خودم باشم مشخصات مورد قبول جمع رو داشته باشم. این وقت‌ها هر چقدر بودن ِ با اون جمع کشدارتر شده، تنهایی بیشتر خنج کشیده به گلوم. در برابر، زیاد هم اتفاق می‌افته که کسی دور و برم نبوده و اصلا حس تنهایی نداشتم. انگار در برابر احساسی انقدر درونی، جهان بیرون کاری ازش برنمیاد. نقشی نداره.

تنهایی برای من وقتیه که یه بخش از وجودم رو گم می‌کنم و هیچ نشونه‌ای ندارم کجا رو باید بگردم. یا بهتر بگم وقت‌هایی که احساس می‌کنم خودم برای خودم کافی نیستم. کمم. ناقصم. انگار یه تیکه از اون پازلی که عکس زندگیت روشه گم شده و باید بگردی و پیداش کنی اما نوری نیست. تنهایی همون زمانیه که همه‌ی جهان هست و خودم غایبم. چنین بودنی به مفت هم نمی ارزه.