تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

«خیانت»

شامگاه

شوهر معتادِ زن، یک روز زن را در خیابان کتک می‌زند، با چاقو تهدیدش می‌کند و طلاهایش را به زور در می‌آورد و زن را مجروح وسط خیابان رها می‌کند و می‌رود.  دو پسر بزرگ دارند که یکی‌شان ازدواج کرده و دیگری قصد دارد با دختری که او را نمی‌خواهد ازدواج کند. بعد از کتک کاری پسرها کارها را پیگیری می‌کنند و طلاق مادرشان را می‌گیرند. وضع مالی خوبی ندارند، چند ماه مادر در خانه پسر بزرگتر زندگی می‌کند و پسر کوچکتر هر شب را خانه یکی از دوستانش می‌خوابد. بالاخره با وام و قرض، پسرها پولی تهیه می‌کنند و خانه‌ای اجاره می‌کنند. زن کتک‌خورده به هیچ وجه حاضر نیست کار کند، هر کاری که برایش پیدا می‌کنند، عیبی بر آن می‌گذارد، هزینه‌های خانه بر عهده پسر کوچک است…  زن کتک‌خورده حتی حاضر نیست در  سبک زندگی‌اش تغییری بدهد و هزینه‌هایش را کاهش دهد و تا حرف ازدواج پسر دوم می‌شود، زن کتک‌خورده می‌گوید: «عروس که من را نمی‌خواهد، می‌روم در پارک زندگی می‌کنم… خودم می‌روم و صحبت می‌کنم و دختر را راضی می‌کنم تا با پسرم ازدواج کند..»

به نظرم خیانت صرفا این نیست که با وجود داشتن همراه، دزدانه با دیگری بروی، یا با شفافیت تمام تکه‌هایی از خودت را در دیگرانی جا بگذاری که شاید روی هم رفته بیست و چهار ساعت هم با آن‌ها وقت نگذارنده باشی. شاید تعریف جامع خیانت این باشد که تعهدی را بپذیری و از انجام آن سر باز بزنی، بدون اینکه این که مسئولیت این سر باز زدن را بپذیری و فکر کنی به هر دلیلی حق داری این گونه رفتار کنی.

با این تعریف مادر و پدر ماجرای بالا نیز خائن هستند و حتی مادر بیش از پدر خائن است. در واقع با این تعریف اغلب قربانی‌ها خائن می‌شوند. در بسترهای فرهنگی که پیشینه استبداد وجود دارد، انسان‌ها خیانت‌شان  را زیر لوای ظلمی که بر ایشان رفته پنهان می‌کنند و هر چه میزان ظلمی که بر ایشان رفته بیشتر باشد، این خیانت مشروع‌تر می شود. به نوعی خیانت جز جدایی‌ناپذیر سبک زندگی ایشان می‌شود. به نظرم فرد خائن در این تعریف، خیانت را حق مسلم خود می‌داند و بر این باور است که ظالم چاره‌ای برایش نگذاشته است. غافل از اینکه خیانتش را فقط و فقط توجیه می‌کند.